روزی دو دنیا
کف دستم جا داشت
دنیای اول نیزاری
و دوم، پوست دنیای اولی.
از اولی بیزارم
دومی دوستم دارد.
پوست میکنم: نی!
نی میزنم: دنیا!
که دو روز است
روز اول پوست کندن!
روز دوم نی زدن!
روزی دو دنیا
جای دستم
دو کفه داشت.
چرخ بزرگ ایستاد
و سقوط
کوچک شد.
چانه شکست و
زیان سوخت.
صنعت سقوط
به چاره آمد و
فک دوخت.
تا چرخ
به سقوطی بزرگ
چاه زد.
آینه هم بدهکار صورتم نبود.
صبح از بغل آینه ترک میخورد
و راه بسته سربالا میرفت
جانهای تفته
فحشهای خشک تف میکردند
و پیادههای نفله
مسیر را سرنگون میرفتند
صورتهای چرخانی که تا عصر
طلب انباشت میکردند
خون افق در عرق آینه میشستند.
نه آینه بدهکار هیچ صورتی بود
نه شب
بغل نبض آینه آرام میگرفت.
نفسی کشیده در مه
موجی خوابیده در شن
آسمانی خالی از ابری
تو.
و من ...
شاعر ابر و شن و مهام
آسمانم
موجم
نفسم
خالیام
خوابم.
کشیدهام به تو...
تیرهتر از دروغی
که دور
سردتر از خورشیدی
که غروب
چشمتر از اشکی
که شک
جگرتر از خونی
که جنون
پنهانی در پوست
پیدایی در دست
خبرتر از دهانی
که قبر
شادیتر از زمینی
که صبر
بیدارتر از خوابی
که سیاه
نایابتر از باوری
که سفید
این صبحتر از روشن و
این سبز بیپناه.
ایستادن به غذا
قضای دیگری است
دست آهن
خمیر کرده
خلوت گناه و گندم را
در گریس سیاه.
آه، از لب و دندان برنمیآید
و خیال، نشت کرده به کارخانه.
دود و دم
از کورهی پیر
پیچیده در حلق آسمان.
گناه دیگری است
حسرت زمان!
زمانه که عریان شد،
غذا را، روحِ سفیدِ آرد
به حکم قضا و قدر سوخت
و عمرِ خمیر
هدر رفت.
غذای دیگری است
ایستادن به قضا!