1

شيشه از سنگ احتمال ترك برداشت

و خون صورتي مرگ

از چهره‌ام گريخت.

پاهاي پلاستيكي ام كه روي درد غلتيدند

فرار دسته جمعي ي كوچه

سكوت را

روي شيشه‌ها

و سنگ

جا گذاشت.

 

2

نقطه‌اي از حس شرقي‌ي منطق عبور كرد

بر بال‌هاي خيس پنجره خطي شد

و با نگاه نقطه‌اي‌اش

رفت تا سقوط.

نوشته شده توسط خامه پرست در چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۵ |