موریانهروی قالی تکه‌ای پاککن پیدا کرد.
گازی بهش زد:
«پنیر هم پنیرهای قدیم.»

نوشته شده توسط خامه پرست در شنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۷ |

دیوانهروانشناس جوان
راهی تیمارستان شد.
«تو دیوونه‌ی جدیدی؟»
«پرستارتون کجاست؟»
دست‌هایش را گرفتند.
«قرصاتو بخور!»

چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد
پنیر بزرگی دید.
بو کشید و جلو رفت.
گربه از مخفی‌گاهش بیرون جست.

روانکاو
«اسکیزوفرنی‌یه!»
پنجره‌ باز بود.
«نشانه‌هایی که می‌بینـ...»
ادامه‌ی جمله به بیرون پرتاب شد!

نوشته شده توسط خامه پرست در شنبه ۲ آذر ۱۳۸۷ |