صدای زجه میپیچد
گلوی لوله میسوزد.
و من عجیب خوابم میآید.
خون تازه در کف سیاه خیابان
چون حلزونی بیهدف این سو و آن سو میرود
به او حق بدهید!
نمیشود که جسدها را شمرد
حساب از مغزش در رفته
و دفترش از آمار و عادت افتاده.
آن که دهان شعلهوری را نشانه رفت
آهی میکشد از زنگار ایمانش به خشم
و عجیب خوابش میآید.
حق را به او بدهید!
جوانانی چون آهو
در برابر تفنگِ بازیاش
جست و خیز میکردند
و او فقط انگشت بود.
بارِ پیش اگر کمتر کشت،
خائنانه رحم کرده بود و این
لغزشِ لحظهای در ریاضیاتِ باورش بود.
خوشبختانه خیلی زود
به «وظیفه»اش برگشت
چنانکه موری به مسیر مولایش.
کاملاً حق با اوست!
من عجیب خوابم میآید
از آن خوابهای خیلی دور
که هیچ رنگی از بیداری و هراس ندارد
نه از خونهای راه رونده
و جای گلولهها در گوشت
بلکه از مغزهای منقضی
و تربیتهای تبآلود میسوزد.
باید که قد او را شست
و رو به آفتاب پهنش کرد
گلولهای به گریز و
گلویی به فریاد.