خانه‌ي كبريتي شب

آفتاب را

منتظر ابري شد

تاريك‌تر از بركه ي رويا

 

و خواب سوختن

در ذهن ماه

صبح را آتش زد

تا در شب آفتابي

سوختن ماه

لبريز بركه‌اي باشد

در لرزش رويا

 

و انتظار شب

در خانه‌ي ذهن

روشن‌تر از بوي صبح

بماند.

نوشته شده توسط خامه پرست در پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۵ |

چتر خسته‌اي كه بالاي ‌پله‌ها‌ي خالي جا ماند

زرافه‌اي از پنجره پايين نياورد

تا در كنار زني

با انحناي شصت سالگي

در باران

شسته شود.

چتري كنار جاي خالي زرافه

پنجره‌اي باز را

بالاي پله‌هاي شصت‌سالگي

چپ كرده است.

زن با چشم زرافه در باران

خيس مي شود.

نوشته شده توسط خامه پرست در پنجشنبه ۴ خرداد ۱۳۸۵ |