دیگر زبان باران بند آمد
و سیاهی از نفس افتاد

باران حضورت را می‌نوشت
و صورت رفتن
نهایت هیچ آمدنی از خودم نبود


در سکوتی کاغذی
که نفس می‌خشکید
و ضربان زانو می‌زد
جان آب از خود
ویران شد

باران که ایستاد
صورتم از صراحت رفتن ریخت

تلخی از زبانم بند نیامد
و سیاهی از چشم تو نرفت

نوشته شده توسط خامه پرست در یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۵ |

سیاه چالهتخیلم از کار می‌افتد

تا خدا

بی‌شکل و سایه بماند

 

سیاه چاله‌ای‌ در قلبم نفس می‌کشد

 

کار از تخیل دستم در رفته

در ته سیاه‌چاله

با خدای کوچکی هم‌سایه می‌شوم

که شکل خالی خود را

در قلبم

نفس می‌کشد

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۵ |