در میان شعله‌ها

alish

درباره رمان آلیش نوشته مهدی زارع

محمدعلی خامه‌پرست

ابتدا داستان آلیش را تا جایی که دورنمایی از آن به دست آید مرور می‌کنم و پس از آن به مختصات داستان و نحوة روایت آن می‌پردازم که امیدوارم خواننده آن را مستند به متن داستان بیاید هرچند ممکن است با ایده و نظر اولیة مولف متفاوت باشد. رمان آلیش با فضاسازی و ارائه نمادها و شخصیت‌هایی متناسب آن فضا، داستانی به یاد ماندنی به وجود آورده است که تجربه جدید و متفاوتی نسبت به داستان‌های امروزه در ذهن خواننده‌اش به جا می‌گذارد.

داستان از زاویه دید دوم شخص شروع می‌شود: «ایستاده‌ای میان درخت‌های بلوط و توسکا و با حیرت به توقف زمان نگاه می‌کنی...» در ادامه و در فصل‌های بعدی وقتی متوجه می‌شویم کل داستان از نگاه سلیمه دختر سلیمان روایت می‌شود می‌توانیم تصور کنیم که این بخش کوتاه در آغاز، می‌تواند ذهنیت هر کدام از مخاطبان داستان، از جمله خود سلیمه، از دیدار اسب سیاهی به نام آلیش در میان جنگل و زادگاه اصلی‌اش باشد. در همین بخش، به زخم قرمز بازمانده از آتش روی صورتش آلیش اشاره می‌شود اما باید داستان را تا انتها دنبال کنیم تا زندگی آلیش رفته رفته کامل شده و راز این زخم بازمانده از آتش هم برملا شود.

در انتهای این بخش روای ماجرا، که بعد می‌فهمیم سلیمه است از پدرش می‌گوید: «پدر داسش را روی دوش می‌گذارد و بلند جوری که دروگرهای زمین‌های اطراف هم بشنوند می‌گوید: برای شادی روح تمام اموات علی‌الخصوص جوان ناکام روستا، هرمز فاتحه مع الصلوات.»

بعد از این قسمت ابتدایی که می‌فهیم هرمز (شخصیت اصلی داستان) ناکام از دنیا رفته است زمان روایت به عقب برمی‌گردد، به روزی که هرمز در لباس یک سپاهی دانش(سرباز معلم) به روستا برگشته است. برخورد هرمز با پدرش، آقا ‌جهان‌بخش سرد است و نشان از کدورتی در گذشته دارد. هرمز تا تعمیر شدن اتاقک سپاهی دانش، انباری کوچکی را برای محل اقامت خودش انتخاب می‌کند و حاضر نیست پیش پدر و در منزل او بماند.

در فصل دوم زمان روایت باز هم به عقب برمی‌گردد، به روزی که هرمز به دنیا آمد، تا علت کدورت موجود بین پسر و پدر آشکار شود. مادر هرمز هنگام به دنیا آمدن او از دنیا می‌رود. هرمز اولین نوزادی بود که در آن سال که به سال سیاه لقب گرفته بود زنده ماند. سال بعد سلیمه به دنیا می‌آید. سلیمه و هرمز با هم بزرگ می‌شوند و همبازی دوران کودکی هم هستند. آقا ‌جهان‌بخش با دختر جوانی از شهر به نام منیژه ازدواج می‌کند و ناسازگاری هرمز با پدر از همان زمان شروع می‌شود. آلیش که اسبی وحشی است در همین دوره توسط پدر سلیمه مهار شده و در کارگاه چوب بری آقا ‌جهان‌بخش به کار گرفته می‌شود. هرمز را برای تحصیل به شهر می‌فرستند. اختلافات کاری بین آقا جهان‌بخش و سلیمان و کارگرها رفتارهای روزمره‌ای است که در روستا می‌گذرد و ما با دکتر زن هندی به نام ساجنی هم آشنام می‌شویم که در بهداری به مردم خدمات پزشکی می‌دهد. معلم مدرسه مریض است و توان ماندن در روستا و تدریس به بچه‌ها را ندارد. آقا ‌جهان‌بخش به شهر می‌رود و ترتیبی می‌دهد تا پسرش هرمز در کسوت سپاهی دانش به روستا برگردد.

از این جا دوباره به خط زمان اصلی داستان برمی‌گردیم جایی که سلیمه از برگشت هرمز به روستا می‌گوید. از طرز روایت سلیمه می‌شود فهمید که او به هرمز که همبازی دوران کودکی اوست علاقه‌ دارد اما حالا برخورد هرمز در بزرگسالی سرد است و به نظر سلیمه می‌رسد که رازی در کار او هست که پشت سر هم به شهر می‌رود و در کنج خلوت خود مشغول نوشتن مطالبی است که از دیگران مخفی می‌کند.

تغییر زمان داستان در خدمت روایت ماجرا قرار دارد و به نظر می‌رسید نویسنده با جا به جایی زمان روایت توانسته پاسخگوی کنجکاوی مخاطب باشد و اطلاعات مربوط به شخصیت و ماجراهای آنها را به موقع افشا کند. روایت با طرح چند معما خواننده را جذب می‌کند و به درون پیچیدگی زندگی مردمانی می‌برد که در روستایی کنار جنگلی بزرگ مشغول کار و زندگی هستند.

آلیش اما اسب منحصر به فردی است که تبدیل به نماد طبیعت وحشی شده است که تسلیم مهارت انسان‌ها شده‌اند و به آنها خدمت می‌کنند. آلیش مانند موجودات اسطوره‌ای از مرز یک حیوان معمولی می‌گذرد و مانند انسان‌ها دارای هوش و درکی است که او را قادر به انتخاب می‌کند؛ مخصوصاً در لحظات حاد داستان با عمل خود که فراتر از غریزه‌ی حیوانی است ایفای نقش کرده و می‌تواند روی روند داستان تأثیر بگذارد و با وجه نمادین خود درون‌مایه و معنای داستان را تقویت کند.

هرمز به محض ورود به روستا از سلیمه سراغ آلیش را می‌گیرد. در واقع انگار آلیش تنها پل ارتباطی بین هرمز و سلیمه است و از طرف دیگر محل ارجاع هرمز و سلیمه به گذشته خود و روستا و طبیعت بکر جنگل است. وقتی در انتهای داستان، آلیش خود را برای نجات جان سلیمه به آتش می‌زند و بعد هرمز را سوار بر خود از چنگال مأموران پاسگاه فراری می‌دهد وجه استعاری و نمادین آلیش در مقایسه با گذشته خود روشن‌تر می‌شود. انگار هرمز و آلیش یک روح در دو کالبد مختلف هستند و هر دو در لحظه‌‌ای طغیان کرده سر به جنگلی درندشت می‌گذارند و از دید انسان‌ها دور و پنهان می‌شوند.

اگر چه ممکن است به نظر برسد حضور آلیش یک داستان فرعی و افزونه‌ای برای رنگامیزی داستان اصلی است اما اگر وجه اسطوره‌ای و نمادین آلیش را از داستان برداریم دیگر چیز دندان‌گیری در اسلکت داستان باقی نمی‌ماند. مشکل داستان خیلی دیر افشا می‌شود و تنها در یک سوم انتهایی رمان است که ساجنی، پزشک هندی، هرمز را تهدید می‌کند و در نهایت به مأمورین پاسگاه لو می‌دهد و داستان سریع به پایان خود نزدیک و تمام می‌شود. در واقع دو سوم ابتدای رمان به عنوان مقدمه‌ای طولانی به آن داستان نحیف آویزان می‌ماند؛ اما برخورد اسطوره‌ای با عناصر و شخصیت‌های رمان مانند آلیش و هرمز و خود جنگل از طرفی و انتخاب زاویه دید از دریچه چشم سلیمه توانسته این آحاد در حال گریز از مرکز را یک جا جمع کند. اگر چنانچه مخاطبی به این اسطوره‌پردازی نویسنده دل نبندد و با آن همراه نشود از مطالعه داستان سخت تهی دست بازخواهد گشت چون داستانی عادی با ساختاری کلاسیک و شخصیت‌پردازی مناسب با کنش‌ها و ماجراهایی که بتواند یک کل منسجم را ایجاد کند پیدا نخواهد کرد و کل رمان در یک سوم پایانی آن به شکل یک داستان کوتاه خلاصه خواهد شد.

ساجنی که هندی است با وجود این که پدرش ایرانی بوده با این حال از دید مردم روستا یک بیگانه است. فرماندة جدید پاسگاه هم بیگانه است. معلمی هم که مریض شده و طاقت ماندن در روستا را ندارد بیگانه است. منیژه هم که دختری شهری است بیگانه است و با وجود مهربانی مادرگونه‌ای که نسبت به هرمز دارد دید هرمز نسبت به وی عوض نمی‌شود. در عوض سلیمه و سلیمان و آلیش و جنگل در نقطه‌ی مقابل آن بیگانه‌ها قرار دارند. شخصیت هرمز از بدو کودکی با خصوصیت مثبتی یعنی خوش‌شگونی به دنیا می‌آید و تا پایان داستان جایگاه خود را به عنوان شخصیت برتر از نظر اخلاقی و شخصیتی حفظ می‌کند چرا که سر نگهدار است و حاضر نیست سر گل آلود کردن ورودی آب حمام دوستان خودش را لو نمی‌دهد. در انتها هم شنیده می‌شود وی پس از شروع جنگ به زرمندگان پیوسته است. در ارائه اسطوری‌ای شخصیت‌ها دیگر شخصیت‌پردازی واقع‌گرایانه داستانی جایگاهی ندارد در صورتی که پرداخت شخصیت آقا جهان‌بخش به صورت یک استثنا جلوه می‌کند و با اشاره به خصوصیات منفی و بد شخصیت از جمله این که تند و بدلج است و کارگرانش را کتک می‌زند و شخصیت سلیمه که راوی داستان نیز هست در طول داستان ساخته شده و در زمان با تجربیات به دست آمده کامل می‌شوند. این خصوصیت را در شخصیت سلیمه می‌شود از لحن راویت او فهمید چون زمانی دارد این داستان را بازگو می‌کند و می‌نویسد که زمان نسبتاً طولانی از اتفاقات گذشته و سلیمه که از رفتن به مکتب و مدرسه بازمانده بود توانسته خواندن و نوشتن یاد بگیرد و مسائل را اگر چه از دریچه زمان وقوع آنها ولی با پختگی زمان روایت تعریف کند. این دو شخصیت بخش روان و پویای داستان را تشکیل می‌دهند که با بخش ثابت و ایستای داستان که شامل شخصیت‌های سیاه و سفید هستند در تعامل‌اند.

در ابتدا گفتم که آلیش از آن داستان‌هایی است که در یاد خواننده می‌ماند؛ دست کم زمانی که عکس باشکوهی از اسبی سیاه بر دیوار کافه‌ای ببیند یا دویدن اسب‌ها را در تلویزیون تماشا کند حتماً در حافظه‌اش به گوشه‌هایی از داستان آلیش سرکی می‌کشد و آن را یاد می‌کند.

نوشته شده توسط خامه پرست در شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹ |