با ناخن شکسته‌ی انگشت اشاره‌ام
این‌قدر پوستم را خاراندم
که قرمز شد

با ناخن شکسته‌ی انگشت اشاره‌ام
انگار سکوت مرا بغل کرده بود
انگشت هیچ رئیسی به سویم اشاره نمی‌کرد
و اعصاب لرزانم خراش نمی‌خورد

با ناخن شکسته‌ی انگشت اشاره‌ام
کلید خاموشی دنیا دستم بود
نه قول و قراری و
نه قسطی و قرضی
لذت خاراندن
با چشم‌های بسته
تا مغز استخوانم می‌رسید

با ناخن شکسته‌ی انگشت اشاره‌ام
آن‌قدر پوستم را خاراندم
که سرخ پوستی شدم
رئیس قبیله‌ی خودم

سر آخر باز اشتباهی کردم
ناخن گرفتم و سوهان زدم
برگشتم دوزخ و
روزگار قرمز شد.

نوشته شده توسط خامه پرست در پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵ |

باد در گلوی چمن چکش زد
و چراغ
روی نور
چکه کرد.

کوچه‌ی چشمم خلوت شد
و چمن کوچ کرد.

چرخی که باد را
به چهل چراغ آویزان می‌کرد
با نور
پیر شد.

باغی در گلویم ریشه کرد
و چهچهِ چکش
به گلوی باد افتاد.

نوشته شده توسط خامه پرست در یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵ |