یوسف گمگشته هم بازی نیاورد در، که از چاه غم میخوریم
گلستان نشسته بود در بغل با کلبه آتش
و یوسف به سوی صف میرفت
و صف از هم شکافته
یوسف به زشت طعنهای از حزن یک انار داشت
و انار از گرگ را دندان کرده بود
گفت: من تو را کجاست
گفت: یک جور است کار دوران
گفت: بازیهای پرده پنهان است
چشم یعقوب رود سفیدی شسته در پیراهن
و گاو ِ شیرِ خشک در حسرت مصر
یوسف گمگشته بازوی خواب داشت
از چاه غم میخورد از زندان خواب
بازی آتش درون کلبه نیاورد
خون زلیخا به زخم یک انار
که گم شد.