Tvدختر فروشنده توضیحاتی درباره‌ی تلویزیون‌های مدل جدید داد و به قیافه‌ی بی‌علاقه‌ی زن و مرد جوانی که به نظر نمی‌رسید خریدار باشند چشم دوخت. از لباس‌های گران قیمت و نویی که به تن داشتند عطر دلپذیری به دماغش خورد. صاحب کارش ته فروشگاه پشت میزش مشغول حساب کتاب بود.

در فروشگاه باز شد و مردی با صورت گرد و دهانی که به خنده‌‌ای لاقیدانه باز مانده بود، در آستانه در ایستاد. کت و شلوار طوسی تمیز اما اتو نخورده به تنش زار می‌زد. لبه‌های یقه‌اش پف کرده و جیب‌‌اش شل و آویزان بود.

به تلویزیون بزرگ ال‌سی‌دی پشت سر دختر اشاره کرد و گفت: این چند؟

دختر از کج و کوله شدن دهان و صدای نامفهوم مرد، چندشش شد. صورتش در هم رفت: چی می‌خوای؟

مرد، تلویزیون‌های ردیف مقابل را هم نگاه کرد. چشمهایش می‌درخشید و با دهانش ملچ ملوچ می‌کرد. به تلویزیون دوُر مشکی و پایه‌داری اشاره کرد: این چند؟

و به صورت دختر لبخند زد. زن و مرد مشتری که متوجه او شده بودند به همدیگر لبخند زدند و به طرف در فروشگاه رفتند. صاحب فروشگاه یک لحظه سر از میز برداشت. در بسته شد و زن و مرد جوان، همچنان در حال صحبت کردن با هم از جلو ویترین رد شدند و رفتند.

دختر بی‌حوصله گفت: چی می‌خوای؟ اینا گرونه!

مرد، با دیدن ناراحتی دختر آب دهانش را قورت داد. تلویزیون دیگری به چشمش خورد. با صدای ذوق‌زده‌ و بلندی گفت: این چند؟

دختر کمی خودش را عقب کشید: این فروشی نیست!

مرد به تلویزیون دیگری اشاره کرد.

دختر گفت: این هم فروشی نیست.

با حیرت به صورت دختر زل زد.

دختر لحن مهربانی به صدایش داد: اینا گرونه!

و در حالی که تلاش می‌کرد با دست، بسته‌های خیالی اسکناس را در هوا ترسیم کند ادامه داد: پول زیادی می‌خواد. داری؟

مرد دست کرد توی جیب شلوارش و یک بسته اسکناس دویست تومانی درآورد و گذاشت روی پیشخوان، از جیب بغل کتش نیز بسته‌ی دیگری درآورد و گذاشت توی جیب شلوارش، بسته‌ی روی پیشخوان را هل داد طرف دختر و بسته دوم را دوباره از جیب شلوارش بیرون آورد و آن را هم گذاشت کنار بسته‌ی اول. بسته‌ی اول را برداشت و شروع کرد به شمردن. هنوز ده، دوازده اسکناس آن را نشمرده بود که منصرف شد و دوباره آن را گذاشت روی پیشخوان. کارش که تمام شد به دختر لبخند زد و دهانش همچنان به خنده باز بود که برگشت طرف ردیف تلویزیون‌ها. با دست به یکی از آن‌ها اشاره کرد و گفت: این چند؟

دختر، بسته‌ی پول را که پرزهای ته جیب مرد بهش چسبده بود، با نک انگشت‌هاش برگرداند. یکی از دو زنی که جلو ویترین ایستاده بودند و تلوزیون‌ها را با انگشت به هم نشان می‌دادند وارد مغازه شد و قیمت یکی از آن‌ها را پرسید.

دختر جلوتر رفت و گفت: قابل نداره!

مرد خندید و آب دهانش را هورت کشید.

دختر به تلوزیونی که زن ِ جلو ویترین نشان می‌داد نگاه کرد و گفت: سیصد هزار تومن، مدل‌های دیگه داخل مغازه هست. مرد دست کرد جیب‌هایش را گشت و چند اسکناس هزاری درآورد و بُرد گذاشت روی بسته‌ی اسکناس‌ها.

دختر برگشت و پول‌ها را به طرف مرد هل داد و گفت: پول‌هاتو بردار آقا!

چهره‌ی مرد برافروخته شد. با لکنت خواست چیزی بگوید اما کلماتش نامفهوم بود. بسته‌های اسکناس را یکی یکی برداشت و هول‌هلکی خواست بچپاندشان توی جیب شلوارش که موفق نشد.

دختر سرش را پایین انداخت و با فاکتورهای گوشه‌ی پیشخوان خود را مشغول کرد.

مرد جلوی دختر ایستاد و اسکناس‌ها را توی دستش تاب داد. دختر فاکتورها را پیش صاحب فروشگاه برد و مشغول صحبت شد، سرش را لحظه‌ای برگرداند و مرد را نگاه کرد، بعد برگشت و رفت پشت پیشخوان ایستاد. مرد به تلویزیون دیگری اشاره کرد و گفت: این چند؟

‌دختر با لبخند گفت: از این می‌خوای؟

مرد، صوتش باز شد و سرش را تکان داد. به طرف تلوزیون رفت و کف دستش را به صفحه‌ی تلویزیون کشید و برگشت بسته‌های اسکناس را دوباره روی پیشخوان گذاشت.

دختر گفت: خوب چه جوری می‌خوای ببریش؟ کسی رو داری کمکت کنه؟

مرد کتش را مرتب کرد و گفت: خودم، خودم.

دختر گفت: خیلی سنگینه! می‌افته می‌شکنه. می‌خوای بشکنه؟

مرد خم شد زانوی شلوارش را تکاند و صاف کرد. دختر ادامه داد: بهتره به یکی بگی بیاد کمکت کنه. خونه‌تون کدوم طرفه؟

مرد به طرف ویترین برگشت و با دست به طرفی اشاره کرد.

دختر پول‌ها را داد دست مرد و گفت: اینا رو بزار توی جیبت.

مرد خواست خود را عقب بکشد. دختر گفت: وقتی اومدی تلویزیون رو ببری اینا رو هم بیار، باشه!

مرد لحظه‌ای مبهوت ماند و بعد خندید و به تلوزیونی که نشان کرده بود نگاه کرد.

دختر گفت: زود برو دیرت نشه!

مرد بسته‌ها را توی جیب شلوارت فرو کرد و با گام‌های بلند به طرف در رفت؛ از مغازه خارج شد و پشت سرش در را باز گذاشت. جلو ویترین در حالی که دستش را سایبان صورتش کرده بود به تلویزیون‌های داخل ویترین نگاه کرد.

دختر که در را بست و پشت ویترین آمد، مرد رفته بود.

نوشته شده توسط خامه پرست در چهارشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۶ |