با ناخن شکستهی انگشت اشارهام
اینقدر پوستم را خاراندم
که قرمز شد
با ناخن شکستهی انگشت اشارهام
انگار سکوت مرا بغل کرده بود
انگشت هیچ رئیسی به سویم اشاره نمیکرد
و اعصاب لرزانم خراش نمیخورد
با ناخن شکستهی انگشت اشارهام
کلید خاموشی دنیا دستم بود
نه قول و قراری و
نه قسطی و قرضی
لذت خاراندن
با چشمهای بسته
تا مغز استخوانم میرسید
با ناخن شکستهی انگشت اشارهام
آنقدر پوستم را خاراندم
که سرخ پوستی شدم
رئیس قبیلهی خودم
سر آخر باز اشتباهی کردم
ناخن گرفتم و سوهان زدم
برگشتم دوزخ و
روزگار قرمز شد.