
دختر کنار دستیاش داشت از ترس میلرزید و ته کفش پاشنه بلندش روی موزائیک کف بانک تلکتلک صدا میداد. یکی از دزدها بالای سرشان ایستاده بود.
با خودش گفت، از پس سربازان دیلاق عراقی برآمدم از پس این جوجه دزدها برنیام؟!
با چشم به کفش دختر اشاره کرد. دختره گیج و ویج بود. دزده که به طرف همدستانش برگشت، پچپچکنان گفت: کفشت!
دختر گفت: چی؟
دزده برگشت: خفه شین! ساکت!
همدست دزد، که مشغول خالی کردن صندوق بود به کارمند بانک پرخاش کرد: زود باش!
دزده که برگشت طرف صندوق، خم شد کفش پاشنه بلند را از پای دختره بیرون کشید.
ته پاشنه را پشت گردن دزده گرفت: تکون نخور، والا شلیک میکنم!
دختره جیغکشان از وسط بانک دوید و یک لنگه پا به طرف در رفت.
دزده دستهایش را آهسته پایین آورد و رو به مردی برگشت که یک کفش پاشنه بلند توی دستش یخ زده بود.
فقط یک روز به امتحان مانده بود و ما هیچچی نخوانده بودیم. حوصلهی سرزنش و نصیحت استاد پیر و سختگیرمان را هم نداشتیم.
فرهاد، چایش را هورت کشید و گفت: مگه این که دندون مصنوعیهاشو گم کنه تا امتحان کنسل شه.
یاد روزی افتادم که برای کاری به آبدارخانه رفته بودم. استاد پیر دندانهایش را توی کاسهی آبی گذاشته بود و از درد لثههایش گله میکرد. مرا که دید کاغذهایش را جلو دهانش گرفت. هنوز صدای ناهنجارش که انگار از یک چرخ گوشت برقی رد شده بود توی گوشم بود که: این دندونا لشههامو اژیت میکنه. باش یه دشت دیجه شفارش بدم.
استادی نبود که بخواهد با صورتی مچاله و صدای بیدندان سر کلاس حاضر شود. محمود هم حرف ما را تایید کرد و گفت: پس باید کاری کنیم تا دندونهاش گمونده بشه دیگه؟!
فرهاد گفت: منظور من این نبود!
محمود صورتش را به طرف من برگرداند و گفت: لوس نشو فرهاد! اگه میخوای صبر کنی دندونها خود به خود گم و گور بشند از همین حالا برو بشین سر درس و مشقات و ور الکی نزن!
توی خوابگاه قرعه انداختیم و قرار شد کسی که قرعه به نامش استاد شده ترتیب دندون مصنوعیها را بدهد. شب را با خیال راحت گرفتیم خوابیدیم. خرخوانهای اتاق روبرو تا صبح چراغشان روشن بود.
صبح برای این که خیالمان از همه جهت راحت باشد و نقشه، حساب شده و تمیز از کار درآید یک سر به دانشکدهی دندانپزشکی زدیم. مجبور بودیم دندانهای تحفه را چند ساعت یا شاید چند روز پیش خودمان نگه داریم. به اطلاعات تخصصی دربارهی دندانهای مصنوعی نیاز داشتیم. نمیخواستیم کار احمقانهای بکنیم و با بچهبازیمان توی دانشگاه، گاو پیشانی سفید شویم. رفتیم پیش پسرعموی فرهاد که دندانپزشکی میخواند.
در گوشهای از آزمایشگاه چند ظرف پلاستیکی سفید پیدا کردیم. فرهاد یکی از آنها را برداشت: اینا چی هستن؟
محمود گفت: شبیه جا تخمه مرغییه!
پسرعموی فرهاد گفت: اینا جای دندونه!
همان چیزی بود که به دردمان میخورد. یکی از آنها را با شیشهی کوچک الکل شیرین، برای شستشوی دندان، توی جیبم جا دادم و راه افتادیم. وقت زیادی نداشتیم.
فرهاد دم در سالن و محمود پای پلهها کشیک میدادند که سر و کلهی استاد پیر با کیف سیاهش پیدا شد. آبدارچی را فرستادم پی نخود سیاه و خودم پشت کمد فلزی قایم شدم. استاد وارد آبدارخانه شد و یک چای برای خودش ریخت. مثل همیشه کاسهی مخصوصش را از بالای کمد برداشت. افتادن دندانهای مصنوعی توی کاسه دلنگی صدا داد. یک دقیقه بعد محمود، دمش گرم، طبق نقشه از امورمالی به آبدارخانه زنگ زد. استاد که مشغول جواب دادن به تلفن بود دندانهای لزج را توی مشتم گرفتم. در را آهسته پشت سرم بستم و به طرف دستشویی دویدم. دستم را سه چهار بار با صابون مایع شستم.
سر کلاس، فرهاد دهان گشادش را باز کرد که یک هفته تمام است برای خواندن این درس، کله پا شده و اگر استاد، امتحان را عقب بیندازد ازش شکایت میکند. محمود دستش را کرد توی جیبم. به هم نگاه کردیم. میخواست با لمس قاب پلاستیکی دندانها از کنسل شدن امتحان مطمئن شود، کاری که من هر دقیقه یک بار انجام میدادم. عقربههای ساعت خیلی کند پیش میرفت. پنج دقیقه از وقت کلاس میگذشت و هنوز خبری نشده بود. پنج دقیقهی دیگر هم گذشت تا در باز شد و استاد پیر با کیف سیاهش وارد شد. صورتش صاف و بدون چروک بود. کیفش را روی میز گذاشت و کاغذهایش را بیرون آورد. یک قاب پلاستیکی سفید از لای برگههایش بیرون افتاد. سرش را بالا گرفت و با صدای رسا، گفت: خوب، بچهها، آماده هستین؟!
خانه بهطور وحشتناکی نامرتب بود.
کمر بست و مشغول شد.
غلتید: «آی کمرم!»
بستن زیپ شلوار بسیار ساده است. ابتدا شلوارتان را بپوشید. شلوار باید اندازه کمرتان باشد. پوشیدن شلوار تنگ، بستن زیب شلوار را با مشکلات جدی مواجه خواهد کرد. دو آستانهی بالایی زیپ را به طرف هم جمع کرده، هر دو را با یک دست نگه دارید. با دست دیگر شیطانک زیپ را گرفته، به طرف بالا بچرخانید تا زبانک زیپ از قفلک زیب آزاد شود، سپس آن را به آهستگی به طرف بالا بکشید. شنیدن صدای ززززززززپ شما را مطمئن خواهد کرد که زیپ شما به نحو درستی بسته میشود. نکته: شایسته است که در هنگام بستن زیب شلوار، رو به دیوار بیاستید.
یک روز نینی کوچولو هوس کرد با خدا یک دست شطرنج بزند. صفحه را پهن کرد و مهرهها را چید. یکی از سرباز کوچولوها را یک خانه به جلو برد. دستهایش را زیر چانهاش گذاشت و منتظر حرکت خدا شد. خدای بزرگ سرش را تکان تکانی داد و بعد با یک حرکت، نینی کوچولو را کیش و مات کرد.
نتیجه: هیچ وقت با بزرگتر از خود شطرنج بازی نکنید.
من یک اُتو دارم،
که بیش از حد خونگرم و با محبت است.
در یک کلمه، اخلاق داغی دارد.
هر کس را میبیند،
میگوید: بیا با هم دوست شویم!
بعد میگوید: میخواهم تو را جیز کنم!
و صورتش را به گونهی طرف میچسباند.
اگر اُتوی داغ مرا دیدید باهاش دوست نشوید.
و نگذارید شما را جیز کند.
از من گفتن!

دعوت شدم تا در یک بازی وبلاگی مطلبی با عنوان «دوست داشتم ....» بنویسم و به این شکل در بازی شرکت کنم. راستش این چند روزه داشتم فکر میکردم که چه چیزهایی دوست دارم و چه چیزهایی دوست ندارم. راستش چیزهایی که خیلی دوست دارم طوری است که نمیتوانم در وبلاگ بنویسم؛ عمومی نیست و تنها، دوستانی که از نزدیک مرا میشناسند میدانند منظورم چیست!! بیان دوست داشتنیهای عمومی هم به نظرم رسید که شبیه شعار است مثل اآرزوی دوستی و مهر و مهربانی، صلح و آشتی و یک دسته اآرزوهای محال و از این قبیل چرت و پرتها. اما از میان همهی دوست داشتنهایم بیشتر دوست دارم چند مطلبی که تازه یاد گرفتهام در بین افراد جامعه و دوستانم باشد. مثلاً دوست داشتم واقع گرایی باشد، مسئولیتپذیری باشد و اخلاق باشد. این هم البته بیشتر شعار شد. باید رفت توی بحرش. و اصولاً دوست دارم آدم هر چه میشنود یا میخواند برود توی بحرش. توی بحر رفتن خوب است. اما گاهی هم نباید اصلا رفت توی بحر مطلب چون با توی بحر رفتن، آن چیزی که در مطلب نیست و توی ذهن ماست تقویت میشود. اصلا دوست داشتم کسی مرا به چنین بازی سختی دعوت نمیکرد. شد؟
گنجشک روی درختی نشست.
«وای چه درخت قشنگی! اسمت چیه درخت؟»
«به من میگویند درخت زبان گنجشک!»
گنجشک فکر کرد درخت او را مسخره میکند.
اخم کرد: «برو با همقد خودت شوخی کن!»
درخت، شاخههایش را تکان داد و گفت:
«این اسم منه گنجشک ابله!»
گنجشک پرید و رفت:
«واه واه! دیگه حتا نمیشه از کسی تعریف کرد.»
شعر نیز مر
ده است
مثل قلبم
که در سینه خاکش کردهام.
گاهی بیا
به زیارت اهل قبور هم!
روز اگر فرصتی نیست
به خوابت میآیم
در ِقابلمه را باز بگذار
با قلبت
خورشت عشقی خواهم ساخت
برای اهل عبور هم!
ضربانی ندارد شعرم
برای جاری شدن در رویای تو
که مثل کشتی نوح است.
و رفتارت طوفانی است
مثل نثر جنگ و صلح.
تو نیز مردهای
از زمانی که دفنت کردم
حسابی بوی کلمه گرفتهام.
بوی دهان شیر
بوی پستان گاو
بوی پوست پلنگ میدهم!
عاشق سگهای سفید و زبر و زرنگ بود.
- کسی برای یه سگ تنبل پولی نمیده.
از کله سحر داشت رانندگی میکرد. از سه راهی دهکده که پیچید، چشمش به سگهای سفید و قبراق زیادی افتاد. سگها افتادند دنبال جیپ روباز و تا وسط دهکده و جلوی قهوهخانه واق واق کنان پشت سرش دویدند.
وقتی با گرد و خاکی که راه انداخته بود، سیاهی خانهها و اهالی دهکده را پشت سر گذاشت، قفس پشت جیپ دیگر برای حتا یک توله سگ هم جا نداشت.
بخار سفیدی که از دور کاپوت جلو بیرون زد، سگها ولولهای راه انداختند.
- سگ مصب، الان چه وقت داغ کردنه؟!
در قفس را باز کرد. آبخوری سگها تنها منبع آب بود. سگی که پشت به در داشت با فشار دیگر سگها بیرون افتاد. در قفس را یک دستی نگه داشت و گردن سگ را گرفت.
- کجا کوچولو؟
انگار یک دسته سوزن توی دستش فرو کرده باشند، سوخت و یک قدم عقب رفت.
- مرده شور اون پولتون رو ببره!
سگها یکی پس از دیگری مثل آبی که توی رادیات جوش آورده باشد از قفس بیرون جهیدند. سگی گوشش را گرفت. آن یکی دندانش را توی رگ و پی گردنش فرو کرد. سگ دیگر گوشت ساق پایش را به دندان گرفت و کشید.
سگهای زرنگ هنوز عاشق ماشینهای غریبهای هستند که به دهکده نزدیک میشوند. و غروبها اهالی دهکده در قهوهخانه جمع میشوند و به سگهای قبراق خود میبالند.
- کسی برای یه سگ تنبل پولی نمیده.
