1
هر کس افاده کند
خواب میبيند
دراز شده است
پاهايش در پاييز
جا مانده است
و دماغش در بهار جاری است
2
ماهی چه خوب
بلد است بخواند
کسی اما نمیداند
چه میگويد
شايد اين همان
راز روشن ماه است
3
شاعر بد
مداد نک شکسته است
هرچه مینويسد، انگار
چيزی ننوشته است
4
رودخانه مدام
در راه پيمايیست
باشعار: زنده باد!
باد، در راه پيمايیست
با شعار: مرده باد!
5
در خواب
صورت ما خالیست
کسی اما خبر ندارد
در پشت خواب ما
چه صورتها که
نخوابيده است
6
با آسمان
دعوا دارم
فرياد من
در صدای رعد
گم میشود
7
رانندهی قد بلند
به فاصله فکر میکند
مقصد را
مبدأی ديگر میداند
و از اين دانش
قدش بلندتر میشود
8
هر کاغذ سفيد
سرزنشم میکند
سياهش که میکنم
به من دشنام میگويد
و شبها خواب میبينم
سرنوشت من
ميان گردابی از کاغذ
گم شده است
9
وقتی که میروم از تو
میترسم
زيرا که فکر میکنم
اين رفتن
آخرش افتادنی است
10
اگر راست باشد
که تن
زندان روح است
چشمها بايد
پنجرههای کوچک اين
زندان باشند
تعبير خواب1
اگر مردی به خواب ببيند
ديگر خواب نمیبيند
همانطور اگر به خواب
گربهای را میزند
گشايش و دستی بر دنياست
و دوم زنی است تلخ
که با دهانِ گربه ناله میکند
و اگر مردی خودش را گربه دنياست
زنی از شکل آتش میيابد
و بچههايشان گربهست
اگر شب در مکانِ خواب باشد
اين گشايش خواب میماند.
تعبير خواب2
اگر بيند که با مار خواب ديدهست
يا مار را ببيند که از پوست میکَنَد
يا گردنش از مار جدا میشود
ظفريابد
و اگر مار، تاجی از شکنجه، پادشاه میشود
و ديگر زنیست خوش خط و خال
پوستش را سفره میکند
فرياد میکشد در خواب: مار! مار!
تا زن بگويد: زهرِ مار!
و زهرِ مار، در خواب، نشان از دشمنی فجيع
پای سفرهی مرگ است
1
از تو
دلِ ناگهانِ من پياده شد
در پيادهرو
که بادبان زده بودی
و سبک میرفتی
حالا مرا ناگهان توفانی کرده است
یادی که از تو بر دلم
سوار میشود
در پيادهرو
2
روياهايم را فروختم
به چندرغاز
به مغازهای که از آن خريد میکنی
و چه ناز چانه میزدی
فروختم حسرتهايم را
به چندرغاز
شوق خريد چه ناز ديوانهات میکرد
فروختم آرزوهايم را
به چندرغاز
حتی خاطراتم را از تو
فروختم
وقتی مرا تو حتی
بینازِ چانهای فروختی
به چندرغاز
هيولا
او با دهان بازِ تعجب همه را طوری میبيند که انگار
تازه از سوراخهای چرخ گوشت بيرون خزيدهاند
و دستهايش را با نظمی هيولايی، کش و قوس میدهد
در رودخانهای از ملافههای سفيد
بیآن که خواب کسی را بياشوبد
پُر از هوای جهنم به زمين میدوختنداش
و ابر دشّک را در دهان چرخ گوشت میچپاند
دعا میخواند باران بباراند
ـ کسی اين دستهی کج را بچرخاند!
ـ هيولاها با دهان باز و پوستی سفيد زاده میشوند
و لطفِ تعجب از کش و قوس نگاهشان
شُره میکند
قورباغه
از عرض جادهای متروک
قورباغهای عبور میکند
در سرش انديشهای بزرگ دارد
ميان راه از دهانش بچه قورباغهی سبزی بيرون میجهد:
قوووررر! قوووررر! قوووررر!
و چرخ يک کاميون ناگهان از بچه قورباغه لکهی سبزی روی جاده میسازد:
قيژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ!
از عرض جادهای متروک
عبور کرده قورباغه ای
که در سرش انديشهای بزرگ دارد