خیابانی از کفش‌ام بلند شد
و شدآمدی پنهان زیر پوستم دوید
پنجره، آینه‌ای کاذب بود
در صورت هر خانه
لک و پیس‌های صبح
صادقانه ماسیده بودند.

راه در انعکاس خودم می‌پیچید
یک نفر پرسید: من کی‌ام؟
جواب آینه آمد که: تو
همانی که ...
بوق ماشین‌ها راه افتاد
چراغی که بی‌خجالت قرمز شد
ترمز کشید زندگی
و پنجره‌ پُر شد از سکوتِ فلزی.

جیغ ترمز، آهنگی
و تصادف
منتظر هیچ خیابانی در خودش.
کلاس تنهایی‌ام دیر رفته و
کسی
در کلاچِ نهایی گیر کرده بود.
در انعکاس کوچکی دیدم
از دهانم جای فریاد،
سکوتی سیاه خارج می‌خواند
و سوت می‌کشد در هوای سنگینی

در زیر سایه‌ای بزرگ،
خیابان به اعترافی طولانی نشسته بود
لحظه‌ها به فراموشی می‌رفتند
و در جوی آب
اضطراب جاری بود
وقتی ترمز کشیده می‌شود
شدآمد‌ها کجا می‌روند؟
و فراموشی کجا؟!

نوشته شده توسط خامه پرست در سه شنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۴ |

شب را خاموش کردم
و صبحانه را بردم روی میز
میز فروریخت به نان.
نان گریخت به دندانِ زنی که نبود.
مربا گفت: من شیرینم؛ اگر باور کنی تلخم.
قاشق مرا لیسید مثل سیاست
که در روزنامه اخبار شب را چیده بود.
از آسمانِ گرفته در سفیده‌ی تخم‌مرغ باران گرفت
زن گفت: من سال‌هاست گریه را به چای تعارف کرده‌ام.
صبحانه‌ در بخاری از کلمات گم شد
گفتم خدا را شکر
اما شکر از روی میز باریدن گرفت
ساعتی که نبود گفت: من رو باور کن!
صبح را، سر این باور،
خاموش کردم!

نوشته شده توسط خامه پرست در سه شنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۴ |

پاییز که راه رفتنش زخم زمین است،
طغیانِ رنگ‌ و برگ‌ها درد‌آفرین است.


آتش دویده در رگ و پی، در پوستی سرد،
تن پوش شعله بر تن خاک سنگین است.


موسیقیِ گنگِی که می‌پیچد گلوی باد را
رقص غروب خزانی از آن حزین است.


نوش درمانی همه در گریز زخم
زوال سری بی‌امان، سرشت زمین است.


می‌کوبدش برهنه‌ی پایِ زمان که فصل،
پاد بهار و رسم بهانه چنین است.

این هم از دست پخت هوش مصنوعی وقتی یک شعر آزاد (پست قبلی) رو بهش دادم و خواستم در قالب غزل دربیاره.

نوشته شده توسط خامه پرست در یکشنبه ۱۸ آبان ۱۴۰۴ |

پاییز، زخم زمین
لبریز طغیان‌های رنگ
و طعم‌های دور
در رگ‌های خشکِ برگ

موسیقی گنگی
در خواب‌های‌ زرد،
و بازی باد
در نورهای کج

باز چرخشی بی‌پایان
در صدای‌های دور
پنهان و پیدا در زخمی
نوش دارویی خونمرده
و زاری تیزی در گریز

پاییز، پرآکنده در آتش‌های سرد
و برگ‌های افشانش
در تراش اشک‌ خود
بارانی متلاشی

زمین، با زخم‌های دیر
و پای برهنه‌ی پایان
می‌کوبد پا
که پایان
خودِ پاییز

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۴ |

سفر کردم از وطن.
هرجا رفتم،
با دیدنم می‌گفتند: ایران!

نوشته شده توسط خامه پرست در سه شنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۴ |

خورشید از ستون‌های شهر شره کرد
و نوری مقدس که پنجره‌ها را کور کرده بود
بر سنگ قبرهای چرک سایه انداخت
تا مرده‌های تشنه دهان از گور برخیزند
خیابان‌های بی‌درخت
نفس زنان و به خود پیچان
آدمک‌های عریان را با چشمانی خواب آلود
از ستون‌های لرزان پله پله بالا می‌بردند
و روی شیشه‌های مقدس
که آغشته با بخار اوهام رنگی بود
رها می‌کردند
تا خورشید در سویدای شهر ذوب می‌شد
تاریکی فرزندی پاکیزه به دنیا می‌آورد.

نوشته شده توسط خامه پرست در چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۴ |

قاتل فوری پس از قتل
جنازه‌ی فوری پس می‌دهد
و قهرمان خام را در انگشت اثر می‌کند
جنازه جالب می‌شود
و قتل می‌گریزد

وقتی از انگشتی قاتل نیست
قهرمان در قد خودش گیرمی‌کند
و جنازه در قبر خودش
می‌خندد.

-1386-

The instant killer, after the murder,

returns the instant corpse.

He presses his fingerprint onto the raw hero,

the corpse becomes interesting,

and the murder escapes.

When the killer is not of the finger,

the hero gets stuck in his own height,

and the corpse, in his own grave,

laughs.

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۲۷ اسفند ۱۴۰۳ |

سیب را که نصف کردی
سیبری را نشانم بده
در سیبری نشان را خودم بر سیب پیدا می‌کنم
تا پیر شوم
و سیب ام از این نصف‌تر شود

-1377-

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۲۷ اسفند ۱۴۰۳ |
 
مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر