معمولن افراد قدیمی به پیش بینی های خود، حتا اگر از سر اتفاق باشد بسیار می‌بالند؛ حتا اگر نادرست باشد، هیچ فرقی نمی‌کند چرا که آن را هم می‌توان به نحوی تعبیر و تفسیر کرد که با اتفاقات رخ داده هماهنگ یا همسان جلوه داد. من چرا از پیش بینی نتایج ریاست جمهوری که در بيست و دوم فروردين امسال در وبلاگ نوشتم یادی نکنم که نه اتفاقی بود و نه از سر تفریح و یا حتا از سر اعتقاد. هیچ یک از این‌ها نبود و فقط چیزی بود که بود، اما "بود" با "شد" یا "باید" همیشه یکی نیست. اگرچه معمولن یکی از آب درمی‌آید.

و معمولن وقتی دوستان من از من راجع به مطالب طالع بینی می شنوند تعجب می‌کنند و می‌گویند فلانی اصلا به تو نمی‌آید که آدم خرافی باشی،  و  شاید اصلا در آن لحظه به این فکر نمی‌کنند که چرا طالع‌بینی را جزو خرافات به حساب می‌آورند. از کودکی در محله و خانه و مدرسه و بعد در رسانه‌ها و همه و همه یک عمر ، خرافه تحویل ما دادند به نام مذهب و  دین اما کسی جیکش درنیامد اما چرا حالا نسبت به این قضیه طالع بینی این همه حساسیت روشنفکرانه وجود دارد؟ چه بسا اگر محمد   در حجاز با طالع بینی آشنا می‌شد یا از آن خوشش می‌آمد الان یکی از ارکان و اصول دین ما را تشکیل می‌داد، و دیگر جزو خرافات(!) به حساب نمی‌آمد.

اما قسمتی از آن بیش بینی در بیست و دو فروردین:

امسال سال نظامیان و دیکتاتور‌هاست. سالی است که در طول آن قدرتمندان هیچ‌گونه بی‌احترامی یا اعتراضی را تحمل نمی‌کنند. سال به قدرت رسیدن نظامیان و زور‌مدارهاست. در این سال حتی بحث‌های سیاسی می‌تواند دردسر‌آفرین باشد. برای اعتراض و آزادی‌های سیاسی باید منتظر سالی دیگر بود.

سال خیال‌پردازها و رویا‌پردازها هم هست. سال قول های بزرگ و عمل‌های کوچک. سال مرگ قهرمانان شجاع  و متهوّر و ظهور افراد لاف‌زن و سال شهرت‌های کاذب است. سال مرگ قهرمانان شجاع  و متهوّر(این‌جا شما یاد کدام زندانی می‌افتید) و ظهور افراد لاف‌زن و سال شهرت‌های کاذب است(و این جا یاد چه کسی).

اما "بود" با "شد" یا "باید" همیشه یکی نیست.

نوشته شده توسط خامه پرست در سه شنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۴ |
هژده تیر
نوشته شده توسط خامه پرست در پنجشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۴ |

آشوب

همه چيز تاريک شده بود. آسمان طوری شده بود که انگار اصلاً آسمان نيست. شهر بر اثر يک غفلت بزرگ منفجر شده‌بود. خانه‌ ما رفته بود روی کوه‌های شمالی. بقالی احمد آقا، که هميشه روبه‌روی خانه‌ی ما بود، رفته‌بود کنار رودخانه‌ای در جنوب شهر روی پلی کج‌نشسته‌بود.

رودخانه آمده بود از وسط خيابان اصلی يک دوری می‌زد و سپس به طرف اتوبان می‌رفت؛ و تعاونی هشت بعد از چپ‌کردن اتوبوس‌هايش همه‌ی راننده‌ها را اخراج کرده‌بود و در فکر تدارک يک ناوگان از قايق‌هاي موتوری و استخدام تعدادی ملوان بود.

پس از آن انفجار يا زلزله يا حمله يا تغيير و تحول طبيعی ژن‌های موجودات زنده، صورت آدم‌ها هم بدجوری عوض شده‌بود مثلاً دماغ يکی رفته بود زير چانه‌اش، چشم‌های يکی رفته‌بودند جای گوش‌ها و گوش‌های ديگری از کف دست‌هايش بيرون زده‌بودند. در صورت مردی (در کمال بی‌ادبی) به جای دماغ يک لنگه پستان روئيده بود. و کله يک‌نفر با ماتحت‌ش جابه‌جا شده‌بود. شمال رفته‌بود جنوب و جنوب گم‌شده بود.


اين قصه درست جايی واقعاً قصه می‌شود که بدانيم تمام مردم به مرور به اين وضع عادت‌کردند. ديگر کسي از گذشته معمولی و يکنواخت خوشش نمی‌آمد؛ از انسان‌های يک شکل و يک ترکيب خوشش نمی‌آمد. بنابراين تما عکس‌ها و نامه‌های متعلق به گذشته را پاره کردند. کتاب‌های تاريخ و جغرافی را دور انداختند و گفتند همين‌که هست خيلی هم خوب است. بايد کوشش‌کنيم تا همين وضع را حفظ کنيم و نگذاريم يک خراب‌کاري پيداشود و شهر و تمدن جديد ما را خراب کند. و خودشان به خودشان گفتند بايد همه را کنترل کنيم. مواظب افراد مشکوک باشيم مبادا کسي افکار آشوب‌گرانه‌ای در سر بپروراند مبادا کسی (دانشمند ديوانه‌ای) به فکر ساختن بمبی باشد که ما را دوباره به آن روزگار سياه برگرداند. اصلاً چه کسی جرأت می‌کند به اين وضع به‌سامان و قيافه‌های جذاب و زيبا و اوضاع دل‌به‌خواه که از آغاز آرزوی بزرگ بشر بوده‌است شک‌کند يا در کمال گستاخی بخندد.

و اين قصه درست در همين‌جا روبه وخامت می‌گذارد و مورد حمله شديد عام و خاص قرار می‌گيرد؛ چرا که به‌ناچار: تاريخ و داستان‌هايی نوشته‌شد و عکس‌هايی گرفته‌شد که انگار يک جوری تکراری‌اند. و آسمان داشت کم‌کم به صورت آسمان معمولی درمی‌آمد؛ همه آن را می‌شناختند. احمد آقا داشت بغالی‌اش را می‌کرد و ما همچنان مشتری‌اش بوديم و برای عبور از اتوبان سوار قايق‌های تعاونی هشت می‌شديم. و هنوز بعضی‌ها به من می‌گويند واقعاً چه احتياجی به نوشتن دارد؛ همه چيز که روشن است!

*پــــــــــــــــــــــــاس مـــــــــــــــــــهــــــــــــــــر تـــــــــــــــــــــــــــــارخ*

 

نوشته شده توسط خامه پرست در شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۴ |
نهنگ ها
نوشته شده توسط خامه پرست در پنجشنبه ۹ تیر ۱۳۸۴ |

 

فکری که می‌زند به کله‌ام

از در و ديوارم می‌ريزد بيرون

و پخش می‌شود همه جا

تا تکه‌ای از آن می‌چسبد به کله‌ی کسی

                                                که از او خوشم اصلاً نمی‌آيد

 

و اين جزو فکرهايی‌ست که خوشم می‌آيد

حتا اگر تکه‌ای از آن

می‌چسبد به کله‌ی کسی

که از او نه خوشم اصلاً می‌آيد

                                    نه خوشم نمی‌آيد

 

فکری که از در و ديوار کله‌ام می‌ريزد بيرون

اصلاً جزو خود کله‌ی من نيست

چيزی است به آن اضافه می‌شود

سرجای خودش ايستاده کله‌ای

و فکری که از آن بالا می‌رود چيزی است اضافه

اين جزو فکرهايی است که اصلاً

                                        خوشم نمی‌آيد

 

نوشته شده توسط خامه پرست در یکشنبه ۵ تیر ۱۳۸۴ |