فراری
رد پا از جنگل بیرون زد
و طلایی گندمزار موهایش شد
آنقدر دوید تا به گریه رسید و چشمه را از صورتش شست
پستچی نامه را بروز رساند
و خبر داغ، نانوایی را
اهالی بیل ها را به علامت سوال در هوا چرخاندند
و اضطراب از پستانهایش تیر کشید
آنقدر دوید تا به سقوط رسید و زمین را به ارتفاع رساند
خون از صخره بیرون زد
و سرخی آسمان نطفه اش شد...
چند بار که شعر را بخوانی داستان یک فراری را میبینی که بعد از گذر از جنگل و گندمزار به درهای انگار میرسد. میافتد و باز انگار میمیرد. خط داستان ساده است اما نحوه روایت آن را خاص کرده است که با توسل به مجازهای بیانی خبر از خروج فراری از جنگل میدهد و همچنین عبور از گندمزار. این مجازها متن را جالب میکند، و از روش معمول بیان آشناییزدایی میکند. میدانیم که تکیه داستان بیشتر بر مجاز و تکیهی شعر بیشتر استعاره است؛ از این رو داستان مستتر در شعر بیشتر خودش را به رخ میکشد. و در ادامه جا به جا نکاتی در مورد جزئیات این فراری به دست میدهد، نظیر اشاره به اهالی جایی، دهکدهای، و بیلهایشان. انگار اهالی با فراری خصومتی دارند و از فرارش ناراحتند و میخواهند او را دوباره دستگیر کنند که گفته میشود:
« اهالی بیلها را به علامت سوال در هوا چرخاندند/ و اضطراب از پستانهایش تیر کشید» همچنین استنباط میشود که فراری زنی باید باشد. حالا این زن چه کرده و چرا زندانی شده چگونه فرار کرده و خصومت اهالی با او چیست نمیدانیم. شاید بشود حدس زد اما متن در این مورد چیزی نمیگوید.
اشارههای متن، کوتاه است و مثل رعد فرود میآید و اطلاعات داستان را کوتاه و فشرده پرتاب میکند که با خود موقعیت داستان هم، که فرار یک زن فراری را روایت میکند هماهنگی دارد، و اضطراب گریز و فرار را به خوبی در سطح زبان به نمایش میگذارد.
تصویری که از روستا میهد بس موجز است و گویا و مرتبط؛ پشت بند خبر داغ، به نانوایی اشاره میکند و اهالی را با بیلهایشان معرفی میکند. این تصویر کار دهها کلمه را میکنند و مجاز در فشردهترین حالت، قدرت خود را به رخ میکشد. همچنی تصویری که از فراری میدهد حیرت انگیز است. از رد پایش در جنگل صحبت می کند و عبورش از گندمزار. این نوع گفتن چنین القا می کند که فراری به سرعت در حال دویدن است چنان چه گوینده و راوی از وی عقب مانده است و فقط رد پای او را دنبال میکند: «آنقدر دوید تا به گریه رسید و چشمه را از صورتش شست» معلوم است که فراری صورتش را با آب چشمه میشوید اما عجله دارد، و هول فراری در سطح زبان رخنه کرده و گفته میشود که چشمه را از صورتش شست. این اتفاق در سطر دیگری هم میافتد:« آنقدر دوید تا به سقوط رسید و زمین را به ارتفاع رساند». وقتی ما زمان و مکان را از ذهنیت شخصیت داخل داستان روایت میکنیم، دست به فضاسازی زدهایم و این فضا، افشاگر آن حسی است که در شخصیت هست و در نهایت انتقال آن حس به مخاطب.
تنها نکته ای که شاید میتوانست کار را بهتر کند دلیل فرار شخصیت اصلی و نظر اهالی دربارهی اوست. چرا زندانی یا دستگیر شده و چرا بیلهای اهالی از فرار او به علامت سوال بدل میشوند؟ البته میشود از دو واژهی پستان و نطفه در سطر آخر تفسیر و تعبیری بیرون کشید و آن این که فراری زنی بوده است که درگیر کاری غیر اخلاقی شده، از نظر اهالی البته، و به این دلیل مورد خشم و تعقیب آنان است. این فقط در حد یک حدس قریب به واقع باقی میماند. البته شاید با تصریح چنین مطلبی ایهام زیبای متن خدشهدار شود چون بیان دلیل وقایع در داستان هرچه غیر مستقیمتر، درستتر و گویاتر هم هست.
و انتهای متن به آسمان اشاره میشود که انگار روح فراری بعد از سقوط و برخورد با تخته سنگ و جاری شدن خونش به آسمان میرود. در کل میشود گفت متن موجز کوبنده و به شگفت اندازنده است. به خوبی از عهدهی روایت داستانش بر میآید و زبان نقشی خلاقانه و به سزا در انتقال حس ایفا میکند.