من یک اُتو دارم،
که بیش از حد خونگرم و با محبت است.
در یک کلمه، اخلاق داغی دارد.
هر کس را میبیند،
میگوید: بیا با هم دوست شویم!
بعد میگوید: میخواهم تو را جیز کنم!
و صورتش را به گونهی طرف میچسباند.
اگر اُتوی داغ مرا دیدید باهاش دوست نشوید.
و نگذارید شما را جیز کند.
از من گفتن!
گنجشک روی درختی نشست.
«وای چه درخت قشنگی! اسمت چیه درخت؟»
«به من میگویند درخت زبان گنجشک!»
گنجشک فکر کرد درخت او را مسخره میکند.
اخم کرد: «برو با همقد خودت شوخی کن!»
درخت، شاخههایش را تکان داد و گفت:
«این اسم منه گنجشک ابله!»
گنجشک پرید و رفت:
«واه واه! دیگه حتا نمیشه از کسی تعریف کرد.»