<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دلم به مهربانی ایام خونین بود</title>
<link>http://kh.blogfa.com/</link>
<description> شعر نو ـ داستان نو</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 28 Nov 2009 13:11:25 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خرگوش سفیدم همیشه سفید بود</title>
<link>http://kh.blogfa.com/post-185.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 214px; HEIGHT: 173px&quot; height=69 alt=خرگوش hspace=0 src=&quot;http://up.iranblog.ir/4/1259502677.jpg&quot; width=133 align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=1&gt;برای خرگوشم چه اسمی پیشنهاد می کنید؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 13:11:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kh&amp;postid=185</comments>
<dc:creator>kh</dc:creator>
<guid>http://kh.blogfa.com/post-185.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیدار با تقی فاضلی</title>
<link>http://kh.blogfa.com/post-184.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 314px; HEIGHT: 235px&quot; alt=&quot;تقی فاضلی&quot; hspace=5 src=&quot;http://www.uui.ir/pictures/264ceb7da13776a0994fc39125ae7cd0.jpg&quot; align=left vspace=1 border=0&gt;یکی از دوستانم گفته بود که می خواهد به دیدنم بیاید. منتظرش بودم. وقتی آمد پیرمردی هم همراهش بود. کسی که خیلی دلم می‌خواست او را از نزدیک ببینم و با او هم صحبت شوم.. رمان‌نویسی که تا کنون ده‌ها عنوان کتاب چاپ کرده یا آماده چاپ دارد. مشهورترینش رمان ترلان است. در شروع صحبت‌ها دوستم تذکر داد که بلند صحبت کنم تا گوش تقی بتواند بشنود. می‌ترسیدم با پیرمرد خرفتی طرف باشم اما به محض این که شروع به صحبت کرد، او را بسیار با نشاط و هوشیار یافتم. به دقت به وقایعی اشاره می‌کرد و نکاتی را می‌گفت که بی‌تردید نشان از درک موقعیت داشت. خوب و پشت سر هم حرف می‌زد. نگران بودم که در موضوعات کهنه و قدیمی مثل حذب توده و مسائل سیاسی گذشته‌های دور صحبت کند ولی خوشبختانه بیشتر حرف‌ها درباره‌ی نویسندگی و رمان بود. تولستوی را بزرگترین رمان نویس می‌دانست و بدش نمی‌آمد کمی از رمان‌هایی که نوشته تعریف کند. امیدوارم در پست‌های بعدی بیشتر راجع به او بنویسم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 05:45:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kh&amp;postid=184</comments>
<dc:creator>kh</dc:creator>
<guid>http://kh.blogfa.com/post-184.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بررسی شعری از رویای سبز</title>
<link>http://kh.blogfa.com/post-183.aspx</link>
<description>&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;فراری&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=فراری hspace=3 src=&quot;http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:i_stjyV8RobEnM:http://www.istockphoto.com/file_thumbview_approve/4472890/2/istockphoto_4472890-runaway-girl.jpg&quot; align=left vspace=3 border=0&gt;رد پا از جنگل بیرون زد &lt;BR&gt;و طلایی گندمزار موهایش شد &lt;BR&gt;آنقدر دوید تا به گریه رسید و چشمه را از صورتش شست&lt;BR&gt;پستچی نامه را بروز رساند &lt;BR&gt;و خبر داغ، نانوایی را&lt;BR&gt;اهالی بیل ها را به علامت سوال در هوا چرخاندند&lt;BR&gt;و اضطراب از پستانهایش تیر کشید&lt;BR&gt;آنقدر دوید تا به سقوط رسید و زمین را به ارتفاع رساند&lt;BR&gt;خون از صخره بیرون زد &lt;BR&gt;و سرخی آسمان نطفه اش شد...&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://rosama.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;رویای سبز&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چند بار که شعر را بخوانی داستان یک فراری را می‌بینی که بعد از گذر از جنگل و گندمزار به دره‌ای انگار می‌رسد. می‌افتد و باز انگار می‌میرد. خط داستان ساده است اما نحوه روایت آن را خاص کرده است که با توسل به مجازهای بیانی خبر از خروج فراری از جنگل می‌دهد و همچنین عبور از گندمزار. این مجازها متن را جالب می‌کند، و از روش معمول بیان آشنایی‌زدایی می‌کند. می‌دانیم که تکیه داستان بیشتر بر مجاز و تکیه‌ی شعر بیشتر استعاره است؛ از این رو داستان مستتر در شعر بیشتر خودش را به رخ می‌کشد. و در ادامه جا به جا نکاتی در مورد جزئیات این فراری به دست می‌دهد، نظیر اشاره به اهالی جایی، دهکده‌ای، و بیل‌هایشان. انگار اهالی با فراری خصومتی دارند و از فرارش ناراحتند و می‌خواهند او را دوباره دست‌گیر کنند که گفته می‌شود:&lt;BR&gt;« اهالی بیل‌ها را به علامت سوال در هوا چرخاندند/ و اضطراب از پستان‌هایش تیر کشید» همچنین استنباط می‌شود که فراری زنی باید باشد. حالا این زن چه کرده و چرا زندانی شده چگونه فرار کرده و خصومت اهالی با او چیست نمی‌دانیم. شاید بشود حدس زد اما متن در این مورد چیزی نمی‌گوید.&lt;BR&gt;اشاره‌های متن، کوتاه است و مثل رعد فرود می‌آید و اطلاعات داستان را کوتاه و فشرده پرتاب می‌کند که با خود موقعیت داستان هم، که فرار یک زن فراری را روایت می‌کند هماهنگی دارد، و اضطراب گریز و فرار را به خوبی در سطح زبان به نمایش می‌گذارد.&lt;BR&gt;تصویری که از روستا می‌هد بس موجز است و گویا و مرتبط؛ پشت بند خبر داغ، به نانوایی اشاره می‌کند و اهالی  را با بیل‌هایشان معرفی می‌کند. این تصویر کار ده‌ها کلمه را می‌کنند و مجاز در فشرده‌ترین حالت، قدرت خود را به رخ می‌کشد. همچنی تصویری که از فراری می‌دهد حیرت انگیز است. از رد پایش در جنگل صحبت می کند و عبورش از گندمزار. این نوع گفتن چنین القا می کند که فراری به سرعت در حال دویدن است چنان چه گوینده و راوی از وی عقب مانده است و فقط رد پای او را دنبال می‌کند: «آنقدر دوید تا به گریه رسید و چشمه را از صورتش شست» معلوم است که فراری صورتش را با آب چشمه می‌شوید اما عجله دارد، و هول فراری در سطح زبان رخنه کرده و گفته می‌شود که چشمه را از صورتش شست. این اتفاق در سطر دیگری هم می‌افتد:« آنقدر دوید تا به سقوط رسید و زمین را به ارتفاع رساند». وقتی ما زمان و مکان را از ذهنیت شخصیت داخل داستان روایت می‌کنیم، دست به فضا‌سازی زده‌ایم و این فضا، افشاگر آن حسی است که در شخصیت هست و در نهایت انتقال آن حس به مخاطب.&lt;BR&gt;تنها نکته ای که شاید می‌توانست کار را بهتر کند دلیل فرار شخصیت اصلی و نظر اهالی درباره‌ی اوست. چرا زندانی یا دستگیر شده و چرا بیل‌های اهالی از فرار او به علامت سوال بدل می‌شوند؟ البته می‌شود از دو واژه‌ی پستان و نطفه در سطر آخر تفسیر و تعبیری بیرون کشید و آن این که فراری زنی بوده است که درگیر کاری غیر اخلاقی شده، از نظر اهالی البته، و به این دلیل مورد خشم و تعقیب آنان است. این فقط در حد یک حدس قریب به واقع باقی می‌ماند. البته شاید با تصریح چنین مطلبی ایهام زیبای متن خدشه‌دار شود چون بیان دلیل وقایع در داستان هرچه غیر مستقیم‌تر، درست‌تر و گویاتر هم هست.&lt;BR&gt; و انتهای متن به آسمان اشاره می‌شود که انگار روح فراری بعد از سقوط و برخورد با تخته سنگ و جاری شدن خونش به آسمان می‌رود. در کل می‌شود گفت متن موجز کوبنده و به شگفت اندازنده است. به خوبی از عهده‌ی روایت داستانش بر می‌آید و زبان نقشی خلاقانه و به سزا در انتقال حس ایفا می‌کند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 08:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kh&amp;postid=183</comments>
<dc:creator>kh</dc:creator>
<guid>http://kh.blogfa.com/post-183.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شیوه خرید</title>
<link>http://kh.blogfa.com/post-182.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;هزار بوسه&quot; hspace=3 src=&quot;http://www.uui.ir/thumb.php?id=fe03beef53622702cf65ad1f12894d97&quot; align=left vspace=3 border=0&gt;بالاخره «هزار بوسه» منتشر شد. &lt;BR&gt;16داستان کوتاه و پندآموز &lt;BR&gt;48 صفحه کاغذ گلاسه&lt;BR&gt;قیمت پشت جلد: هزار تومان&lt;BR&gt;شابک: 0-41-2668-964-978&lt;BR&gt;شیوه‌ی خرید:&lt;BR&gt;علاوه بر کتابفروشی‌ها می‌توانید جهت یاری به پخش کتاب، به طور مستقیم از مرکز پخش تهیه کنید به نشانی:&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt; آزادگان، ابتدای جاده گاوازنگ، مجتمع اداری سهند، طبقه چهارم، واحد 204&lt;BR&gt;تلفن: 4214238-0241 و 09125411300&lt;BR&gt;(با مراجعه حضوری20% تخفیف نیز دریافت خواهید کرد).&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;نشانی مراکز پخش:&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;تهران:&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;انتشارات مهرآمین، م انقلاب ابتدای خ آزادی کوچه جنتی پ1&lt;BR&gt;انتشارات بیدگل، خ انقلاب روبروی دانشگاه تهران بین خ 12فروردین و فخر رازی ش 1404&lt;BR&gt;انتشارات دستان، م انقلاب خ اردیبهشت خ وحید نظری پ282&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;زنجان:&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;چهارراه سعدی،روبروی داروخانه شاهرخ،کوچه انصاری، ساختمان پانیز،طبقه چهارم،دارالترجمه صبا&lt;BR&gt;کتابکده فرهنگ،  روبروی سینما قدس، کوچه رهبری&lt;BR&gt;شهر کتاب، سعدی وسط، روبروی مخابرات&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;مرکز کتاب، سعدی وسط، نرسیده به چهارراه سعدی&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;کتابفروشی مهدیس، سعدی وسط، نرسیده به چهارراه سعدی&lt;BR&gt;روش دوم: از طریق پست...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 14:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kh&amp;postid=182</comments>
<dc:creator>kh</dc:creator>
<guid>http://kh.blogfa.com/post-182.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاککن</title>
<link>http://kh.blogfa.com/post-181.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG alt=پاککن hspace=0 src=&quot;http://tbn2.google.com/images?q=tbn:tHWGjQ0v6H_WqM:http://successco.typepad.com/photos/uncategorized/2007/09/24/eraser.jpg&quot; align=left border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;حافظه از پوستت پاک می‌شود &lt;BR&gt;و اتفاقت به خونم سرایت می‌کند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کلماتی که از تنفس فاصله    می‌افتند&lt;BR&gt;قصه‌ها را، در فرصت تو    شکل می‌دهند&lt;BR&gt;شکل خالی شده‌ای از وزن&lt;BR&gt;زمین را از شباهت،   عریان می‌کند&lt;BR&gt;و سهم خاطره    ما را    به حافظ    حادث می‌فرماید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دست‌هایت از متن، پاک می‌شود&lt;BR&gt;و پوستت به اندوه‌ام سرایت می‌کند&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 27 Aug 2009 09:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kh&amp;postid=181</comments>
<dc:creator>kh</dc:creator>
<guid>http://kh.blogfa.com/post-181.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رستاک</title>
<link>http://kh.blogfa.com/post-179.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 150px; HEIGHT: 110px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=3 src=&quot;http://www.uui.ir/thumb.php?id=637185a42774790a9ab39a15707b0bb0&quot; align=left vspace=3 border=0&gt;دفتر &lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;شرکت رستاک یاران زنجان&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; به این آدرس منتقل شد:&lt;BR&gt;زنجان، شهرک آزادگان، مجتمع اداری سهند، طبقه چهارم، واحد 204&lt;BR&gt;کار این شرکت، که در سال 1382 تاسیس شد، ارائه‌ی خدمات &lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;حسابداری و حسابرسی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; است و در کنار آن، جلسات &lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;آموزش خصوصی حسابداری&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; و نرم‌افزار اکسل را هم خواهم داشت. به طور معمول، خود خودم، صبح و عصر، در این دفتر خواهم بود. شاید روزی هم، مانند عصر یکشنبه‌ها، به &lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;کارگاه داستان&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; و داستان‌نویسی اختصاص بدهم تا محفلی باشد برای دیدار دوستان و علاقه‌مندان و البته&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt; آموزش خصوصی اصول داستان‌نویسی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; را هم خواهم داشت.&lt;BR&gt;اگر شما از کسانی هستید که مایل به شرکت در یکی از موارد یاد شده است با این دفتر، به شماره‌ی 4214238 یا ایمیل یا کامنت همین وبلاگ، تماس گرفته یا پیام بگذارید. با سپاس!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Jul 2009 06:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kh&amp;postid=179</comments>
<dc:creator>kh</dc:creator>
<guid>http://kh.blogfa.com/post-179.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گلوله</title>
<link>http://kh.blogfa.com/post-178.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=خون hspace=3 src=&quot;http://tbn2.google.com/images?q=tbn:YOeeM68miobadM:http://www.fortunespawn.com/wp-content/uploads/2007/10/blood_spatter.jpg&quot; align=left vspace=3 border=0&gt;گلوله‌ای، شلیک نشده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در خشاب، آرام، خوابیده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سینه‌ات را جلو بده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و خطر کن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که زندگی‌ی گلوله&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در التهاب رسیدن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به قلب تو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می‌سوزد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 30 Jun 2009 21:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kh&amp;postid=178</comments>
<dc:creator>kh</dc:creator>
<guid>http://kh.blogfa.com/post-178.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> مصاحبه</title>
<link>http://kh.blogfa.com/post-177.aspx</link>
<description>
&lt;img hspace=&quot;3&quot; height=&quot;96&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;left&quot; width=&quot;119&quot; vspace=&quot;3&quot; src=&quot;http://www.freeimagehosting.net/uploads/08d4db2412.jpg&quot; alt=&quot;111&quot; /&gt;  مصاحبه ویژه نامه باران با رقیه جعفری رئیس ستاد بانوان حامیان  مهندس میرحسین موسوی 
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توضیح: امیدوارم این مصاحبه جالب که مربوط به انتخابات ریاست جمهوری اخیر است مورد توجه مخاطبین این وبلاگ قرار گیرد. لازم به ذکر است که یک- درج این مصاحبه با اجازه خانم جعفری انجام می گیرد و دو- مسائل مطرح شده در این مصاحبه الزاما نقطه نظرات نویسنده این وبلاگ نیست.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 10 Jun 2009 20:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kh&amp;postid=177</comments>
<dc:creator>kh</dc:creator>
<guid>http://kh.blogfa.com/post-177.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ساده</title>
<link>http://kh.blogfa.com/post-176.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=ساده hspace=3 src=&quot;http://tbn1.google.com/images?q=tbn:Rk_xiLaLq4OrzM:http://english.people.com.cn/200607/01/images/railway1.jpg&quot; align=left vspace=3 border=0&gt;پیراهن‌ام در خواب، اشک‌های نارنجی می‌ریخت&lt;BR&gt;و تخت‌ام، روی راه‌آهن، تلق تلق می‌کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زنی که از جوانی خود برمی‌گشت&lt;BR&gt;دستی به آستین هوا چرخاند.&lt;BR&gt;صورت آسمان، به لبخندی نارنجی نشسته بود&lt;BR&gt;و درخت‌های مسافر&lt;BR&gt;با دست‌های بریده&lt;BR&gt;های های گریه می‌کردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چه زیبایی سنگینی که مرگ، در برابرش شب شد&lt;BR&gt;و شکنجه از گره خواب، پیر آمد.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Jun 2009 22:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kh&amp;postid=176</comments>
<dc:creator>kh</dc:creator>
<guid>http://kh.blogfa.com/post-176.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماهي</title>
<link>http://kh.blogfa.com/post-175.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;نشستن&lt;IMG alt=ماهي hspace=3 src=&quot;http://tbn1.google.com/images?q=tbn:vTZ9p_Mcn8WtSM:http://greennews.ir/pictures/eyd.jpg&quot; align=left vspace=3 border=0&gt;&lt;BR&gt;مجسمه‌اي زيبا از تو بود&lt;BR&gt;و گريستن، دريايي &lt;BR&gt;كه از چشم‌هاي تو شروع مي‌شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتن&lt;BR&gt;به لب‌هايت شكل معجزه مي‌داد&lt;BR&gt;و باز گفتن&lt;BR&gt;پيغمبران ايمان را پير مي‌كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چگونه سال به لبخند تو تحويل شد&lt;BR&gt;و تنهايي&lt;BR&gt;مثل سنگي از بام افتاد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ترسي در آينه لرزيد&lt;BR&gt;و دست‌هايت از موسيقي&lt;BR&gt;ايستاد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جوانه‌هاي بخت&lt;BR&gt;در سبزه‌ي هفت‌سين &lt;BR&gt;به هم گره خورده‌اند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Mar 2009 20:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kh&amp;postid=175</comments>
<dc:creator>kh</dc:creator>
<guid>http://kh.blogfa.com/post-175.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
