صدای تازه، شنیدم تو را، سلام! سلام!
تنها تویی تسلیِ این جان‌های نا آرام
شکستی‌ای تو سکوتِ مرگ‌زای فلک
که تن سپرده محن، به ظلمت و اوهام

این هم یکی از دستپختهای مشترک من و هوش مصنوعی است بر پایه یک شعر دیگه که بود: «برف نو برف نو سلام سلام...»

نوشته شده توسط خامه پرست در یکشنبه ۷ دی ۱۴۰۴ |

زمـیـن ------- دوباره ------ لباسی سرد - پـوشیـده
دوبـاره ------- مست ----- کرده ---------- هر دو دیده
لباسی سرد - کرده ---- به تن ---------- ز برفی تازه
پوشیـده ----- هر دو دیده - ز برفی تازه - خـوابـیـده

نوشته شده توسط خامه پرست در پنجشنبه ۴ دی ۱۴۰۴ |

آسمان گرم می‌بافد
و لاف یخ
در قاب برف
قندیل نور را می‌شکند.
سگ در آستین عبور می‌چرخد
که ایستادن
چرخِ رفتن می‌خواهد
و افتادن
اتفاق را آب می‌کند.

آغوش برف، خالی می‌ماند
و زمان، در چشم سگ
برهنه می‌شود.

آسمان شکاف می‌خورد
و نور
چون اتفاقی دور
بیرون می‌ریزد.

نوشته شده توسط خامه پرست در پنجشنبه ۲۷ آذر ۱۴۰۴ |

خیابان
از کفش‌ام بلند شد
و شدآمدی پنهان زیر پوستم دوید
پنجره، آینه‌ای کاذب بود
در صورت هر خانه
لک و پیس‌های صبح
صادقانه ماسیده بودند.

راه در انعکاس خودم می‌پیچید
یک نفر پرسید: من کی‌ام؟
جواب آینه آمد که: تو
همانی که ...
بوق ماشین‌ها راه افتاد
چراغی که بی‌خجالت قرمز شد
ترمز کشید زندگی
و پنجره‌ پُر شد از سکوتِ فلزی.

جیغ ترمز، آهنگی
و تصادف
منتظر هیچ خیابانی در خودش
کلاس تنهایی‌ام دیر رفته
و کسی
در کلاچِ نهایی گیر کرده بود.
در انعکاس کوچکی دیدم
از دهانم جای فریاد،
سکوتی سیاه خارج می‌خواند
و سوت می‌کشد در هوای سنگینی

در زیر سایه‌ای بزرگ،
خیابان به اعترافی طولانی نشسته بود
لحظه‌ها به فراموشی می‌رفتند
و در جوی آب
اضطراب جاری بود
وقتی ترمز کشیده می‌شود
شدآمد‌ها کجا می‌روند؟
و فراموشی کجا؟!

نوشته شده توسط خامه پرست در سه شنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۴ |

شب را دوباره خاموش کردم
و صبحانه را گذاشتم روی میز
میز فروریخت به نان.
نان از خودش گریخت به دندانِ زنی که بود یا نبود.
مربا گفت: من شیرینم اگر باور کنی تلخم.
قاشق مرا لیسید مثل سیاستِ روزانه
که در روزنامه صبح
اخبار داغ شب را چیده بود
از آسمانِ گرفته
در سفیده‌ی تخم‌مرغ باران گرفت
و پنیر به ابری که بود یا نبود گفت: چرا تو نمی‌چکِی؟؟
زن گفت: من سال‌هاست گریه را به چای تعارف کرده‌ام
گفتم خدا را شکر
اما شکر تمام شده بود.
خسته‌ام از هرچه بیداری‌ست
آیا کسی که بود یا نبود
صبح را خاموش می‌خواهد؟

نوشته شده توسط خامه پرست در سه شنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۴ |

پاییز که راه رفتنش زخم زمین است،
طغیانِ رنگ‌ و برگ‌ها درد‌آفرین است.


آتش دویده در رگ و پی، در پوستی سرد،
تن پوش شعله بر تن خاک سنگین است.


موسیقیِ گنگِی که می‌پیچد گلوی باد را
رقص غروب خزانی از آن حزین است.


نوش درمانی همه در گریز زخم
زوال سری بی‌امان، سرشت زمین است.


می‌کوبدش برهنه‌ی پایِ زمان که فصل،
پاد بهار و رسم بهانه چنین است.

این هم از دست پخت هوش مصنوعی وقتی یک شعر آزاد (پست قبلی) رو بهش دادم و خواستم در قالب غزل دربیاره.

نوشته شده توسط خامه پرست در یکشنبه ۱۸ آبان ۱۴۰۴ |

پاییز، زخم زمین
لبریز طغیان‌های رنگ
و طعم‌های دور
در رگ‌های خشکِ برگ

موسیقی گنگی
در خواب‌های‌ زرد،
و بازی باد
در نورهای کج

باز چرخشی بی‌پایان
در صدای‌های دور
پنهان و پیدا در زخمی
نوش دارویی خونمرده
و زاری تیزی در گریز

پاییز، پرآکنده در آتش‌های سرد
و برگ‌های افشانش
در تراش اشک‌ خود
بارانی متلاشی

زمین، با زخم‌های دیر
و پای برهنه‌ی پایان
می‌کوبد پا
که پایان
خودِ پاییز

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۴ |

خورشید از ستون‌های شهر شره کرد
و نوری مقدس که پنجره‌ها را کور کرده بود
بر سنگ قبرهای چرک سایه انداخت
تا مرده‌های تشنه دهان از گور برخیزند
خیابان‌های بی‌درخت
نفس زنان و به خود پیچان
آدمک‌های عریان را با چشمانی خواب آلود
از ستون‌های لرزان پله پله بالا می‌بردند
و روی شیشه‌های مقدس
که آغشته با بخار اوهام رنگی بود
رها می‌کردند
تا خورشید در سویدای شهر ذوب می‌شد
تاریکی فرزندی پاکیزه به دنیا می‌آورد.

نوشته شده توسط خامه پرست در چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۴ |

قاتل فوری پس از قتل
جنازه‌ی فوری پس می‌دهد
و قهرمان خام را در انگشت اثر می‌کند
جنازه جالب می‌شود
و قتل می‌گریزد

وقتی از انگشتی قاتل نیست
قهرمان در قد خودش گیرمی‌کند
و جنازه در قبر خودش
می‌خندد.

-1386-

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۲۷ اسفند ۱۴۰۳ |

سیب را که نصف کردی
سیبری را نشانم بده
در سیبری نشان را خودم بر سیب پیدا می‌کنم
تا پیر شوم
و سیب ام از این نصف‌تر شود

-1377-

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۲۷ اسفند ۱۴۰۳ |

پروانه پیله را ُپل پرواز کرد
پیله سوخت
پُل خراب شد.
پرواز دَری شد که باز
دانه چید
از در باز.


با چین به پیشانی
از چانه به نشانی!


در خرابی‌ها دنبال آنی گشت
که با هر نشانه‌ ای کرانه بود


و از پله‌ای متروک
شد پروانه‌ای در دشت.

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۳ |

با صدای ابر
در فاتحه نشست
تا غروب از نگاهش نشت می‌کرد
سنگ از انگشتش می‌چکید.

با صدای برف
چنگالی فرو در چرک
استخوانی در چاه
و خون
برق می‌زد.

با صدای برگ
گلویی شد پُر از آواز
تا گلبرگ
از راز فاتحه
تاریک‌تر شود.

نوشته شده توسط خامه پرست در یکشنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۳ |

سوزن

فرق از كوه مي‌كاهد

و از سوز كاه

خانه به فرق كوه مي‌برد.

نوشته شده توسط خامه پرست در پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ |
شاعران جوان زنجانی! فرصتی پیش آمده تا مجموعه ای از شعر جوان زنجان گردآوری و توسط کانون ادبی نهاد کتابخانه های عمومی به چاپ برسد. البته داستان کانونهای ادبی طولانی است و هنوز جلسات کانون به صورت رسمی تشکیل نشده است. بنابر این خواهش می کنم اگر مایل هستید در این مجموعه شعری یا اشعاری از شما درج شود آثار خود را در قسمت نظر خواهی همین وبلاگ یا به آدرس ایمیل: kokoespero@yahoo.com ارسال کنید. کسانی هم که اشعاری در حد یک مجموعه مستقل دارند امید است بتوانیم مجموعه ای مستقل از یک شاعر را هم به صورت کتاب ارائه کنیم.

اگر شعری برای من می فرستید لطفا چند جمله ای هم در معرفی خودتان بنویسید و البته در قید املا و انشایش نباشید چون در بازنویسی بخش شناختنامه شاعران یکدست و ویرایش خواهد شد.

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۲۶ دی ۱۳۹۰ |

موسیقی از صدای تو می‌ریخت بر دلم
حلقه در دست حلقه‌ای
هر یک ولی مخالف هم می‌خواند.
هوا که گرم می‌پرید در هوای من
درخت می‌شدم
و هوا در شُش من می‌نشست.

موسیقی از صدای تو آبم بود
و برگ من از سبز تو می‌آموخت
و دلم در زلال‌های تو می‌لرزید
خون خود پای حرفش می‌ریخت
قطره در دست قطره‌ای
هریک ولی مخالف هم ظاهر
در خوانده‌های دیگری اما غرق.

موسیقی از صدای تو می‌تابید
جانم را بالا می‌رفت
روشن را از بالا می‌ریخت
شُش را پر می‌کرد از روشن
برگ در دست برگی
هر یک دمی مخالف هم
خم می‌شدند از باد
تا باد را ذخیره در آواز هم کنند.

نوشته شده توسط خامه پرست در یکشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۰ |

در جای دور
و راهی متناسب
سوار اسب می‌شدم
و اسب را سوار ترس می‌شدم

جادوی کلاه تنم از اسب
گذر جن، از لای تیرگی شب
یک نفس دویدنم از حبس
جایی که اسب‌ها در جشن
یونجه را دواندنم جوان و شاد
با شیهه‌ی ارواح، دور حلقه‌ی آتش

در جای دور
نعل تناسب به تاب راه
اسب دایرگی را سوار می‌ماندم
و دست‌ها در هوای پشت سرعتم
با ریختن از ترسم
تنم از اسب می‌پریدنم کلاه
کّل راه

اسب می‌شدم.

نوشته شده توسط خامه پرست در جمعه ۲۸ مرداد ۱۳۹۰ |

دایناسورفرسودن حساب
افزودن بر روی کاغذ است.

غذای دایناسور
و مرگ موش
در یک بسته،
دایناسورهای کاغذی
در بسته‌ی دیگر.

افزودن بر حساب
فرسودن
کاغذهای
دیگر.

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۹ |

تازگی در خواب‌هایمریش سفید

پیرمردی می‌آید

با ریش و موی سپید

و عصایی در دست

در خواب‌های قدیمی‌ام

نوجوانی بود

با گردنی باریک و پاهایی دراز

راستی سرعت خواب‌هایمام

چه زیاد شده است.

نوشته شده توسط خامه پرست در یکشنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۹ |

برهه‌ای در تفاوت فال باز کنزبان
در لغتی به لعنت برهان ببند!

درک تفاوت این فکر
با فکری متفاوت دور می‌شود
تف کردن از لغتی
در کف شروع
با لغتی شور می‌شود
- شور دهان بستگی-
فکّی که کور می‌شود

دهان به فال تفاوت باز کن
به لعنت لغتی ببند!

نوشته شده توسط خامه پرست در پنجشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۹ |
گرگ و میشحالم کج است
و خیالم،
می‌ریزد بر آسفالت خیابان.

فریادهای صبح
در جمجمه‌ها دفن شد
و سفیهان، برگ زیتون
جان به میزان نردبان بستند.

نگو! دهان آزادی
تصویر قرمزی دارد
در خاطرات سیاهی
که از جلد و شیرازه آزادند!

در خواب
به پهلوی گریه غلتیدم؛
ولی بر چشم‌های خونین‌ام
دو برگ کج زیتون
سایه انداخته بود.

آیا دوباره خورشید
آسفالت را گرم خواهد کرد؟

نوشته شده توسط خامه پرست در شنبه ۱۹ دی ۱۳۸۸ |

دوباره پرسیدم خواب مرا پس کی می‌خوابی
پس کی نکن به خواب من از امروز
دوباره خواب می‌بینم آیی.

تو پرسیدم یا من پرسیدم یا هر دو پرسیدند
من از تو دوباریدم
وقتی تو از من خواب بودی پس کی دوباره بپرسم

پس کی وقتی می‌وقتم هم، تو نمی‌بینی نمی‌وقتی
پس نگو پس کی نمی‌آیی
پس‌باره بگو آره
بگو نه.

نوشته شده توسط خامه پرست در سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸ |
افتادندر افتادن
فاصله کوتاه می‌شود
و اتفاق، دور.

از دیروز
خرگوشی در سینه‌ام می‌لرزد.
اتاقی از پوستم جدا شده است
با دری که ترس را ترسیم می‌کند.

درافتادن دو چشم مرگبار
نفس، کوتاه می‌شود
و کوه، نرم‌تر از پوست یک خرگوش
در مشتم جا باز می‌کند.

دستی که از آستین خیانت بیرون می‌زند
قفسی از دود می‌سازد.

چشم که باز می‌کنم
از دیروز
استخوان حواسم می‌شکند.
درهای توطئه
درّه‌ای از تنهایی می‌کَنند.

در رفتن
شتاب کوچکتر می‌شود
و افتادن، قبر را تنگ می‌کند.

نوشته شده توسط خامه پرست در شنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۸ |

فراری

فراریرد پا از جنگل بیرون زد
و طلایی گندمزار موهایش شد
آنقدر دوید تا به گریه رسید و چشمه را از صورتش شست
پستچی نامه را بروز رساند
و خبر داغ، نانوایی را
اهالی بیل ها را به علامت سوال در هوا چرخاندند
و اضطراب از پستانهایش تیر کشید
آنقدر دوید تا به سقوط رسید و زمین را به ارتفاع رساند
خون از صخره بیرون زد
و سرخی آسمان نطفه اش شد...

رویای سبز

چند بار که شعر را بخوانی داستان یک فراری را می‌بینی که بعد از گذر از جنگل و گندمزار به دره‌ای انگار می‌رسد. می‌افتد و باز انگار می‌میرد. خط داستان ساده است اما نحوه روایت آن را خاص کرده است که با توسل به مجازهای بیانی خبر از خروج فراری از جنگل می‌دهد و همچنین عبور از گندمزار. این مجازها متن را جالب می‌کند، و از روش معمول بیان آشنایی‌زدایی می‌کند. می‌دانیم که تکیه داستان بیشتر بر مجاز و تکیه‌ی شعر بیشتر استعاره است؛ از این رو داستان مستتر در شعر بیشتر خودش را به رخ می‌کشد. و در ادامه جا به جا نکاتی در مورد جزئیات این فراری به دست می‌دهد، نظیر اشاره به اهالی جایی، دهکده‌ای، و بیل‌هایشان. انگار اهالی با فراری خصومتی دارند و از فرارش ناراحتند و می‌خواهند او را دوباره دست‌گیر کنند که گفته می‌شود:
« اهالی بیل‌ها را به علامت سوال در هوا چرخاندند/ و اضطراب از پستان‌هایش تیر کشید» همچنین استنباط می‌شود که فراری زنی باید باشد. حالا این زن چه کرده و چرا زندانی شده چگونه فرار کرده و خصومت اهالی با او چیست نمی‌دانیم. شاید بشود حدس زد اما متن در این مورد چیزی نمی‌گوید.
اشاره‌های متن، کوتاه است و مثل رعد فرود می‌آید و اطلاعات داستان را کوتاه و فشرده پرتاب می‌کند که با خود موقعیت داستان هم، که فرار یک زن فراری را روایت می‌کند هماهنگی دارد، و اضطراب گریز و فرار را به خوبی در سطح زبان به نمایش می‌گذارد.
تصویری که از روستا می‌هد بس موجز است و گویا و مرتبط؛ پشت بند خبر داغ، به نانوایی اشاره می‌کند و اهالی  را با بیل‌هایشان معرفی می‌کند. این تصویر کار ده‌ها کلمه را می‌کنند و مجاز در فشرده‌ترین حالت، قدرت خود را به رخ می‌کشد. همچنی تصویری که از فراری می‌دهد حیرت انگیز است. از رد پایش در جنگل صحبت می کند و عبورش از گندمزار. این نوع گفتن چنین القا می کند که فراری به سرعت در حال دویدن است چنان چه گوینده و راوی از وی عقب مانده است و فقط رد پای او را دنبال می‌کند: «آنقدر دوید تا به گریه رسید و چشمه را از صورتش شست» معلوم است که فراری صورتش را با آب چشمه می‌شوید اما عجله دارد، و هول فراری در سطح زبان رخنه کرده و گفته می‌شود که چشمه را از صورتش شست. این اتفاق در سطر دیگری هم می‌افتد:« آنقدر دوید تا به سقوط رسید و زمین را به ارتفاع رساند». وقتی ما زمان و مکان را از ذهنیت شخصیت داخل داستان روایت می‌کنیم، دست به فضا‌سازی زده‌ایم و این فضا، افشاگر آن حسی است که در شخصیت هست و در نهایت انتقال آن حس به مخاطب.
تنها نکته ای که شاید می‌توانست کار را بهتر کند دلیل فرار شخصیت اصلی و نظر اهالی درباره‌ی اوست. چرا زندانی یا دستگیر شده و چرا بیل‌های اهالی از فرار او به علامت سوال بدل می‌شوند؟ البته می‌شود از دو واژه‌ی پستان و نطفه در سطر آخر تفسیر و تعبیری بیرون کشید و آن این که فراری زنی بوده است که درگیر کاری غیر اخلاقی شده، از نظر اهالی البته، و به این دلیل مورد خشم و تعقیب آنان است. این فقط در حد یک حدس قریب به واقع باقی می‌ماند. البته شاید با تصریح چنین مطلبی ایهام زیبای متن خدشه‌دار شود چون بیان دلیل وقایع در داستان هرچه غیر مستقیم‌تر، درست‌تر و گویاتر هم هست.
 و انتهای متن به آسمان اشاره می‌شود که انگار روح فراری بعد از سقوط و برخورد با تخته سنگ و جاری شدن خونش به آسمان می‌رود. در کل می‌شود گفت متن موجز کوبنده و به شگفت اندازنده است. به خوبی از عهده‌ی روایت داستانش بر می‌آید و زبان نقشی خلاقانه و به سزا در انتقال حس ایفا می‌کند.

 

نوشته شده توسط خامه پرست در چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸ |

پاککنحافظه از پوستت پاک می‌شود
و اتفاقت به خونم سرایت می‌کند

کلماتی که از تنفس فاصله    می‌افتند
قصه‌ها را، در فرصت تو    شکل می‌دهند
شکل خالی شده‌ای از وزن
زمین را از شباهت،   عریان می‌کند
و سهم خاطره    ما را    به حافظ    حادث می‌فرماید

دست‌هایت از متن، پاک می‌شود
و پوستت به اندوه‌ام سرایت می‌کند
 

نوشته شده توسط خامه پرست در پنجشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۸ |

خونگلوله‌ای، شلیک نشده

در خشاب، آرام، خوابیده است.

سینه‌ات را جلو بده

و خطر کن

که زندگی‌ی گلوله

در التهاب رسیدن

به قلب تو

می‌سوزد.

 

نوشته شده توسط خامه پرست در چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۸ |

سادهپیراهن‌ام در خواب، اشک‌های نارنجی می‌ریخت
و تخت‌ام، روی راه‌آهن، تلق تلق می‌کرد.

زنی که از جوانی خود برمی‌گشت
دستی به آستین هوا چرخاند.
صورت آسمان، به لبخندی نارنجی نشسته بود
و درخت‌های مسافر
با دست‌های بریده
های های گریه می‌کردند.

چه زیبایی سنگینی که مرگ، در برابرش شب شد
و شکنجه از گره خواب، پیر آمد.


نوشته شده توسط خامه پرست در شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۸ |

نشستنماهي
مجسمه‌اي زيبا از تو بود
و گريستن، دريايي
كه از چشم‌هاي تو شروع مي‌شد.

گفتن
به لب‌هايت شكل معجزه مي‌داد
و باز گفتن
پيغمبران ايمان را پير مي‌كرد.

چگونه سال به لبخند تو تحويل شد
و تنهايي
مثل سنگي از بام افتاد.

ترسي در آينه لرزيد
و دست‌هايت از موسيقي
ايستاد.

جوانه‌هاي بخت
در سبزه‌ي هفت‌سين
به هم گره خورده‌اند.

نوشته شده توسط خامه پرست در چهارشنبه ۵ فروردین ۱۳۸۸ |

یوسف گم‌گشته هم بازی نیاورد در، که از چاه غم می‌خوریم
گلستان نشسته بود در بغل با کلبه آتش
و یوسف به سوی صف می‌رفت
و صف از هم شکافته

یوسف به زشت طعنه‌ای از حزن یک انار داشت
و انار از گرگ را دندان کرده بود
گفت: من تو را کجاست
گفت: یک جور است کار دوران
گفت: بازی‌های پرده پنهان است

چشم یعقوب رود سفیدی شسته در پیراهن
و گاو ِ شیرِ خشک در حسرت مصر

یوسف گم‌گشته بازوی خواب داشت
از چاه غم می‌خورد از زندان خواب

بازی آتش درون کلبه نیاورد
خون زلیخا به زخم یک انار
که گم شد.

نوشته شده توسط خامه پرست در پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۸۷ |

شب نیز مرده است
مثل شعری
که در سینه خاکش کرده‌اند.

گاهی بیا
به زیارت اهل قبور هم!
روز اگر فرصتی نیست
درهای خوابت را باز بگذار
برای اهل عبور هم!

ضربانی ندارد شعر
برای فتح زرتازت
که مثل کشتی نوح است
و رفتارت طوفانی است
مثل نثر جنگ و صلح.


تو نیز مرده‌ای
از زمانی که دفنت کرده‌اند
حسابی بوی کلمه گرفته‌ام.
بوی دهان گوشت
بوی پستان گاو
بوی پوست پلنگ می‌دهم!

نوشته شده توسط خامه پرست در جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷ |

چشم‌های تو دختر یک جفت مداد است سوسمار نشان

تراش نیم صورتم پُلی است لـَنگ

و حلقه‌های صدایت بر دهان بوسه پیاله‌ای‌ست آب خنک

برنامه‌ای که پُست می‌شود به ساعت کودک

پلنگ صورتی! هنوز هم دی‌ریم؟

دی‌ریم، دی‌ریم دی‌ریم دی‌ری‌ی‌ی‌یم، دی‌ری ری ریم ری‌ی‌ی‌م


ادامه مطلب
نوشته شده توسط خامه پرست در جمعه ۱۹ مرداد ۱۳۸۶ |

رنگت به ماه پریده استماه

و نگاهت

- دویده به حجم دو گیلاس-

خواب یک شب سفید را تا صبح

در چشمم آشفته می‌کند

 

سبدی میوه از انگشتهایمان می‌بافم

بوی سیب از گریبانت

حسرت ماه را به خون می‌کشد

و تا لبخندی

در صدایت جوانه زند

دُرشتی‌ی صبح

تمام خلسه‌ی شب را خرابیده است

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۶ |

نقاشی از خودم

تازه شدم

تا

تا زده شدم

و تاب از خود ستان شدم

تا

تابستان شدم

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۶ |

با تو دیگرتوهم

به دوزخ و بهشت ایمان آوردم

و جزو مومنان شدم

 

که بوی بهشت می‌دهی

آن قدر

ترک خامه خواهم کرد

از این پس

تو را که می‌پرستم

شایسته‌ی نامی تازه‌ام

 

دیگر کافرم نشو

که کافری دردیست مهلک

و خامه‌پرست

نامی است

مثل تصادفی مضحک

بین واقعیت من و

توهّم دنیا

 

* این شعر کاملاً عرفانی است

 

نوشته شده توسط خامه پرست در جمعه ۱ تیر ۱۳۸۶ |

از شکل تو می‌گذرمدریچه

و در گذشته‌ای که پُر از شکل توست

پوستی به وسعت شب پیدا می‌کنم.

 

به ایوان بیا!

و دست بر کشیدگی پوستم بکش؛

چراغ‌های رابطه تاریک‌اند

و شکل کوچه همیشه ماضی نقلی است

 

تا

گذشتن از شکل تو  رابطه‌ای باشد

پُر از چراغ

و دریچه‌ای که کوچه را

شکلی تازه می‌دهد.

نوشته شده توسط خامه پرست در سه شنبه ۸ خرداد ۱۳۸۶ |

شمشیر و نانشمشیر پنهانی از خونم

پرواز را ‌شکافت

و فولاد

از صدای گرگ ریخت.

 

استخوانم به خواب می‌چسبد

و قلب ِ دونده‌‌‌، اوج می‌گیرد

تا پرواز

ریزش ناهمیشه‌ی مرگ باشد

در موی‌رگ نان.

 

فرشته‌ای

از حالت فولاد

مو زد

و پرواز شمشیری از پنهان

خونم ‌را شکافت.

نوشته شده توسط خامه پرست در یکشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۶ |

جان چیزی از تن استرویایی
حالاکه جان
جز چیزی از تن  نیست
حالا که جان  تن است
ای حذفِ جای من، ای جا،


ادامه مطلب
نوشته شده توسط خامه پرست در جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵ |

پهلو گرفتمبه سکوت آمدم

و در خلیج زبان پهلو گرفتم

 

کلمات مرده

خوابی از دوردستم منفجر خواهد کرد

و قدّیسی از صورتم

تکرار خواهد شد

 

زبان به تاریکی گرفتم

و راه صد ساله‌

به تنهایی بُردم

 

این خلیج سکوت

از  سرعت چهره‌

بی‌پهلو شد

 

نوشته شده توسط خامه پرست در چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۵ |

انت خوابمخالف خودمم

موافق تو

 

در انتخاب زنی شرعی

شرق از پس خوابم قرینه می‌آید

و آینه از برهنه‌ی شمشیر می‌ریزد

 

با موج شانه‌های زنی ته صندوق

در لهیب تاریخی از بوسه

بیرون می‌پرد

نامی

شراع کشیده به مطلق چشمانش

کو

خون از تخیل قتلش

شیدا شد

 

موافقم به تو

از خودم

مخالفم

 

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۵ |

ساعت سكوتسكوت دندانه‌ها

مسير ساعت را

روی دايره از رسيدن ايستاد

 

يك مشت روزِ پراكنده

به پايان دندانه‌ها رسيد

 

نقطه در سكوت ايستاد

و

تا صفحه‌ای از دايره

دور برداشت

 

نوشته شده توسط خامه پرست در پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۵ |

تابلو مرگخیابانم از نفس افتاد

و پای علامت از قرمز دیوانه شور زد

 

عابری از لحظه‌

پایان انگشتم را مخفی کرد

 

تا رخنه‌ی خونم به تابلوی مرگ

ویرانه از سبب هر نفس باشد

و علامت

پای قرمز عبور

شور ببندد

نوشته شده توسط خامه پرست در شنبه ۱۶ دی ۱۳۸۵ |

دیگر زبان باران بند آمد
و سیاهی از نفس افتاد

باران حضورت را می‌نوشت
و صورت رفتن
نهایت هیچ آمدنی از خودم نبود


در سکوتی کاغذی
که نفس می‌خشکید
و ضربان زانو می‌زد
جان آب از خود
ویران شد

باران که ایستاد
صورتم از صراحت رفتن ریخت

تلخی از زبانم بند نیامد
و سیاهی از چشم تو نرفت

نوشته شده توسط خامه پرست در یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۵ |

سیاه چالهتخیلم از کار می‌افتد

تا خدا

بی‌شکل و سایه بماند

 

سیاه چاله‌ای‌ در قلبم نفس می‌کشد

 

کار از تخیل دستم در رفته

در ته سیاه‌چاله

با خدای کوچکی هم‌سایه می‌شوم

که شکل خالی خود را

در قلبم

نفس می‌کشد

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۵ |

پاییزخاکستر پاییز

چتر رویا را

زاغارتِ پیچک کرد

 

از ذخیره‌های چاله

پرده‌ای از چاه

پیچید تا ته خاکستر

 

خاکستر زاغارت

و رویای پیچک

عبور پاییز را

چترید

نوشته شده توسط خامه پرست در چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۵ |

جاریآشنای درونی‌اش

از او جاری است

 

در رگش

جریانِ سنگ

گرد می‌شود

و بر سر قلبش

واو می‌گذارد

 

تا به خونش بریزد

کمی

به قلب جاری‌اش

اطمینان دهد

با سایه گرد می‌شود

 

آشنای درونی‌اش

و واوی بزرگ

از قلبش

می‌ریزد

نوشته شده توسط خامه پرست در چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵ |

خانه‌ي كبريتي شب

آفتاب را

منتظر ابري شد

تاريك‌تر از بركه ي رويا

 

و خواب سوختن

در ذهن ماه

صبح را آتش زد

تا در شب آفتابي

سوختن ماه

لبريز بركه‌اي باشد

در لرزش رويا

 

و انتظار شب

در خانه‌ي ذهن

روشن‌تر از بوي صبح

بماند.

نوشته شده توسط خامه پرست در پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۵ |

به من چه كه ابتذال شب از شكستن هراس ندارد

و مزد گوركن تكه سنگي است

به امضاي شاملو.

صدايم از انكار مرگ رها مي شود:

«سنگ قبرت شكسته‌تر، بهتر! »

هرقدر بشكند

آزادي آدمي از مزد گوركن شكستني تر است.

نامي كه ابتذال آدمي از سرزميني افزون‌تر باشد

جريان باد را مي پذيرد؟

حاشا حاشا

كه اصلاً :

«به من چه. »

نوشته شده توسط خامه پرست در جمعه ۲۵ فروردین ۱۳۸۵ |

از ميمون مانده لای يک کتاب چيز عجيبی است

آينه‌ای باز کند رو به چيزهای عجيبی 

که نه تا می‌شود، نه دُم دارد.

 

نگاه قلم‌خورده چيزی را گم کرده‌است

کتاب بسته، دُم درآورده

و آينه، حتما،ً کاری از پيکاسوست.

:«چشم از نگاه حوصله سر رفته

خط از بغل زانو شکسته

تا ا ا ا ا ا ا رسيده زير چانه‌ی خواب

تا ا ا ا ا ا ا چشم‌های پُف کرده‌ی جنگل.»

 

دو جلد چشم گم شده با قاب جنگلی

با دو قلم‌‌خوردگی‌

که يکی، حتماً، کاری از پيکاسوست

باز می‌شود

رو به چيزهای عجيبی

که فقط آينه ‌می‌داند.

 

از ميمون مانده لای يک کتاب چيز عجيبی است

در چيزهای عجيبی گم شود

که نه تا می‌شود، نه دُم دارد.

نوشته شده توسط خامه پرست در پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۴ |

با يک شعر بلند و قديمي از خواب مي‌پرم

در شعر، تو از ديشب

فرياد مي‌زني: بخون!

عقربه‌ها رو به عقب چرخ مي‌زنند

من هنوز در خوابم

و پرواز مي‌کنند مهمانان

ـ از بالای شمشيرهاي بلندي، که در دست دارند.

 

هنگام خواب روي ميزِ مهمانان، سرزمينِ وسيعي هستم من

و تو از خليجي فارس در گلو فرياد مي‌زني: بخون!

در گلوي من تنگه‌اي تُرکي است در ميان دو قلّه: «سن دئ، من اوخويوم!»

مخفي نمي‌کنم که در قلبم، ديشب، بمبي مخفي کرده‌اند: بگو تا بخونم!

«عجيباً يا غريبا

غريباً يا عجيبا

عجيب اندر غريبا»

 

شمشيرهاي صورتِ تو چرخ مي‌زنند

من هنوز در خوابم

و سرزمين وسيعي از زير خوابم رُشد می‌کند

با کوه‌‌ و رودخانه‌اش، با دريا و جنگل‌اش که چرخ می‌زنند

 

در مغزهاي هريک از مهمانان بمبي کار مي‌کند پُر از شمشيرهای چند زبانه

دوباره فرياد مي‌زني: بخون!

بقيه تشويقت مي‌کنند: بخون، بخون!

چرخ مي‌زنند دست و پاهايت

و زبانت که سدّی است پشت درياچه

تشويقت می‌کنند، با دست‌های متصل به انگشت رسوايی

 

 

و من، اگر يکي از مهمانان بودم

                            «دئيه‌رديم: ايندي سن دئ‌‌نن، سن‌دئ!»

از کجا؟ «هاردان؟»

«ائشيتديم آغلاريمين داغ‌لاری

ائو‌لر دنيزه باتلانيب

دؤنوب، چؤکوب، ووروب، باش‌لار

يئره ساللانيب»؟

 

در خوابم انگار با يک شعر بلند و قديمي تصادف کرده‌ام

و از ديشب، سرزمين تازه‌اي خواهم شد

که از چار طرف کش مي‌آيد دست و پاهايم

و مغزم، به تُرکي

«هَلَه» تيک‌تاک مي‌کند.

نوشته شده توسط خامه پرست در جمعه ۱۸ آذر ۱۳۸۴ |

11

حتا سکوت تو هم

گوش کردنی است

در ايستايی‌ات

تمام جنبش‌هاست

همراه تو

رفتنی‌ترين راه هم

شبيه دور زدن می‌شود

 

12

در تابستان

دنبال کسانی بوديم

که ما را در زمستان

صدا کرده بودند

 

 

13

ده روز می‌شود

که شعری نگفته‌ام

انگار ده روز است

که مرده‌ام

و سکوت برايم

مرثيه می‌خواند

 

14

در زير بارانی بسيار شديد

کنج‌کاو مرگ بودن

خيسی‌‌ی بی‌انتهايی است

 

15

حلزون گفت: من حاضرم!

اژدها اما چيزی نگفت

که به شدت غايب بود

و ديگر هيچ کس

چيزی نگفت!

نوشته شده توسط خامه پرست در چهارشنبه ۲ آذر ۱۳۸۴ |

1

هر کس افاده کند

خواب می‌بيند

دراز شده است

پاهايش در پاييز

جا مانده است

و دماغش در بهار جاری است

 

2

ماهی چه خوب

بلد است بخواند

کسی اما نمی‌داند

چه می‌گويد

شايد اين همان

راز روشن ماه است

 

3

شاعر بد

مداد نک شکسته است

هرچه می‌نويسد، انگار

چيزی ننوشته است

 

4

رودخانه مدام

در راه پيمايی‌ست

باشعار: زنده باد!

باد، در راه پيمايی‌ست

با شعار: مرده باد!

 

5

در خواب

صورت ما خالی‌ست

کسی اما خبر ندارد

در پشت خواب ما

چه صورت‌ها که

نخوابيده است

 

6

با آسمان

دعوا دارم

فرياد من

در صدای رعد

گم می‌شود

 

7

راننده‌ی قد بلند

به فاصله فکر می‌کند

مقصد را

مبدأی ديگر می‌داند

و از اين دانش

قدش بلندتر می‌شود

 

8

هر کاغذ سفيد

سرزنشم می‌کند

سياهش که می‌کنم

به من دشنام می‌گويد

و شب‌ها خواب می‌بينم

سرنوشت من

ميان گردابی از کاغذ

گم شده است

 

9

وقتی که می‌روم از تو

می‌ترسم

زيرا که فکر می‌کنم

اين رفتن

آخرش افتادنی است

 

10

اگر راست باشد

که تن

زندان روح است

چشم‌ها بايد

پنجره‌های کوچک اين

زندان باشند

نوشته شده توسط خامه پرست در چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۴ |
 
مطالب قدیمی‌تر