آسمان گرم میبافد
و لاف یخ
در قاب برف
قندیل نور را میشکند.
سگ در آستین عبور میچرخد
که ایستادن
چرخِ رفتن میخواهد
و افتادن
اتفاق را آب میکند.
آغوش برف، خالی میماند
و زمان، در چشم سگ
برهنه میشود.
آسمان شکاف میخورد
و نور
چون اتفاقی دور
بیرون میریزد.
خیابان
از کفشام بلند شد
و شدآمدی پنهان زیر پوستم دوید
پنجره، آینهای کاذب بود
در صورت هر خانه
لک و پیسهای صبح
صادقانه ماسیده بودند.
راه در انعکاس خودم میپیچید
یک نفر پرسید: من کیام؟
جواب آینه آمد که: تو
همانی که ...
بوق ماشینها راه افتاد
چراغی که بیخجالت قرمز شد
ترمز کشید زندگی
و پنجره پُر شد از سکوتِ فلزی.
جیغ ترمز، آهنگی
و تصادف
منتظر هیچ خیابانی در خودش
کلاس تنهاییام دیر رفته
و کسی
در کلاچِ نهایی گیر کرده بود.
در انعکاس کوچکی دیدم
از دهانم جای فریاد،
سکوتی سیاه خارج میخواند
و سوت میکشد در هوای سنگینی
در زیر سایهای بزرگ،
خیابان به اعترافی طولانی نشسته بود
لحظهها به فراموشی میرفتند
و در جوی آب
اضطراب جاری بود
وقتی ترمز کشیده میشود
شدآمدها کجا میروند؟
و فراموشی کجا؟!
شب را دوباره خاموش کردم
و صبحانه را گذاشتم روی میز
میز فروریخت به نان.
نان از خودش گریخت به دندانِ زنی که بود یا نبود.
مربا گفت: من شیرینم اگر باور کنی تلخم.
قاشق مرا لیسید مثل سیاستِ روزانه
که در روزنامه صبح
اخبار داغ شب را چیده بود
از آسمانِ گرفته
در سفیدهی تخممرغ باران گرفت
و پنیر به ابری که بود یا نبود گفت: چرا تو نمیچکِی؟؟
زن گفت: من سالهاست گریه را به چای تعارف کردهام
گفتم خدا را شکر
اما شکر تمام شده بود.
خستهام از هرچه بیداریست
آیا کسی که بود یا نبود
صبح را خاموش میخواهد؟