آه...مهم نیست پنیرش تازه باشد
همین کافی است.
مهم نیست قارچ و دولمه فلفلی
سبزی هم کافی است.
مهم نیست سس فلان درست کنم
معمولی هم کافی است.
بدون این دستور سخت هم
میشود لازانیا پخت.
آه... چه عطر اشتها آوری
چه سیارهای شده سینی فر
که خورشید دورش میچرخد
چه گرمی دلچسبی!
وای... وای... چرا مثل سنگ شد؟
چرا پوسته داده؟
زیرش سوخته و
بوی زهم میدهد
طعمش که اَه...
از سیاه چاله تلختر!
آه... از این مجلههای فیک!
دستور پخت مزخرف چاپ میکنند
و این فر فکستنی
با من لج کرده!
اوف... شمارهی آن رستوران
برای سفارش فوری
چند بود؟
صدای تاریکی شنیدم
از زنی در بانک:
«کمکی میکنید آقا؟
برای نان... کمی پول...»
دزدکی در شیشهی باجه میدیدم
سایه سنگین زن برگشت سمت خروجی
صدایش پیر و لرزان بود و
نان نخورده.
خورشید صبح، حضورش را
به چشمها فرو میکرد.
چشمهای کارمند بانک
در پژواکی رویایی درخشید
قهقه خندهای صورتش را پُر کرد
یک بسته اسکناس سبز
از بالای باجه شوت کرد
زن، پروانهای رنگی شد
از پیلهی لباس تیرهاش بیرون پرید
و پول را در هوا قاپید.
صدای رقص پاشنه در بانک پیچید
باجهها با آهنگی شاد تاب میخوردند
و خودکارهای خودسر
فرمهای پراکنده را در هوا
امضا میکردند
پول در افسون زن، نان شد
بوی تازهی خمیر
اژدهای صبحانه را بیدار میکرد.
وقتی چشم از خلسهی خورشید دزدیم
امضاها در نور صبحگاهی محو شد
و انعکاس پچ پچ رهگذرها
به شیشهها برگشت
و صدایی که
به سوی مرگ میرفت:
«کمکی میکنید آقا؟
برای نان... کمی پول...»
در کف تی کشیده
اخم رئیس بانک برق میزد.
و کارمند با دقتی لیزری
پولهای کهنه را میشمرد.
صدای خالی از نان
هنوز در گوشم سنگینی میکند.