آسمان گرم می‌بافد
و لاف یخ
در قاب برف
قندیل نور را می‌شکند.
سگ در آستین عبور می‌چرخد
که ایستادن
چرخِ رفتن می‌خواهد
و افتادن
اتفاق را آب می‌کند.

آغوش برف، خالی می‌ماند
و زمان، در چشم سگ
برهنه می‌شود.

آسمان شکاف می‌خورد
و نور
چون اتفاقی دور
بیرون می‌ریزد.

نوشته شده توسط خامه پرست در پنجشنبه ۲۷ آذر ۱۴۰۴ |

خیابان
از کفش‌ام بلند شد
و شدآمدی پنهان زیر پوستم دوید
پنجره، آینه‌ای کاذب بود
در صورت هر خانه
لک و پیس‌های صبح
صادقانه ماسیده بودند.

راه در انعکاس خودم می‌پیچید
یک نفر پرسید: من کی‌ام؟
جواب آینه آمد که: تو
همانی که ...
بوق ماشین‌ها راه افتاد
چراغی که بی‌خجالت قرمز شد
ترمز کشید زندگی
و پنجره‌ پُر شد از سکوتِ فلزی.

جیغ ترمز، آهنگی
و تصادف
منتظر هیچ خیابانی در خودش
کلاس تنهایی‌ام دیر رفته
و کسی
در کلاچِ نهایی گیر کرده بود.
در انعکاس کوچکی دیدم
از دهانم جای فریاد،
سکوتی سیاه خارج می‌خواند
و سوت می‌کشد در هوای سنگینی

در زیر سایه‌ای بزرگ،
خیابان به اعترافی طولانی نشسته بود
لحظه‌ها به فراموشی می‌رفتند
و در جوی آب
اضطراب جاری بود
وقتی ترمز کشیده می‌شود
شدآمد‌ها کجا می‌روند؟
و فراموشی کجا؟!

نوشته شده توسط خامه پرست در سه شنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۴ |

شب را دوباره خاموش کردم
و صبحانه را گذاشتم روی میز
میز فروریخت به نان.
نان از خودش گریخت به دندانِ زنی که بود یا نبود.
مربا گفت: من شیرینم اگر باور کنی تلخم.
قاشق مرا لیسید مثل سیاستِ روزانه
که در روزنامه صبح
اخبار داغ شب را چیده بود
از آسمانِ گرفته
در سفیده‌ی تخم‌مرغ باران گرفت
و پنیر به ابری که بود یا نبود گفت: چرا تو نمی‌چکِی؟؟
زن گفت: من سال‌هاست گریه را به چای تعارف کرده‌ام
گفتم خدا را شکر
اما شکر تمام شده بود.
خسته‌ام از هرچه بیداری‌ست
آیا کسی که بود یا نبود
صبح را خاموش می‌خواهد؟

نوشته شده توسط خامه پرست در سه شنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۴ |