سفر کردم از وطن.
هرجا رفتم،
با دیدنم می‌گفتند: ایران!

نوشته شده توسط خامه پرست در سه شنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۴ |

1-مردی که می خواست خوشبخت باشد
2-همه چیز خوب است
3-رنج دلدادگی
4-همیشه یک نفر دروغ می گوید

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۳ |

1-آرزوهای بزرگ
2-چیزهای کوچکی مثل اینها
3-شدم آنچه هستم
4-خنده های هراس و تنهایی

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۳ |

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۳ |

داستان نشان دادن گام به گام رخدادهایی شدنی است که در جهانی پنداری برای افرادی درگیر، پیش آمده و مایه دگرگونی شوند.

بنابر این، داستان دربرگیرندة:
1- افراد و شخصیت‌های درگیر و گرفتار و دارای دغدغه
2- توصیف یا نشان دادن گام به گام و گیرا(با تعلیق)
3- رخدادهای شدنی یا وقایع ممکن‌الوقوع و باورپذیر
4- ساخت یک جهان پنداری و دنیای خیالی
5- ایجاد حرکت یا تغییر و دگرگونی در شخصیت‌‌ها یا دنیای داستان.

نوشته شده توسط خامه پرست در چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۹ |
بالاخره مجموعه داستان "کله های سنگی" که گزیده ای از آثار داستان نویسان زنجانی ست، توسط انتشارات سخن گستر مشهد منتشر شد.

این مجموعه شامل 33 داستان است از:

شهلا و نسرین اصانلو، مریم بیات تبار، مریم تاراسی، سپیده جنیدیان، محمدعلی خامه پرست، فاطمه قشمی، فاطمه و پریسا کرمی، سلمان کریمی و محمود مرادی.

152 صفحه به قیمت 3هزار تومان










نوشته شده توسط خامه پرست در یکشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۰ |
فایل صوتی داستان: گربه سیاه

اثر: ادگار آلن پو

با صدای: محمدعلی خامه پرست

حجم: ۱۴ مگابایت

دانلود

لینک دوم

 

نوشته شده توسط خامه پرست در یکشنبه ۱ آبان ۱۳۹۰ |

دردر خراب شد.

«آهای! کسی اون طرف هست؟»

تقویم جیبی‌اش را نگاه کرد.

 

نوشته شده توسط خامه پرست در چهارشنبه ۵ آبان ۱۳۸۹ |

شلیکدزد که آمد، رنگش پرید.

گفته بودند:

«آدم ترسو استخدام نمی‌کنیم!»

شلیک کرد.

 

نوشته شده توسط خامه پرست در یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۹ |

متن زیر قسمتی است از رُمانی به قلم نویسنده‌ی زنجانی.

وضع حمل مادرم خیلی طول کشید. آنها (مادر پدر و عمه) هر روز در انتظار تولد نوزاد بودند ولی خبری نبود. چند بار زن‌های همسایه با عمه‌ام دور سر مادرم جمع شدند، بدون شک یکی از آنها ماما بود، اما هر بار دست از پا درازتر اتاق را ترک کردند. مادرم دائماً ناله و زاری می‌کرد. یکی از همسایه‌ها، که زنی فقیر بود و برای خانه‌ها آب می‌آورد و می‌فروخت، زود زود می‌آمد و هر بار که کنار مادرم می‌نشست صورت سیاسوخته‌اش را به آسمان می‌گرفت و با صدای ناله مانند می‌گفت: یا خضر الیاس، بنده را از بنده‌ی خود کن خلاص!

اما به زودی معلوم شد که خضر الیاس کسی نیست که بتواند بنده را از بنده خلاص کند؛ پدرم دنبال تنها مامای تحصیل‌کرده‌ی شهر که زنی ارمنی بود رفت. وقتی ماما، که او را مادام صدا می‌کردند از درشکه‌ی پدرم پیاده شد عمه‌ام، با دیدن او، خود را در یکی از اتاق‌ها مخفی کرد. من کنار در ایستاده بودم. وقتی که مادام مرا دید صورتش به خنده باز شد. چند لحظه نگاهم کرد بعد روبه‌روی من چمباتمه زد. کیف دستی‌اش را به کناری گذاشت. هر دو دست‌های مرا گرفت و به من خیره شد. سپس با لحن ارمنی خود گفت: چه پوسر نازی!

من خیال کردم او می‌خواهد مرا ببوسد اما این کار را نکرد. وقتی که می‌خواست بلند شود با محبت دستش را به موهای سرم کشید و به طرف مادر رفت. همین موقع عمه‌ام از پشت سر صدایم زد. وقتی که پیشش رفتم با احتیاط گفت: مواظب باش دستهات جایی نخوره. نجس شده. بیا تا اونا را آب بکشم!

سپس مرا کنار باغچه برد. با آبی که از آفتابه می‌ریخت دست‌هایم را شست. بعد مرا لب حوض برد؛ هر دو بازویم را گرفت و سه بار آنها را تا آرنج در آب فرو کرد و هر بار یک صلوات آهسته فرستاد. گویا موقعی که مادام داشت دست به سرم می‌کشید عمه متوجه نشده بود وگرنه با موهای سرم هم مثل دست‌هایم عمل می‌کرد.

قسمتی از رُمان «چهره‌ای در تاریکی» نوشته‌ی میر تقی فاضلی

امیدوارم چاپ دوم این داستان به زودی مجوز گرفته، سرمایه‌گذار پیدا کند و منتشر شود.

نوشته شده توسط خامه پرست در چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۸ |
كاغذتکه کاغذی برداشت.
«چندتا می‌خوای از اینا برات بنویسم؟»
«یکی!»
كاغذ سفيد ماند.

نوشته شده توسط خامه پرست در چهارشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۷ |
موریانهروی قالی تکه‌ای پاککن پیدا کرد.
گازی بهش زد:
«پنیر هم پنیرهای قدیم.»

نوشته شده توسط خامه پرست در شنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۷ |

دیوانهروانشناس جوان
راهی تیمارستان شد.
«تو دیوونه‌ی جدیدی؟»
«پرستارتون کجاست؟»
دست‌هایش را گرفتند.
«قرصاتو بخور!»

چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد
پنیر بزرگی دید.
بو کشید و جلو رفت.
گربه از مخفی‌گاهش بیرون جست.

روانکاو
«اسکیزوفرنی‌یه!»
پنجره‌ باز بود.
«نشانه‌هایی که می‌بینـ...»
ادامه‌ی جمله به بیرون پرتاب شد!

نوشته شده توسط خامه پرست در شنبه ۲ آذر ۱۳۸۷ |

بانکرئیس بانک

«رمز گاوصندوق؟!»
سرش را خاراند: «بزارین فکر کنم!»
مراجعین، پشت پیشخوان منتظر بودند.

اشتباه کوچک

با عجله وارد بانک شد.
ولوله‌ای بود.
فیش را هول‌هولکی پُر کرد.

 

نوشته شده توسط خامه پرست در جمعه ۵ مهر ۱۳۸۷ |
گاومشدحسن که مرد، گاوش دیوانه شد.

«من گاو مشدحسن نیستم
من خود مشدحسنم!»

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۷ |

سماورمادر زنگ زد: بیا ببین این سماور چش شده!
یکسالی می‌شد که سماورمان را گازی کرده بودم. گفتم: چی شده، روشن نمی‌شه؟
گفت: شب‌ها هی زنگ می‌زنه نمی‌زاره بخوابم.
گفتم: مگه تلفنه زنگ بزنه؟
گفت: نمی‌دونم جواب هم نمی‌ده. گمونم مزاحمه!
سیم تلفن را دور دستم پیچیدم: خوب، شیرش رو ببند!
مکثی کرد و گفت: چی؟
توضیح دادم: دستگیره قرمز را به طرف پایین بچرخان تا گازش قطع بشه.
گفت: پس چطوری چایی بزارم؟
پشت خطی داشتم، گفتم: تلفنو امتحان کن!
تلفن ما از آن تلفن‌های مشکی قدیمی با دگمه‌های چرخان بود. گفتم: شاید چاییش خوش‌دم‌تر بشه!
گفت: وا! و قطع کردیم.
دو ماه بعد دوباره زنگ زد. خوابش بهتر شده بود. فقط از مبلغ بالای فیش تلفن شکایت داشت.

نوشته شده توسط خامه پرست در پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۷ |

گیرهر چه دستگیره را به چپ و راست چرخاند در باز نشد که نشد. پیرمرد مغازه‌دار از پشت پیشخوان گفت: اون قلق داره!

راننده، دست از دستگیره برداشت: کل مغازه‌ات که قلق داره! بجنب بابا! الان داد مسافرا درمی‌آد.

 

پیرمرد در را فشار داد، دستگیره را بالا کشید و چرخاند: سگ مصب باز شو دیگه!

شاگرد راننده آمد میله‌های حفاظِ در را گرفت و نک دماغش را به شیشه چسباند: چی شده عباس آقا؟

عباس آقا بازوی پیرمرد را گرفت: بیا کنار پیرمرد، کار خودمه!

پایش را بالا آورد و به لبه‌ی دیوار تکیه داد. دو دستی دستگیره را گرفت و زور زد.

داد پیرمرد در آمد: چی‌کار می‌کنی مرد حسابی؟ این جوری که در رو از جا کندی!

مسافران کم کم از اتوبوس پایین آمدند و پشت در مغازه جمع شدند.

 

شاگرد راننده مسافران را کنار زد و پیچ گوشتی به دست جلوتر آمد. پیرمرد به شیشه زد: قفله رو خراب نکن بابا! با اون پیچ گوشتی که باز نمی‌شه.

عباس آقا پیرمرد را به عقب کشید: پدرجان بیا عقب ببینیم چی‌کار می‌کنیم.

پیرمرد زیر لب لندید و با دستمال یزدیش عرق صورتش را پاک کرد: من حالم خوش نیست!

یکی از مسافران به ساعتش اشاره کرد و گفت: نیم ساعت این‌جا معطل شدیم بابا! مردم کار دارند.

 

پیچ گوشتی شاگرد راننده توی قفل گیر کرد و بیرون نیامد.

یکی از مسافران که هیکل درشتی داشت آمد پیچ گوشتی را گرفت و به چپ و راست تکان داد. چهارچوب در به لرزه درآمد.

پیرمرد داد زد: نکن بابا جان نکن، در رو شکستی!

عباس آقا رفت روی چهارپایه و لولاهای در را بررسی کرد.

پیرمرد به طرف ته مغازه رفت. سرش گیج خورد. دستش را به جعبه‌های نوشابه گرفت. جعبه در رفت. تعادلش را از دست داد و افتاد روی جعبه‌ها. جعبه‌های نوشابه پخش زمین شدند.

شاگرد راننده و مسافران سرشان را به شیشه نزدیک کردند تا ببینند توی مغازه چه خبر است.

عباس آقا دستش را زیر سر پیرمرد گرفت: چت شد پدرجان! بلند شو!

شاگرد راننده سنگ بزرگی آورد و شروع کرد به کوبیدن روی پیچ گوشتی. در به لرزه درآمد و یکی از شیشه‌ها ترک برداشت.

عباس آقا داد زد: بزنین در رو بشکنین! این پیرمرد تلف شد.

 

مسافران کنار رفتند و اتوبوس عقب عقب تا چند متری پشت در مغازه جلو آمد. یکی از مسافران سیم بکسل را به دستگیره و میله‌های حفاظ گیر داد و یکی دیگر از مسافران با کف دست روی بدنه اتوبوس زد: بکش!

در مغازه با جام ویترین یک‌جا کنده شد و روی زمین افتاد. عباس آقا از بین گرد و خاک ظاهر شد. از روی خرده شیشه‌ها گذشت. پیرمرد را که رو دست گرفته بود آورد و روی زمین گذاشت: آب بیارین!

مسافران دور پیرمرد جمع شدند. یکی، شیشه‌ای آب آورد. عباس آقا چند سیلی به صورت پیرمرد زد. مسافری که آب آورده بود شیشه‌ی آب را روی پیر مرد خالی کرد. پیر مرد سرش را تکان داد و به سرفه افتاد.

شاگرد راننده پیچ گوشتی را از قفل در بیرون کشید.  قفل کج و کوله را آورد و گذاشت توی کف دست پیرمرد.

 

مسافران از پنجره‌ی اتوبوس عباس آقا را صدا کردند.

 

نوشته شده توسط خامه پرست در چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۷ |

مگسروسری‌اش را جلوتر کشید و موهای کنار شقیقه‌هایش را صاف کرد. مگسی که داشت روی سرش راه می‌رفت پرید؛ بالای سرش دوری زد و باز وززی آمد همان جای قبلی نشست.

صدای پچ‌پچ پیشخدمت‌ها می‌آمد اما کسی پشت پیشخوان نبود. پیر مردی انتهای ردیف صندلی‌های خالی، روی میزش قوز کرده بود.

با منو خودش را باد زد. مگس از دم گوشش وززی کرد. رد مگس را در هوا گم کرد.

روسری‌اش را جلوتر کشید. منو را دو دستی گرفت و منتظر شد.

نوشته شده توسط خامه پرست در یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷ |

دستبرددختر کنار دستی‌اش داشت از ترس می‌لرزید و ته کفش پاشنه بلندش روی موزائیک کف بانک تلکتلک صدا می‌داد. یکی از دزدها بالای سرشان ایستاده بود.

با خودش گفت، از پس سربازان دیلاق عراقی برآمدم از پس این جوجه دزدها برنیام؟!

با چشم به کفش دختر اشاره کرد. دختره گیج و ویج بود. دزده که به طرف همدستانش برگشت، پچ‌پچ‌کنان گفت: کفشت!

دختر گفت: چی؟

دزده برگشت: خفه شین! ساکت!

همدست دزد، که مشغول خالی کردن صندوق بود به کارمند بانک پرخاش کرد: زود باش!

دزده که برگشت طرف صندوق، خم شد کفش پاشنه بلند را از پای دختره بیرون کشید.

 

ته پاشنه را پشت گردن دزده گرفت: تکون نخور، والا شلیک می‌کنم!

دختره جیغ‌کشان از وسط بانک دوید و یک لنگه پا به طرف در رفت.

دزده دست‌هایش را آهسته پایین آورد و رو به مردی برگشت که یک کفش پاشنه بلند توی دستش یخ زده بود.

نوشته شده توسط خامه پرست در جمعه ۲۱ تیر ۱۳۸۷ |

دندون مصنوعیفقط یک روز به امتحان مانده بود و ما هیچ‌چی نخوانده بودیم. حوصله‌ی سرزنش و نصیحت استاد پیر و سختگیرمان را هم نداشتیم.

فرهاد، چایش را هورت کشید و گفت: مگه این که دندون‌ مصنوعی‌هاشو گم کنه تا امتحان کنسل ‌شه.

یاد روزی افتادم که برای کاری به آبدارخانه رفته بودم. استاد پیر دندان‌هایش را توی کاسه‌ی آبی گذاشته بود و از درد لثه‌هایش گله می‌کرد. مرا که دید کاغذهایش را جلو دهانش گرفت. هنوز صدای ناهنجارش که انگار از یک چرخ گوشت برقی رد شده بود توی گوشم بود که: این دندونا لشه‌هامو اژیت می‌کنه. باش یه دشت دیجه شفارش بدم.

استادی نبود که بخواهد با صورتی مچاله و صدای بی‌دندان سر کلاس حاضر شود. محمود هم حرف ما را تایید کرد و گفت: پس باید کاری کنیم تا دندون‌هاش گمونده بشه دیگه؟!

فرهاد گفت: منظور من این نبود!

محمود صورتش را به طرف من برگرداند و گفت: لوس نشو فرهاد! اگه می‌خوای صبر کنی دندون‌ها خود به خود گم و گور بشند از همین حالا برو بشین سر درس و مشقات و ور الکی نزن!

 

توی خوابگاه قرعه انداختیم و قرار شد کسی که قرعه به نامش استاد شده ترتیب دندون مصنوعی‌ها را بدهد. شب را با خیال راحت گرفتیم خوابیدیم. خرخوان‌های اتاق‌ روبرو تا صبح چراغشان روشن بود.

صبح برای این که خیالمان از همه جهت راحت باشد و نقشه،‌ حساب شده و تمیز از کار درآید یک سر به دانشکده‌ی دندان‌پزشکی زدیم. مجبور بودیم دندان‌های تحفه را چند ساعت یا شاید چند روز پیش خودمان نگه داریم. به اطلاعات تخصصی درباره‌ی دندان‌های مصنوعی نیاز داشتیم. نمی‌خواستیم کار احمقانه‌ای بکنیم و با بچه‌بازی‌مان توی دانشگاه، گاو پیشانی سفید شویم. رفتیم پیش پسرعموی فرهاد که دندان‌پزشکی می‌خواند.

در گوشه‌ای از آزمایشگاه چند ظرف پلاستیکی سفید پیدا کردیم. فرهاد یکی از آن‌ها را برداشت: اینا چی هستن؟

محمود گفت: شبیه جا تخمه مرغی‌یه!

پسرعموی فرهاد گفت: اینا جای دندونه!

همان چیزی بود که به دردمان می‌خورد. یکی از آن‌ها را با شیشه‌ی کوچک الکل شیرین، برای شستشوی دندان، توی جیبم جا دادم و راه افتادیم. وقت زیادی نداشتیم.

فرهاد دم در سالن و محمود پای پله‌ها کشیک می‌دادند که سر و کله‌ی استاد پیر با کیف سیاهش پیدا شد. آبدارچی را فرستادم پی نخود سیاه و خودم پشت کمد فلزی قایم شدم. استاد وارد آبدارخانه شد و یک چای برای خودش ریخت. مثل همیشه کاسه‌ی مخصوصش را از بالای کمد برداشت. افتادن دندان‌های مصنوعی توی کاسه دلنگی صدا داد. یک دقیقه بعد محمود، دمش گرم، طبق نقشه از امورمالی به آبدارخانه زنگ زد. استاد که مشغول جواب دادن به تلفن بود دندان‌های لزج را توی مشتم گرفتم. در را آهسته پشت سرم بستم و به طرف دستشویی دویدم. دستم را سه چهار بار با صابون مایع شستم.

 

سر کلاس، فرهاد دهان گشادش را باز کرد که یک هفته تمام است برای خواندن این درس، کله پا شده و اگر استاد، امتحان را عقب بیندازد ازش شکایت می‌کند. محمود دستش را کرد توی جیبم. به هم نگاه کردیم. می‌خواست با لمس قاب پلاستیکی دندان‌ها از کنسل شدن امتحان مطمئن شود، کاری که من هر دقیقه یک بار انجام می‌دادم. عقربه‌های ساعت خیلی کند پیش می‌رفت. پنج دقیقه از وقت کلاس می‌گذشت و هنوز خبری نشده بود. پنج دقیقه‌ی دیگر هم گذشت تا در باز شد و استاد پیر با کیف سیاهش وارد شد. صورتش صاف و بدون چروک بود. کیفش را روی میز گذاشت و کاغذهایش را بیرون آورد. یک قاب پلاستیکی سفید از لای برگه‌هایش بیرون افتاد. سرش را بالا گرفت و با صدای رسا، گفت: خوب، بچه‌ها، آماده هستین؟!

نوشته شده توسط خامه پرست در چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۷ |

خستگیخانه به‌طور وحشتناکی نامرتب بود.
کمر بست و مشغول شد.

 

غلتید: «آی کمرم!»

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸۷ |

zipبستن زیپ شلوار بسیار ساده است. ابتدا شلوارتان را بپوشید. شلوار باید اندازه کمرتان باشد. پوشیدن شلوار تنگ، بستن زیب شلوار را با مشکلات جدی مواجه خواهد کرد. دو آستانه‌ی بالایی زیپ را به طرف هم جمع کرده، هر دو را با یک دست نگه دارید. با دست دیگر شیطانک زیپ را گرفته، به طرف بالا بچرخانید تا زبانک زیپ از قفلک زیب آزاد شود، سپس آن را به آهستگی به طرف بالا بکشید. شنیدن صدای ززززززززپ شما را مطمئن خواهد کرد که زیپ شما به نحو درستی بسته می‌شود. نکته: شایسته است که در هنگام بستن زیب شلوار، رو به دیوار بیاستید.

نوشته شده توسط خامه پرست در جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۸۷ |

یک روز نی‌نی کوچولو هوس کرد با خدا یک دست شطرنج بزند. صفحه را پهن کرد و مهره‌ها را چید. یکی از سرباز کوچولوها را یک خانه به جلو برد. دست‌هایش را زیر چانه‌اش گذاشت و منتظر حرکت خدا شد. خدای بزرگ سرش را تکان تکانی داد و بعد با یک حرکت، نی‌نی کوچولو را کیش و مات کرد.

نتیجه: هیچ وقت با بزرگ‌تر از خود شطرنج بازی نکنید.

نوشته شده توسط خامه پرست در جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۸۷ |

اتومن یک اُتو دارم،

که بیش از حد خونگرم و با محبت است.

در یک کلمه، اخلاق داغی دارد.

هر کس را می‌بیند،

می‌گوید: بیا با هم دوست شویم!

بعد می‌گوید: می‌خواهم تو را جیز کنم!

و صورتش را به گونه‌ی طرف می‌چسباند.

اگر اُتوی داغ مرا دیدید باهاش دوست نشوید.

و نگذارید شما را جیز کند.

از من گفتن!

نوشته شده توسط خامه پرست در پنجشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۷ |

گنجشک روی درختی نشست.'گنجشک

«وای چه درخت قشنگی! اسمت چیه درخت؟»

«به من می‌گویند درخت زبان گنجشک!»

گنجشک فکر کرد درخت او را مسخره می‌کند.

اخم کرد: «برو با همقد خودت شوخی کن!»

درخت، شاخه‌هایش را تکان داد و گفت:

«این اسم منه گنجشک ابله!»

گنجشک پرید و رفت:

«واه واه! دیگه حتا نمی‌شه از کسی تعریف کرد.»

نوشته شده توسط خامه پرست در پنجشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۷ |

عاشق سگ‌های سفید و زبر و زرنگ بود. sag

-          کسی برای یه سگ‌ تنبل پولی نمی‌ده.

از کله سحر داشت رانندگی می‌کرد. از سه راهی دهکده که پیچید، چشمش به سگ‌های سفید و قبراق زیادی افتاد. سگ‌ها افتادند دنبال جیپ روباز و تا وسط دهکده و جلوی قهوه‌خانه واق واق کنان پشت سرش دویدند.

 

وقتی با گرد و خاکی که راه انداخته بود، سیاهی خانه‌ها و اهالی دهکده را پشت سر گذاشت، قفس پشت جیپ دیگر برای حتا یک توله سگ هم جا نداشت.

 

بخار سفیدی که از دور کاپوت جلو بیرون زد، سگ‌ها ولوله‌ای راه انداختند.

-          سگ مصب، الان چه وقت داغ کردنه؟!

در قفس را باز کرد. آبخوری سگ‌ها تنها منبع آب بود. سگی که پشت به در داشت با فشار دیگر سگ‌ها بیرون افتاد. در قفس را یک دستی نگه داشت و گردن سگ را گرفت.

-          کجا کوچولو؟

انگار یک دسته سوزن توی دستش فرو کرده باشند، سوخت و یک قدم عقب رفت.

-          مرده شور اون پول‌تون رو ببره!

سگ‌ها یکی پس از دیگری مثل آبی که توی رادیات جوش آورده باشد از قفس بیرون جهیدند. سگی گوشش را گرفت. آن یکی دندانش را توی رگ و پی گردنش فرو کرد. سگ دیگر گوشت ساق پایش را به دندان گرفت و کشید.

 

سگ‌های زرنگ هنوز عاشق ماشین‌های غریبه‌ای هستند که به دهکده نزدیک می‌شوند. و غروب‌ها اهالی دهکده در قهوه‌خانه جمع می‌شوند و به سگ‌های قبراق خود می‌بالند.

-          کسی برای یه سگ‌ تنبل پولی نمی‌ده.

 

نوشته شده توسط خامه پرست در جمعه ۱۶ فروردین ۱۳۸۷ |

به هنگام جوانی در صورتی قوی هستی که همراهانی داشته باشی و وقت پیری، تنها که باشی قوی هستی.

گوته

 

جوان‌ها از جوان‌ها تقلید می‌کنند؛ اما پیرها از پیرها تقلید نمی‌کنند.

میلان کوندرا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 پیکاسو

نقاش جوان

 

شیفته‌ی استادش بود.

طرح‌های خامش را آورد.

 

لبهای پیکاسو به خنده‌ای کج شد.

نوشته شده توسط خامه پرست در سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۶ |

 گل

عاشقانه

 

«قلبم را تقدیمت می‌کنم.»

نپذیرفت و نشد!

«خنجری در قلبت فرو می‌کنم.»

شد!

 

***

 

روانشناسی

 

می‌ترسم.

کسی مرا بیش‌تر از خودم بشناسد؟!

هرگز!

اولین بی‌احتیاطی، آخرینش خواهد شد.

 

***

 

برگشت

 

صورتم متعجب شد:

«مگه پسش ندادم؟!»

حالا پاهایم متعجب‌اند، از بس که دنبالشم.

 

 

نوشته شده توسط خامه پرست در شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۶ |

عروسعروسی تمام شده بود و مهمان‌ها داشتند خداحافظی می‌کردند. دختر از پله‌ها بالا رفت. تا به پشت پنجره برسد چند بار برگشت و حیاط را که غرق در ریسه‌های نورانی بود نگاه کرد. دود و دمِ اسفندی که آتش زده بودند، همه جا را برداشته و دماغش از دود پُر شده بود.

از شکاف باریک پرده، عروس را دید. روی صندلی نشسته بود و دستش را در هوا تکان می‌داد. دود سیگاری را که در هوا معلق مانده بود پراکنده می‌کرد. جا به جا شد تا داماد را هم ببیند.

پرده با شیشه‌ی پنجره فاصله داشت. برای بهتر دیدن صورتش را به شیشه ‌چسباند. برگشت که به جای اول نگاه کند دید صندلی خالی است. جلو چشمش تاریک شد. فکر کرد: یعنی چی! چراغ را خاموش کردند؟!

صورتش را از شیشه برداشت. دست بزرگی که انگشت‌هایش اندازه‌ی نان باگت بود شکاف پرده را گرفت.  فوراً خودش را انداخت و زیر پنجره کز کرد.

پنجره ترققی باز شد. چشم‌هایش را بست و زانوهایش را که به لرزه افتاده بود محکم گرفت. نفس گرمی را پشت گردنش حس کرد. سرش را بیشتر پایین برد و موهایش روی موزائیک پخش شد.

صدای عروس از بالای سرش گفت: بیا ببین دارند می‌رند!

صدای لنگه دیگر پنجره بلند شد. حجم سنگینی را بالای سرش احساس کرد.

- از این‌جا چه قشنگه حیاط.

- شبیه یه کیک تولد می‌مونه با صد تا شمع.

- تو که نمی‌خوای توی پنجره یه کیک سفید ببینن با یه سیگار روشن؟!

- یه پوک بزن!

- چیزیش هم مونده مگه. بیا بریم تو! بیا بریم!

عروس خندید: وای مامان! نکن!

- بسه دیگه به فیلترش رسید!

چیزی پشت گردنش افتاد. پنجره که بسته شد، سوز شدیدی پوست گردنش را نیش زد. یک‌وری شد و دو دستی پشت یقه‌اش را تکاند. ته سیگار افتاد. پله‌ها را دوتا یکی پایین رفت.

 

نوشته شده توسط خامه پرست در پنجشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۶ |

دایره

فیروزه در خانه تنها بود. دفترچه‌اش را باز کرد. با خودکار آبی یک دایره کشید. دایره کج و کوله شد. اصلاً شبیه دایره‌ای که معلم توی دفتر نسرین کشیده بود نبود. دایره‌ی دیگری کشید؛ اما دوباره مثل سیب زمینی کج و کوله شد.

سراغ کمد کتاب رفت و دنبال پرگار برادرش گشت. با خود گفت: پس معلم چطور تونست بدون پرگار دایره کامل و قشنگی بکشه؟

پرگار را پیدا نکرد. رفت از آشپزخانه یک بشقاب کوچک ملامینی برداشت. روی قالی دراز کشید. بشقاب را روی دفترچه گذاشت. با یک دست بشقاب را گرفت؛ با دست دیگر خودکار آبی را به لبه‌ی بشقاب تکیه داد و شروع کرد به کشیدن دایره.

زنگ در خانه به صدا درآمد و بشقاب روی دفتر سُر خورد. فیروزه بلند شد و خودکار آبی به دست به طرف در رفت. دوباره صدای زنگ در بلند شد. با فریاد گفت: اومدم!

دوباره برگشت و خودکار را به طرف دفترچه پرت کرد. خودکار به بشقاب خورد و تققی صدا کرد. سپس چرخی زد و نک آبی خودکار درست همان‌جا که دایره‌ نصفه کاره مانده بود ایستاد.

 

بهروز، وارد اتاق شد و گفت: پرگار می‌خواهی چه‌کار؟

کیف مدرسه به دست آمد کنار دفترچه و نگاه کرد: به‌به!

فیروزه با شیر پاکتی‌هایی  که از دست بهروز گرفته بود به آشپزخانه رفت. برای جا دادن آن‌ها در یخچال مجبور شد بسته‌ی سبزی‌ها و کره‌های نیم‌خورده را جا به جا کند. دستش روغنی شد. غرولندکنان دستش را شست و هوله به دست سراغ دفترچه آمد.

- وای داداش دستت درد نکنه! چه جوری کشیدی؟

بشقاب را کمی روی دایره‌ای که وسط دفتر جا خوش کرده بود لغزاند. دایره کوچکتر از بشقاب بود. دنبال جای سوزن پرگار گشت. اما ورقه صحیح و سالم بود و دایره نه با مداد پرگار که با خودکار آبی، خیلی پُر رنگ و محکم کشیده شده بود.

بهروز با ساک ورزشی در دست از اتاق خواب بیرون آمد و به طرف کمد کتاب‌ رفت. سی‌دی‌هایی که در دست داشت توی قاب گذاشت و همراه دو سی‌دی دیگر، داخل ساکش انداخت.

- پرگار باید پشت این کتاب‌ها باشه، آها... ایناهاش!

فیروزه که دفترچه‌ی باز را دو دستی گرفته بود ذوق زده تکرار کرد: چه جوری کشیدی داداشی؟ چه قدر خوب شده!

بهروز، پرگار در دست، گردنش را روی دفتر خم کرد:

- با چی کشیدی؟ خوب در اومده.

- مسخره بازی در نیار! مگه تو نکشیدی؟

- من کجا کشیدم؟! من رفتم اون اتاق لباس ورزشی‌هامو بردارم.

- یعنی می‌گی خودکار آبی خود به خود این دایره رو کشیده؟!

بهروز پرگار را لای دفترچه گذاشت و خودکار آبی را از دست فیروزه گرفت و طرف نور نگه‌داشت:

- شاید این یه خودکاره جادویی باشه.

- ایش‌ش‌ش!

فیروزه خودکار را از دست بهروز قاپید و برگشت طرف کمد تا پرگار را سر جایش بگذارد.

 

بهروز که رفت، دفترچه را باز کرد و خودکار آبی را روی کاغذ سفید گذاشت. خودکار را جا به جا کرد و نوکش را جایی در محیط دایره‌ای فرضی قرار داد. بشقاب را به دقت روی دفترچه گذاشت. قدمی عقب رفت. برگشت و پشت به دفترچه ایستاد. رفت در آشپزخانه چرخی زد و برگشت. خودکار در سفیدی کاغذ تکان نخورده بود.

خودکار، تققی به بشقاب خورد و روی قالی افتاد. دوباره انداخت. و باز از نو تکرار کرد تا این که خودکار چرخید و نوکش روی سفیدی کاغذ آرام گرفت. رفت از کنار در خانه چرخی زد. به اتاق که برمی‌گشت سرش را بالا گرفت تا دفترچه را نبیند. دوید توی آشپزخانه و در یخچال را باز کرد. انگشت کوچکش را در مربای انجیر چرخاند و توی دهانش گذاشت.

دفعه بعد کمی بیشتر معطل کرد. زیر لب گفت: زود باش خودکار خوشگلم! ناامیدم نکن!

دستش را توی کره فرو کرد و رفت شست. هوله به دست آمد و کنار دفترچه نشست. خودکار را برداشت. سرش را بالا گرفت و با چشم بسته شروع کرد به کشیدن. طرح کج و کوله بیشتر شبیه گلوله‌ی کاموا از آب درآمد تا دایره.

 

 

- این که کاری نداره!

- جداً!

نسرین دفترچه‌اش را از کیف بیرون آورد و روی نیمکت پارک پهن کرد.

- به شرطی که شبیه این باشه. اینو معلم کشیده برام. ندیدیش! مث جادوگرا می‌مونه. خودکارو گذاشت رو دفترو و قیژ!

بهروز گفت:

- به شرطی که چشاتو ببندی!

- نمی‌خوام!

- یه دقیقه اون چشم‌های خوشگلت رو ببند و ببین من چه جادویی می‌کنم.

نسرین دست‌هایش را گرفت جلوی چشم‌هاش و گفت:

- بفرما! نا امیدم نکنی‌!

بهروز خم شد یکی از سی‌دی‌هایش را از ساک ورزشی بیرون آورد و روی دفترچه گذاشت. دایرهای کشید و به همان سرعت سی‌دی را سر جای اولش برگرداند.

نوشته شده توسط خامه پرست در جمعه ۱۹ بهمن ۱۳۸۶ |

از روزی که نقاش، ریش پرپشت و انبوهش رانقاش به توصیه‌ی یکی از دوستانش برای شرکت در نمایشگاهی، تراشید، دیگر نتوانست مثل سابق نقاشی کند.

دوستش فقط گفته بود، هنرمندان در جاهایی ریش می‌گذارند که سیاستمداران در آن‌جا ریش و سبیل‌شان را از ته می‌زنند!

در طول نمایشگاه توانست از طرف هنردوستانی که محو ظرافت و قدرت دست او شده بودند، چندین تابلو سفارش بگیرد. روز آخر نمایشگاه مردی با مو و ریش جوگندمی پیش او آمد: مایلم پرتره‌ای از دخترم بکشید.

و دخترش را که دست در دست پدر داشت برای آشنایی جلوتر کشید.

 

تابلوی دختری با  صورت لاغر، چشم‌های ورقلمبیده و دماغ عقابی دیگر چیزی در مایه‌های مونالیزا، آن‌طور که پدر می‌خواست، درنمی‌آمد؛ اما انگار استاد از بیخ نقاشی کردن را از یاد برده باشد هفته‌ها با تابلو کلنجار رفت.

دوست نقاش نخستین کسی بود که تابلو را بعد از تمام شدن مشاهده کرد. صورت رنگ پریده دختر با ریشی جوگندمی و نامرتب پوشانده شده بود و چشم‌ها انگار در تقلید از آثار پیکاسو کج و کوله شده و دماغ مثل خمیر نان در حال ذوب شدن بود.

- فکر نمی‌کنم تغییر جنسیت دخترشان چندان راضی و خوشحال‌شان کند!

- این طوری اتفاقاً زیباتر هم شده. باید از من ممنون باشند.

 

هر روز صبح صورتش را می‌تراشید و پشتِ بوم نقاشی می‌نشست. کارها و سفارش‌های دیگرش یکی پس از دیگری از سبک و سیاق گذشته دور و دورتر می‌شد. نهرهای آب در منظره‌ها شبیه برکه‌ی قیر می‌شدند و شاخ و برگ درخت‌ها شبیه موهای وزوز فوتبالیست‌های قبل از انقلاب از کار درمی‌آمد.

ماجرای استعداد معکوس نقاش از محافل هنری فراتر رفت و پس از دریافت چند جایزه‌ی بین‌المللی به روزنامه‌ها و تلویزیون و حتی توسط پدر آن دختر ریشو که یک منصب مهم دولتی داشت به هیأت دولت و مجلس هم کشیده شد.

قبل از برگزاری آخرین نمایشگاه نقاشی بود که همراه دوستش به جلسه‌ی حزبی پرنفوذ دعوت شد. سر میز شامی که بعد از جلسه برگزار شده بود، دوستش گفت: چرا تو برای کاندیداتوری از طرف حذب داوطلب نمی‌شی؟

- اتفاقاً خودم هم توی فکرش هستم!

غذا توی گلوی دوست نقاش پرید و شروع کرد به سرفه کردن. پدر دختری که به مدد بخت مدل نقاشی مشهوری شده بود، لیوان آبی به دستش داد و گفت: چرا که نه!

 

شرکت کردن در جلسات سخنرانی و فعالیت‌های سیاسی مانع از به وجود آوردن شاهکارهای بی‌نظیری که توجه همه را روز به روز بیشتر به خود جلب می‌کرد نشد. دستش تند و تیزتر شده بود و با حرکت چند قلم در عرض چند دقیقه اثر ارزشمندی پدید می‌آورد. کسانی که یکی از کارهای استاد بزرگ را بالای تاقچه خانه‌شان نداشتند، پیش مهمان‌ها و در و همسایه احساس شرمندگی می‌‌کردند.

کاندیداتوری نقاش برای دوره بعدی ریاست جمهوری مورد تایید همه اعضای مرکزی حزب قرار گرفت اما در آخرین نشست رئیس حزب گلویی صاف کرد و گفت: اما به نظر من هنوز مشکلات کوچکی وجود دارد که با هوشمندی و درایتی که در استاد سراغ دارم از میان برداشته خواهد شد.

و بقیه با تکان دادن سر موافقت خود را با این حرف نشان دادند.

 

روز بعد، دوست‌اش، در گالری نقاشی، دستی به چانه‌اش کشید و گفت: اما چه مشکلاتی؟ تو هم محبوبیت داری هم اعتماد به نفس...

دختر چشم ورقلمبیده‌ی مدل نقاشی دست از هم زدن شکر توی قهوه‌اش کشید و به پدرش چشم دوخت.

پدر دختر که حالا پدر زن نقاش هم به حساب می‌آمد طوری به نقاش نگاه می‌کرد انگار بخواهد طرحی از صورتش بکشد.

- م‌م‌م...ریش! تو یک ریش خوب احتیاج داری.

نوشته شده توسط خامه پرست در یکشنبه ۷ بهمن ۱۳۸۶ |

Tvدختر فروشنده توضیحاتی درباره‌ی تلویزیون‌های مدل جدید داد و به قیافه‌ی بی‌علاقه‌ی زن و مرد جوانی که به نظر نمی‌رسید خریدار باشند چشم دوخت. از لباس‌های گران قیمت و نویی که به تن داشتند عطر دلپذیری به دماغش خورد. صاحب کارش ته فروشگاه پشت میزش مشغول حساب کتاب بود.

در فروشگاه باز شد و مردی با صورت گرد و دهانی که به خنده‌‌ای لاقیدانه باز مانده بود، در آستانه در ایستاد. کت و شلوار طوسی تمیز اما اتو نخورده به تنش زار می‌زد. لبه‌های یقه‌اش پف کرده و جیب‌‌اش شل و آویزان بود.

به تلویزیون بزرگ ال‌سی‌دی پشت سر دختر اشاره کرد و گفت: این چند؟

دختر از کج و کوله شدن دهان و صدای نامفهوم مرد، چندشش شد. صورتش در هم رفت: چی می‌خوای؟

مرد، تلویزیون‌های ردیف مقابل را هم نگاه کرد. چشمهایش می‌درخشید و با دهانش ملچ ملوچ می‌کرد. به تلویزیون دوُر مشکی و پایه‌داری اشاره کرد: این چند؟

و به صورت دختر لبخند زد. زن و مرد مشتری که متوجه او شده بودند به همدیگر لبخند زدند و به طرف در فروشگاه رفتند. صاحب فروشگاه یک لحظه سر از میز برداشت. در بسته شد و زن و مرد جوان، همچنان در حال صحبت کردن با هم از جلو ویترین رد شدند و رفتند.

دختر بی‌حوصله گفت: چی می‌خوای؟ اینا گرونه!

مرد، با دیدن ناراحتی دختر آب دهانش را قورت داد. تلویزیون دیگری به چشمش خورد. با صدای ذوق‌زده‌ و بلندی گفت: این چند؟

دختر کمی خودش را عقب کشید: این فروشی نیست!

مرد به تلویزیون دیگری اشاره کرد.

دختر گفت: این هم فروشی نیست.

با حیرت به صورت دختر زل زد.

دختر لحن مهربانی به صدایش داد: اینا گرونه!

و در حالی که تلاش می‌کرد با دست، بسته‌های خیالی اسکناس را در هوا ترسیم کند ادامه داد: پول زیادی می‌خواد. داری؟

مرد دست کرد توی جیب شلوارش و یک بسته اسکناس دویست تومانی درآورد و گذاشت روی پیشخوان، از جیب بغل کتش نیز بسته‌ی دیگری درآورد و گذاشت توی جیب شلوارش، بسته‌ی روی پیشخوان را هل داد طرف دختر و بسته دوم را دوباره از جیب شلوارش بیرون آورد و آن را هم گذاشت کنار بسته‌ی اول. بسته‌ی اول را برداشت و شروع کرد به شمردن. هنوز ده، دوازده اسکناس آن را نشمرده بود که منصرف شد و دوباره آن را گذاشت روی پیشخوان. کارش که تمام شد به دختر لبخند زد و دهانش همچنان به خنده باز بود که برگشت طرف ردیف تلویزیون‌ها. با دست به یکی از آن‌ها اشاره کرد و گفت: این چند؟

دختر، بسته‌ی پول را که پرزهای ته جیب مرد بهش چسبده بود، با نک انگشت‌هاش برگرداند. یکی از دو زنی که جلو ویترین ایستاده بودند و تلوزیون‌ها را با انگشت به هم نشان می‌دادند وارد مغازه شد و قیمت یکی از آن‌ها را پرسید.

دختر جلوتر رفت و گفت: قابل نداره!

مرد خندید و آب دهانش را هورت کشید.

دختر به تلوزیونی که زن ِ جلو ویترین نشان می‌داد نگاه کرد و گفت: سیصد هزار تومن، مدل‌های دیگه داخل مغازه هست. مرد دست کرد جیب‌هایش را گشت و چند اسکناس هزاری درآورد و بُرد گذاشت روی بسته‌ی اسکناس‌ها.

دختر برگشت و پول‌ها را به طرف مرد هل داد و گفت: پول‌هاتو بردار آقا!

چهره‌ی مرد برافروخته شد. با لکنت خواست چیزی بگوید اما کلماتش نامفهوم بود. بسته‌های اسکناس را یکی یکی برداشت و هول‌هلکی خواست بچپاندشان توی جیب شلوارش که موفق نشد.

دختر سرش را پایین انداخت و با فاکتورهای گوشه‌ی پیشخوان خود را مشغول کرد.

مرد جلوی دختر ایستاد و اسکناس‌ها را توی دستش تاب داد. دختر فاکتورها را پیش صاحب فروشگاه برد و مشغول صحبت شد، سرش را لحظه‌ای برگرداند و مرد را نگاه کرد، بعد برگشت و رفت پشت پیشخوان ایستاد. مرد به تلویزیون دیگری اشاره کرد و گفت: این چند؟

‌دختر با لبخند گفت: از این می‌خوای؟

مرد، صوتش باز شد و سرش را تکان داد. به طرف تلوزیون رفت و کف دستش را به صفحه‌ی تلویزیون کشید و برگشت بسته‌های اسکناس را دوباره روی پیشخوان گذاشت.

دختر گفت: خوب چه جوری می‌خوای ببریش؟ کسی رو داری کمکت کنه؟

مرد کتش را مرتب کرد و گفت: خودم، خودم.

دختر گفت: خیلی سنگینه! می‌افته می‌شکنه. می‌خوای بشکنه؟

مرد خم شد زانوی شلوارش را تکاند و صاف کرد. دختر ادامه داد: بهتره به یکی بگی بیاد کمکت کنه. خونه‌تون کدوم طرفه؟

مرد به طرف ویترین برگشت و با دست به طرفی اشاره کرد.

دختر پول‌ها را داد دست مرد و گفت: اینا رو بزار توی جیبت.

مرد خواست خود را عقب بکشد. دختر گفت: وقتی اومدی تلویزیون رو ببری اینا رو هم بیار، باشه!

مرد لحظه‌ای مبهوت ماند و بعد خندید و به تلوزیونی که نشان کرده بود نگاه کرد.

دختر گفت: زود برو دیرت نشه!

مرد بسته‌ها را توی جیب شلوارت فرو کرد و با گام‌های بلند به طرف در رفت؛ از مغازه خارج شد و پشت سرش در را باز گذاشت. جلو ویترین در حالی که دستش را سایبان صورتش کرده بود به تلویزیون‌های داخل ویترین نگاه کرد.

دختر که در را بست و پشت ویترین آمد، مرد رفته بود.

نوشته شده توسط خامه پرست در چهارشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۶ |

آدم برفیفرمانده دست‌هایش را به هم مالید و گفت: باور کردنی نیست! بدون شلیک حتا یک گلوله مواضع دشمن را تسخیر کردیم!

هوای خارج شده از دهانش در هوای سرد صبح تبدیل به بخار غلیظی شد. رو کرد به یکی از افسران رکن دو: فکر نمی‌کنی کلکی در کار باشد؟

افسر دماغش را بالا کشید: با آمادگی کامل عقب نشینی کرده‌اند! از حمله خبر داشتند. باید بررسی شود.

گروهبانی از روی برف‌ها دوان دوان نزدیک شد و به طرف فرمانده آمد. نفس زنان گفت: قربان، جلو انبار مهمات یک آدم برفی گنده است.

-          آدم برفی گنده!؟ چه قدر گنده؟

-          قربان اون سفیدی رو می‌بینید، اون سر آدم برفی‌یه. از همین‌جا دیده می‌شه.

 

چند دقیقه بعد سربازان، مقابل آدم برفی زانو زده و تفنگ‌هایشان را به طرفش نشانه رفته بودند. آدم برفی غول‌آسا که دو پوکه‌ی توپ 120جای چشم‌هایش کار گذاشته شده بود با وقار و خونسردی در میان تپه‌های برف‌پوش ایستاده و به افق مه‌آلود خیره شده بود.

 

چوب و پتوهای کهنه‌ای را گرداگرد آدم برفی تلنبار کردند و رویشان بنزین ریختند.  بقیه‌ی گردان روی تپه‌ی زاغه مهمات جمع شده بودند به تماشا.

فرمانده رو به افسران لبخندی زد: عجب حماقتی! کسی هست که تا حالا داستان اسب تروا به گوشش نخورده باشد؟!

آتش کم‌کم اوج گرفت و برف‌های تن آدم برفی کم‌کم شروع کرد به آب شدن. مواد منفجره و گلوله‌های خمپاره درون شکم آدم برفی هم کم‌کم گرم و گرم و گرم‌تر می‌شد...

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۶ |

پازلداماد از ماشین خارج شد و چند دقیقه بعد با سه بسته پازل هزار قطعه‌ای پیش عروس برگشت.

-          وای! همیشه دوست داشتم چندتا از این‌ها داشته باشم. کار خوبی کردی.

-          خودت گفته بودی که من آدم کسل کننده‌ای هستم.

-          این حرف را نزن! خیلی هم سرگرم کننده‌ای. حتا فرصت نمی‌کنم یکی از این‌ها را سرهم کنم.

آهی کشید. نگاهی به قیمت پشت بسته‌‌های پازل کرد و انداخت‌شان روی صندلی‌ی پشتی.

داماد با نیشخند گفت:

-          ولی من آن‌‌ها را برای خودم خریدم.

-          خيلی بی‌مزه‌ای!

 

ماه عسل کسل کننده با جور شدن آخرین پازل هزار قطعه‌ای به پایان رسید. در راه برگشت از کنار فروشگاه بزرگی رد می‌شدند.

-          فکر می‌کنی بعد از این چند پازل بزرگ بخواهیم؟

داماد لحظه‌ای فکر کرد و گفت:

-          من که سر گنج ننشسته‌ام!

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۵ آذر ۱۳۸۶ |

آن طرفبه پل پیاده که رسید نفس عمیقی کشید. عصایش را روی پله‌ی اول گذاشت و با دست دیگر نرده‌ی نارنجی رنگ را گرفت. دکتر گفته بود: فقط آسانسور! بالا و پایین رفتن از پله‌ها روی زانوهات فشار می‌آره!

بیش‌تر از شصت سال بود که کفشک زانوهایش شصت کیلو گوشت و استخوان و کیف و لباس را تحمل کرده بود. شصت ضربدر شصت می‌شه سه هزار و ششصد کیلو.

پایش را که روی پله اول گذاشت پشت زانویش تیر کشید و تا کمرش بالا آمد. برگشت و از نرده‌ی پای پل، که پیاده رو را از اتوبان جدا می‌کرد، رد شد. گرمای سطح آسفالت را روی صورتش حس کرد. به سمت دیگر اتوبان نگاه کرد.

سایه‌ی پل پیاده، نور پهن شده در سطح آسفالت را بریده بود. انعکاس نرده‌های پل را  در کف اتوبان شمرد؛ بیست نرده، از هر نرده به نرده‌ی دیگر یک قدم و در مجموع با بیست قدم کوتاه و آهسته به وسط اتوبان می‌رسید.

ماشین‌ها با سرعت رد می‌شدند. سرعت، مهلتی برای حساب و کتاب به آدم نمی‌دهد و از این بابت بی‌رحم و بی‌ملاحظه است؛ اما اگر جلوتر می‌رفت و ماشین ردیف اول را رد می‌کرد، می‌توانست کمی مکث کند. ماشین ردیف دومی که گذشت یک ردیف دیگر جلوتر برود؛ کاری ندارد.

کسی را مجبور نمی‌کند برایش ترمز کند یا از سرعتش کم کند. لزومی ندارد مزاحمتی برای اتوبان ایجاد کند. کافی است فاصله و سرعت ماشین‌ها را حساب کند و از لابه‌لایشان رد شود.

 

پانزده قدم

ده قدم

پنج قدم

فقط دو ردیف دیگر مانده بود. اگر سر و کله‌ی کامیون نارنجی پیدا نمی‌شد می‌توانست ماشین‌های ردیف پشتی را هم خوب ببیند و حساب کند. این جا باید عجله می‌کرد.

سه قدم کوتاه و چابک به جلو رفت. نفسش تنگ شد و عصا در دستش به لرزه افتاد. دو قدم به عقب برگشت. کامیون لعنتی بد موقعی پیدا شده بود.

 

نوشته شده توسط خامه پرست در یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۶ |

کفش کنخادم جوان کفش‌هایش را زد زیر بغل و به دنبال پیرمرد طول مسجد را از لابه‌لای ستون‌ها و از زیر لوسترهای بزرگ و غول‌آسا طی کرد. پایش جایی که کناره‌ی دو فرش روی هم افتاده و قلمبه کرده بود گیر کرد و سکندری خورد.

 

سرفه‌ی خشک پیرمرد در اتاق خالی کفش‌کن پیچید و گفت:

-: اول کفش‌هایت را بگذار یه گوشه! حواست را خوب جمع کن! کارَت این است که این جا بیاستی! مردم از این طرف می‌آیند. کفش‌هایشان را می‌گیری و می‌گذاری توی یکی از این خانه‌ها. از این خانه‌ی اول شروع می‌کنی. توی هر خانه یک شماره هست.

سه دیوار اتاق، جز در ورودی تا زیر سقف، خانه خانه قفسه‌بندی شده بود، زیر پیشخوان درازی که ضلع دیگر اتاق را تشکیل می‌داد نیز همین‌طور. داخل هر خانه‌ تکه چوب گرد و سابیده‌ای که شماره‌ای رویش حک شده بود، انداخته بودند.

-: حواست را خوب جمع کن! کفش‌ها را گذاشتی توی هر خانه، شماره‌ی آن خانه را می‌دهی به صاحب کفش! خیلی ساده است. کفش می‌گیری شماره می‌دهی، شماره می‌گیری کفش می‌دهی!

 

خادم جوان روز سختی را پشت سر گذاشت و با کفش‌های زیادی با رنگ‌ها و سایزها و طرح‌های مختلف آشنا شد. چند بار شماره‌ها را اشتباه گرفت؛ چند بار هم کفش‌ها را اشتباه داد اما خوبی کار این بود که هر کس کفش خودش را خوب می‌شناخت و قضیه با لبخندی حل می‌شد. قبلاً به فکرش هم نمی‌رسید این همه کفش جور و واجور، از کفش‌های براق و نونوار گرفته تا کفش‌های خاکی و زوار در رفته یک‌جا جمع شوند.

برو بیاها که تمام شد هرچه گوشه و کنار کفش‌کن را جست و جو کرد مهمترین کفش مسجد را که هنگام ورود از پاهای خودش کنده بود و تا کفش‌کن بغل زده بود، پیدا نکرد. خانه‌های خاک گرفته با دهان بی‌لبخند خادم جوان را نگاه می‌کردند.

سرفه‌ی خشکی کرد و با خود گفت: حواست را خوب جمع کن!

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۶ |

چاییصاحب چایخانه لـُنگ را روی گردنش جا به جا کرد و رو به شاگردش داد زد: بپر یه چایی تازه دم بیار واسه آقا بازرس!

با شنیدن نام بازرس هیاهوی مشتری‌ها فروکش کرد و همه برگشتند بازرس جوان را نگاه کردند که کنار پیشخوان با لباس‌های تمیز و مرتب ایستاده بود. کمی به جلو خم شد و زورکی لبخندی زد. ساعد دستش را که به پیشخوان تکیه می‌داد سُر خورد و کمی تعادلش را از دست داد. لبه‌های کتش را کشید و صاف کرد. گفت:آقایان!

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۶ |

نوازندهپسرک خیلی خوب تار نمی‌زد. هی! یک صدایی درمی‌‌آورد؛ اما حرکات اغراق‌آمیز سر و بدنش، کارش را تماشایی کرده بود. یکی از پشت سری‌ها با صدای دورگه و کلفتی، زیر لب گفت: عین انتر ورجه وورجه می‌کنه!

آخرهای کار زیادی کش‌دار شده بود و خم و راست شدن پسرک و تاب دادن به سر، دیگر تکراری و توی ذوق می‌زد...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط خامه پرست در سه شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۶ |

پیرمرددکترش سفارش کرده بود که نباید اصلاً عصبی شود و باید از هرگونه بحث و مشاجره پرهیز کند. اتوبوس که رسید، پُر از مسافر بود. ایستادن وسط اتوبوس و تلوتلو خوردن، بیش از اندازه عصبی‌اش می‌کرد.

دستش را برای یک تاکسی خالی بلند کرد که به سرعت از کنارش رد شد. تاکسی بعدی هم همین‌طور. تاکسی‌های خالی عصبی‌اش می‌کردند. به امتداد پیاده‌رو ِ پُر درخت نگاه کرد. اما قدم زدن طولانی زیر درخت‌هایی با برگ‌های شته‌زده عصبی‌اش می‌کرد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط خامه پرست در یکشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۶ |
سنگپیرمرد گفت: این پشت یک اتاق هست، یک تخت فنری هم داره. می‌تونی راحت بخوابی!

گفت: تو اتوبوس خیالم راحت‌تره.

پیرمرد چایی ریخت: توی اتوبوس گرمه!

پشت پیشخوان را نگاه کرد، لبه‌ی یک تخت زوار در رفته از بین توری پرده، که پر از مگس بود، دیده می‌شد. گفت: گرم‌تر از اتاق خواب شما که نیست. من چایی نمی‌خورم!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط خامه پرست در سه شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۶ |

چت

رئیس: چی دوس داری بگم؟ بپرس

پاس‌مهر: وا میدند یعنی چی؟

رئیس: هیچی، زود اُخت می‌شن

رئیس: درست مثل یه پسر. اوکی؟

پاس‌مهر: مگه پسرها هم باهات لُخت میشند؟

رئیس: اَه تو لُخت دیدی نوشته‌مو؟

رئیس: اون آُخته یعنی مانوس

پاس‌مهر: آره راس می‌گی


ادامه مطلب
نوشته شده توسط خامه پرست در یکشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۶ |

کلاهیک بار خیلی بهش نزدیک شدم و پا به پایش رفتم و کمی برگشتم به صورتش دقت کردم ببینم چه جور آدمی است. حواسش پاک پی‌ی دخترهای جلویی بود و مرا که تقریباً داشتم دورش می‌چرخیدم نمی‌دید. البته من حواسم به اطرافم بود و همه‌ی کلاه‌هایی را که از روبه رو می‌آمدند یا از پشت سر نزدیک می‌شدند یا از طرف دیگر خیابان پایین و بالا می‌رفتند، دید می‌زدم شاید نشانه‌ای از کلاه خودم روی سر کسی ببینم. شاید این کلاه روی سر مرد جوان کلاه من نباشد چون در نهایت زور من به مرد جوان به این بلند قدّی که نمی‌رسد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط خامه پرست در سه شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۵ |

جسد تزئینی استجسد تکانی خورد و گردنش را بالا آورد. پاهایش را از تخت آویزان کرد و بلند شد نشست.   کورمال کورمال روی تخت و میز کنار تخت دست کشید.

حتماً طوری شده! چرا کسی نمی‌آید بیدارم کند؟ همه‌ی صورت‌های مالی تکمیل شده و فردا باید به مدیرعامل گزارش کنم! حتماً از سرعت عمل من خوشش می‌آید! هوا حسابی گرم شده، کاش می‌توانستم بلند شوم و پنجره را باز کنم. شاید هنوز صبح نشده. شاید فقط نیم ساعت به خواب رفته‌ام اما انگار ده دوازده ساعت تمام خوابیده‌ام.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط خامه پرست در جمعه ۲۶ آبان ۱۳۸۵ |

عجب خرابکاری ایبا صدای نزدیک شدن قطار، مسافران دسته‌دسته نیم‌کت‌های انتظار را ترک کردند و به طرف سکوی‌ بار آمدند. پسر جوانی از پشت بوته‌ها بلند شد و نگاهی به مسیر قطار انداخت. پسر دیگری که کلاه ‌به ‌سر داشت و نشسته بود گفت: بگیر بشین! ممکنه کسی از اون‌طرف ببینه‌تت.

مرد مسن، که جوان تر از آنی بود که موهای سفیدش نشان‌می‌داد، گفت: نگران نباش!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط خامه پرست در پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۵ |

برزخ هندوانه ایصدای فرمانده یک‌باره قطع شد و یکی از سفینه‌ها  که بزرگ‌تر از بقیه بود آمد جلو کوبید به سپر سفینه‌اش. جرقه همه‌جا را برداشت. یک عالمه دود رفت به هوا و دید که یک‌دفعه از صندلی‌اش کنده شده زده از شیشه‌ی سفینه آمده بیرون و بی‌وزن بی‌وزن در فضا معلق مانده. بعد انگار چند دقیقه خوابید. یعنی همه چیز ساکت و سیاه شد فکر کرد لابد خواب است؛ یک خواب چرت! بعد انگار دری باز شد یا عده‌ای که سایه انداخته بودند کنار رفتند. نور سرخی تابید و همه‌جا روشن شد.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۵ |

مادر وارد اتاق شد. سر بچه‌ها داد زد. چراغ ها را خاموش کرد. پنجره را بست و گفت: حق ندارین چراغ رو روشن کنین. حق ندارین تلوزیون رو روشن کنین یا صدای آدم‌آهنی رو درآرین!

بعد رفت و در را پشت سرش بست.

 نورماه، طرح پنجره را روی در انداخته بود. طرح پنجره از روی در، حرکت کرد، حرکت کرد و لنگه راستش روی دیوار بزرگ‌تر شد. لنگه دیگر هم کم‌کم بزرگ‌تر شد و به لنگه اول، روی پوسترهای چسب‌خورده، روی در کمد چوبی رسید.

 یکی از بچه‌ها، پتویش را کنار زد و گفت: من اصلن خوابم نمی‌آد.

آن یکی گفت: منم خوابم نمی‌آد.

بلند شد رفت پنجره را باز کرد.

بچه اول هم بلند شد در را باز کرد. در چهارچوب در ایستاد. در آهسته آهسته بسته شد. دوباره باز شد. بچه اولی برگشت. گفت: می خوام تلویزیونو روشن کنم.

آن یکی که کنار پنجره ایستاده بود، سرش را برگرداند و گفت: پس درو ببند!

بعد رفت و تلوزیون را روشن کرد.

بچه اولی هم آمد نشست، کشویی کمد را باز کرد. از میان سی‌دی‌های بازی یکی را انتخاب کرد. گفت: تو چی بازی می‌کنی؟ 

 

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۵ |

روزي يک ماهي‌کوچولو خواست خوش‌نويسي ياد بگيرد. رفت از يک مغازه، قلم و مرکب و يک دفتر خوشنويسي گرفت و به خانه‌اش توي يک حوض آب برگشت. ولي تا درِ مرکب را باز کرد، مرکب تمام فضاي حوض را سياه و تيره کرد. ماهي ديگر نمي‌توانست تمرين خوشنويسي کند؛ چون همه‌جا تاريک شده بود و چشمش هيچ‌جا را نمي‌ديد. گذشته از آن خيلي عصباني شده بود.

در همين لحظه مادر‌بزرگِ ماهي‌کوچولو از راه رسيد و نفس زنان روي سکوي حوض نشست. وقتي ديد همه جا را يک دود سياه و غليظ پُر کرده با خود فکر کرد حتماً باز هم ماهي‌کوچولو غذايش را سوزانده است. وقتي به ته آب رفت و ماهي‌کوچولو را ديد که بي‌حوصله کف حوض دراز کشيده گفت: تو بايد به يک کلاس آشپزي بروي!

ماهي‌کوچولو خيلي خوشحال شد و گفت: متشکرم مادر بزرگ. من مي‌خوام آشپزي ياد بگيرم!

بعد از آن روز ماهي‌کوچولو در يک کلاس آشپزي ثبت نام کرد و پس از چند ماه  آشپز ماهري شد. ولي ديد هنوز دلش مي‌خواهد خطاطي کند؛ بنابراين رفت و دوباره يک مرکب خريد؛ يک مرکب ضدآب. اما از خوشحالي و حواس پرتي وقتي داشت براي ناهار سوپ درست مي‌کرد به جاي آب‌ليمو توي سوپ مرکب ريخت و به هم‌زد.

 

آن روز مادربزرگ مهمان ماهي‌کوچولو بود. وقتي مادربزرگ براي چشيدن دست‌پخت ماهي‌کوچولو به آشپزخانه رفت، گفت: ببينم نوه‌ي عزيزم واسه مادر‌بزرگش چي درست کرده، به به!

و وقتي در ديگ را برداشت صداي قروچ‌قروچ قلم خوشنويسي‌ي ماهي کوچولو را شنيد که داشت توي اتاقش تمرين خوشنويسي مي‌کرد.

نوشته شده توسط خامه پرست در چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۵ |

هيچ‌وقت پشتِ چراغ‌قرمز نايستاده بود. آن روز هوا سرد بود و هاله‌ی مه دور چراغ راهنمايی را گرفته بود. به سرعت به تقاطع نزديک شد. هيکل زرد ماشين زباله از دوردست، در سمت مقابل ديده می‌شد. پيکان قرمز رنگی هم اريب در گوشه‌ی آينه‌ی بالای سرش می‌لرزيد.

هر روز صبح زود، زمانی که هنوز خيابان‌ها از رفت وآمد کارمندان و کارگران و بچه مدرسه‌ای‌ها شلوغ نشده بود و حتی سوپرمارکت سرِ نبش تقاطع هم کرکره‌اش را بالا نزده بود، از خانه خارج می‌شد. شب‌ها هم دير وقت برمی‌گشت؛ خيلی دير، درست زمانی که دوباره خيابان، سوت و کور می‌شد.

عبور پرچ‌های کنار خطوط عابررو را از زير چرخ‌های اتومبيل حس کرد. کمتر از دو سه متر به تقاطع مانده بود. هيچ وقت پشت چراغ‌قرمز نايستاده بود و حتا نيازی نديده بود تا اندکی از سرعتش کم کند.

صدای سوت مانندی که کم‌کم بدل به نعره و غرش هيولايی می‌شد، تنها اتفاق تازه‌ای بود که باعث شد سرش را به طرف راست تقاطع بچرخاند. ابتدا فکر کرد چيزی مانند يک زمين لرزه است يا شايد عبور يک هواپيما از ارتفاعِ کم. سايه‌ی دراز و سياه يک تريلی افکار او را قطع کرد.

 

قطعات تکه‌تکه شده‌ی اتومبيل هم‌چنان تا دير وقت همان روز که سر و کله‌ی ماشين زباله‌کشِ زرد پيدا شد، در اطرف تقاطع پخش بود.

نوشته شده توسط خامه پرست در یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۵ |

ناخن‌هاي لاک‌خورده، درِ کاغذي بسته را کشيد و باز کرد. يکي از دانه‌هاي سفيد از سر بسته، از لاي انگشت‌هاي کشيده بيرون پريد و در هوا چرخي زد و چرخي ديگر و روي زمين افتاد. دوباره اندکي روي هوا بلند شد و نيم‌چرخي زد و روي موزائيکي‌ خاکي آرام گرفت.

«با اين پوست سفيدت کجا داري مي‌افتي بيچاره! من هم روزي مثل تو کنار هم‌رديف‌هايم بودم. سفيد و برّاق بودم. پوستم اين‌طور چروک بر نداشته بود. حالا بهم نگاه کن چه‌طور کمرم خم شده؛ پوستم خيس و لزج زير آفتاب مانده. تهِ کفشِ کثيف عابري نصف بدنم را له کرده و جاي فرورفتگي دندان روي تنم پيداست!

حالا براي تو خوب شد که درسته افتادي پايين و همين‌طور درسته و سفيد و سفت زير کفش‌هاي عابران مي‌ترکي و له مي‌شوي! حداقل خيالت راحت است که ديگر کسي بهت خيانت نمي‌کند. فکر نکن چيزي از دست داده‌اي! درست وقتي که من هم وارد دهان او شدم، اول خيلي کيف مي‌کردم. قرمزي لب‌هايش روي پوستم گُل مي‌کرد و بعد فشار دندان‌هاي سخت‌اش پوست سفيدم را مي‌شکافت. آره، خيلي کيف داشت. زبانش که شيره‌ي جانم را مي‌مکيد تک تک سلّول‌هاي تنم را خوشحال مي‌کرد. گمان مي‌کردم بالاخره من هم مزه‌ي خوشبختي را چشيدم؛ من هم به دردي خوردم و بالاخره از صف بي‌معني هم‌رديف‌هايم، از هواي کسل‌کننده‌ي بسته‌بندي بيرون پريده‌‌ام و آزاد شده‌ام؛ مورد مصرف خود را پيدا کرده‌ام. فکر مي‌کردم به هدف و معناي زندگي خودم رسيده‌ام. فکر مي‌کردم تا ابد در دهان او، هميشه اين‌طور با کيف و لذت، جويده مي‌شوم ؛ هيچ وقت بي‌مزه نمي‌شوم؛ هيچ وقت تمام نمي‌شوم. چه‌قدر احمق بودم. طعم من و تو چند دقيقه بيشتر دوام ندارد.

وقتي حسابي له و لورده‌ات کردند و کاملاً مزه‌ي جواني خود را از دست دادي ديگر بي‌مصرف و کسل کننده مي‌شوي. تحمل کردن‌ات سخت مي‌شود و آخر سر با يک تُف آبدار، کف پياده‌رو پرت مي‌شوي! به من نگاه کن! ولي باز براي تو خوب شد که درسته افتادي. با سر روي موزائيک خاکي افتادن دردش کمتر است. تو ديگر خلاص شدي، بايد شاد باشي! کاش من جاي تو بودم و درسته روي خاک مي‌افتادم، توي گِل مي‌افتادم، توي لجن مي‌افتادم؛ اما توي دهان او نمي‌افتادم و اين طور خار و خفيف نمی‌شدم. خوش به حال تو!»

انگشت‌هاي کشيده به طرف زمين آويزان شد و پايين آمد. دانه‌ي خاک‌آلود را در حلقه‌ي سرانگشتان‌ گير انداخت و بالا کشيد. هواي خوش‌بويي که از بين لب‌هاي پف کرده‌ فوت شد، خاک‌هاي سست روي پوسته‌ي سفيدش را کنار زد. انگشت‌ها، با ناخن‌هايي لاک خورده، در هوا چرخيد و دانه را از بين لب‌هاي نيمه‌باز توي دهان انداخت.

نوشته شده توسط خامه پرست در چهارشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۵ |

زمانی عاشق یک پرنده‌ی عجیب و غریب شده بودم و این داستانی عاشقانه درباره‌ی آن پرنده است. به این دلیل آن دختر را پرنده صدا می‌کردم که خصوصیات پرنده‌ها را داشت. عاشق ولگردی بود. اسمش با حرف پ شروع می‌شد و من می‌توانستم بدون این‌که شک و بدگمانی کسی را برانگیزم شعرها و نامه‌های عاشقانه‌ای برای یک پرنده بنویسم.

اوایل آشنایی بدون احساس خستگی بالای سر من این طرف و آن‌طرف می‌رفت و دور و ورم وول می‌خورد؛ اما بعدها که بهش عادت کردم به طور ناگهانی غیبش می‌زد و چند روز شاید هم چند هفته پاک فراموشم می‌کرد. ولی هر جا که می‌رفت دوباره برمی‌گشت پیش من. برایش خوراکی‌های جورواجوری می‌خریدم و امیدوار بودم دست کم از یکی از آن‌ها خوشش بیاید و بیشتر پیشم بماند. او به خوراکی‌ها فقط چند تک می‌زد و کنار می‌کشید. بیشتر دوست داشت برایش حرف‌های خنده‌دار بزنم و داستان تعریف کنم. با وجود داستان‌های زیادی که بلد بودم پیش او زبانم بند می‌آمد و اگر می‌خواستم لطیفه‌ای تعریف کنم جوری تعریف می‌کردم که خودم هم بیشتر گریه‌ام می‌گرفت.

فقط داستان پرنده‌ای که به یک دختر خوشگل تشبیه کرده بودم توانست کمی راضی و خوشحالش کند.

داستان از این قرار بود که روزی یک پرنده از پنجره‌ی اتاقم می‌آید تو و می‌رود روی تخت‌خوابم می‌نشیند. وقتی کارهایم را انجام می‌دهم کامپیوترم را خاموش می‌کنم و خسته‌ می‌روم روی تختم دراز بکشم، می‌بینم پرنده دو تا تخم سفید و کوچک کرده و آماده می‌شود که روی تخم‌ها بخوابد.

روزها و شب‌های زیادی کنار تخت روی زمین می‌خوابم و آن‌قدر برای پرنده داستان و شعر می خوانم که یک جهش ژنتیک و اساسی در مغز او به وجود می‌آید. پرنده شروع می‌کند به بزرگ شدن. کم‌کم بال‌ها و پرهایش از بین می‌روند و جایش را گوشت و پوست آدمیزاد می‌گیرد. تک‌اش تبدیل به لب و دماغ خوش‌تراشی می‌شود. تا این که کاملاً مبدل به یک دختر زنده و بالغ می‌شود و می‌تواند با من حرف بزند.

معمولاً به این‌جاهای داستان که می‌رسم و از پ می‌خواهم فقط چند دقیقه‌ای نقش آن پرنده را بازی کند تا من روایت داستانم را به طور جان‌داری کامل کنم، از من فاصله می‌گیرد. از پنجره‌ی اتاق می‌پرد بیرون و دوباره برای مدتی غیبش می‌زند.

با خودم فکر می‌کنم نکند آن دو تا تخم پرنده‌ی روی تخت‌خوابم تبدیل به جوجه شوند. حتی امکان دارد به‌جای جوجه‌ی پرنده، دو کودک شیرخوار از تخم‌ها بیرون بیایند. کابوس بچه داشتن به وحشتم می‌اندازد؛ سریع برمی‌گردم تا تخم‌‌های پرنده را بردارم و دور بیندازم. وسط راه، موبایلم شروع می‌کند به زنگ خوردن. پ پشت خط است، همان پرنده‌ای که اول داستان عاشقش بودم و هنوز هم هستم!

می‌گویم: دلم برایت تنگ شده. می‌خواهم بیای پیش‌ام تا ببینمت و چیزی را نشانت دهم.

می‌پرسد: چی؟

دستم را روی انحنای سخت تخم‌های پرنده می‌کشم. هنوز گرم هستند. می‌گویم: باید بیای ببینی! این طوری نمی‌توانم توضیح بدهم!

می‌گوید: نمی‌توانم بیایم!

می‌گویم: چرا؟

ناراحت می‌شود و گوشی را می‌گذارد، آخر خیلی حساس است. دوباره زنگ می‌زنم. سه باره زنگ می‌زنم. سی‌صد بار زنگ می‌زنم. انگار این دفعه پرنده خیلی دورتر رفته است!

بالاخره کنار یک درخت پیدایش می‌کنم. در تاریکی‌ی سایه‌ی درخت می‌نشینیم. می‌گویم: چرا دیگر به من سر نمی‌زنی! از آن زمان تا حالا اتفاقات زیادی افتاده و داستان‌های جالبی دارم که برایت تعریف کنم و چیزهایی هست که می‌خواهم نشانت بدهم. باورت نمی‌شود!

می‌گوید: تو هم باورت نمی‌شود!

این‌بار من می‌گویم: چی؟

می‌گوید: تو حرف‌های مرا درک نمی‌کنی و به من می‌خندی!

می‌گویم: وقتی هنوز حرفت را نگفتی از کجا می‌دانی؟!

می‌گوید: می‌دانم! می‌دانم! تو را خوب می‌شناسم!

سعی می‌کنم آخرین باری را که به آیینه نگاه کرده بودم، به یاد بیاورم؛ شاید لب و دماغم دارد تبدیل به تک پرنده می‌شود و از پشتم دو تا بال تا‌به‌تا دارد درمی‌آید!

تابی مهربانانه به سرش می‌دهد و می‌گوید: یادت هست همیشه به من می‌گفتی پرنده!

احساساتی می‌شوم، به موهایش دست می‌کشم و دست‌اش را می‌گیرم توی دست‌هایم : ای پرنده‌ی خوشگل من! عمرم! عزیزم! پرنده‌ی کوچولوی من!

می‌گوید: من دو تا تخم گذاشتم... تا سرد نشده‌اند باید برگردم! نمی‌توانم با تو بیایم چون حالا دیگر دو تا تخم سفید کوچولو دارم.

می‌گویم: مسخره بازی در نیار! هیچ دختری نمی‌تواند فقط به خاطر این که پرنده صدایش کرده‌اند برود تخم سفید بکند. هیچ کس این‌ها را باور نمی‌کند.

می‌پرسد: تو هم باور نمی‌کنی؟

باید بگویم که باور می‌کنم؛ اما می‌گویم: نه من هم باور نمی‌کنم.

بلند می‌شود که بپرد و دوباره برای مدتی طولانی و مرگ‌بار ترکم کند. می‌گویم: حداقل داستانم را خراب نکن! کجا می‌روی! تو حق نداری مرا در این اوضاع تنها بگذاری و بروی! آخر ولگردی هم حدی دارد. صبر کن!

خیلی حساس شده است. وقتی حسابی دور می‌شود و از برگشتنش ناامید می‌شوم موبایلم را برمی‌دارم و بهش زنگ می‌زنم!

گوشی را که برمی‌دارد صدای ضعیف جیک‌جیک چند جوجه از پشت خط به گوشم می‌رسد.

نوشته شده توسط خامه پرست در سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۵ |
 
مطالب قدیمی‌تر