صدای زجه در گلوی لوله میسوزد.
و خون تازه
چون حلزونی بیهدف این سو و آن سو میرود
نمیشود که خواب جسدها را شمرد
حساب از مغزش در رفته
و دفترش از آمار و عادت افتاده.
آن که دهان شعلهوری را نشانه رفت
آهی میکشد از زنگار ایمانش به خشم
و اشک، بی مکاشفه میآید.
جوانانی چون آهو
در برابر تفنگِ بازیاش
جست و خیز میکردند
و او فقط انگشت و ماشه بود.
کمتر اگر میکشت،
خائنانه رحم کرده بود و این
لغزشِ لحظهای در ریاضیاتِ باورش بود.
شورخوشبختانه خیلی زود
به «وظیفه»اش برگشت
چنانکه موری به مسیر مولایش.
گاز خواب آوری از خیالهای خیلی دور
چشم را رنگی میکند
از خون زنده
و جای گلولهها در گوشت؛
اما جگر از مغزهای منقضی
و تر و خشکهای تبآلود
میسوزد.
باید که قد او را شست
و رو به آفتاب پهنش کرد
گلولهای به گریز باید و
گلویی به فریاد.