روی قالی تکهای پاککن پیدا کرد.
روانشناس جوان
راهی تیمارستان شد.
«تو دیوونهی جدیدی؟»
«پرستارتون کجاست؟»
دستهایش را گرفتند.
«قرصاتو بخور!»
چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد
پنیر بزرگی دید.
بو کشید و جلو رفت.
گربه از مخفیگاهش بیرون جست.
روانکاو
«اسکیزوفرنییه!»
پنجره باز بود.
«نشانههایی که میبینـ...»
ادامهی جمله به بیرون پرتاب شد!