آینه هم بدهکار صورتم نبود.
صبح از بغل آینه ترک می‌خورد
و راه بسته سربالا می‌رفت
جان‌های تفته
فحش‌های خشک تف می‌کردند
و پیاده‌های نفله
مسیر را سرنگون می‌رفتند

صورت‌های چرخانی که تا عصر
طلب انباشت می‌کردند
خون افق در عرق آینه می‌شستند.

نه آینه بدهکار هیچ صورتی بود
نه شب
بغل نبض آینه آرام می‌گرفت.

نوشته شده توسط خامه پرست در سه شنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵ |

نفسی کشیده در مه
موجی خوابیده در شن
آسمانی خالی از ابری
تو.

و من ...
شاعر ابر و شن و مه‌ام
آسمانم
موجم
نفسم
خالی‌ام
خوابم.

کشیده‌ام به تو...

نوشته شده توسط خامه پرست در پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵ |

تیره‌تر از دروغی
که دور
سردتر از خورشیدی
که غروب

چشم‌تر از اشکی
که شک
جگر‌تر از خونی
که جنون


پنهانی در پوست
پیدایی در دست


خبرتر از دهانی
که قبر
شادی‌تر از زمینی
که صبر

بیدارتر از خوابی
که سیاه
نایاب‌تر از باوری
که سفید

این صبح‌تر از روشن و
این سبز بی‌پناه.

نوشته شده توسط خامه پرست در چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۵ |

ایستادن به غذا
قضای دیگری است

دست آهن
خمیر کرده
خلوت گناه و گندم را
در گریس سیاه.

آه، از لب و دندان‌ برنمی‌آید
و خیال، نشت کرده به کارخانه.
دود و دم
از کوره‌ی پیر
پیچیده در حلق آسمان.

گناه دیگری است
حسرت زمان!

زمانه که عریان شد،
غذا را، روحِ سفیدِ آرد
به حکم قضا و قدر سوخت
و عمرِ خمیر
هدر رفت.

غذای دیگری است
ایستادن به قضا!

نوشته شده توسط خامه پرست در یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵ |

صدای زجه‌ در گلوی لوله می‌سوزد.
و خون تازه
چون حلزونی بی‌هدف این سو و آن سو می‌رود

نمی‌شود که خواب جسدها را شمرد
حساب از مغزش در رفته
و دفترش از آمار و عادت افتاده.

آن که دهان شعله‌وری را نشانه رفت
آهی می‌کشد از زنگار ایمانش به خشم
و اشک، بی مکاشفه می‌آید.

جوانانی چون آهو
در برابر تفنگِ بازی‌اش
جست و خیز می‌کردند
و او فقط انگشت و ماشه بود.

کمتر اگر می‌کشت،
خائنانه رحم کرده بود و این
لغزشِ لحظه‌ای در ریاضیاتِ باورش بود.
شورخوشبختانه خیلی زود
به «وظیفه»‌اش برگشت
چنان‌که موری به مسیر مولایش.

گاز خواب آوری از خیال‌های خیلی دور
چشم را رنگی می‌کند
از خون زنده
و جای گلوله‌ها در گوشت؛
اما جگر از مغزهای منقضی
و تر و خشک‌های تب‌آلود
می‌سوزد.

باید که قد او را شست
و رو به آفتاب پهنش کرد
گلوله‌ای به گریز باید و
گلویی به فریاد.

نوشته شده توسط خامه پرست در شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴ |

صدای تازه، شنیدم تو را، سلام! سلام!
تنها تویی تسلیِ این جان‌های نا آرام
شکستی‌ای تو سکوتِ مرگ‌زای فلک
که تن سپرده محن، به ظلمت و اوهام

این هم یکی از دستپختهای مشترک من و هوش مصنوعی است بر پایه یک شعر دیگه که بود: «برف نو برف نو سلام سلام...»

نوشته شده توسط خامه پرست در یکشنبه ۷ دی ۱۴۰۴ |

زمـیـن ------- دوباره ------ لباسی سرد - پـوشیـده
دوبـاره ------- مست ----- کرده ---------- هر دو دیده
لباسی سرد - کرده ---- به تن ---------- ز برفی تازه
پوشیـده ----- هر دو دیده - ز برفی تازه - خـوابـیـده

نوشته شده توسط خامه پرست در پنجشنبه ۴ دی ۱۴۰۴ |

آسمان گرم می‌بافد
و لاف یخ
در قاب برف
قندیل نور را می‌شکند.
سگ در آستین عبور می‌چرخد
که ایستادن
چرخِ رفتن می‌خواهد
و افتادن
اتفاق را آب می‌کند.

آغوش برف، خالی می‌ماند
و زمان، در چشم سگ
برهنه می‌شود.

آسمان شکاف می‌خورد
و نور
چون اتفاقی دور
بیرون می‌ریزد.

نوشته شده توسط خامه پرست در پنجشنبه ۲۷ آذر ۱۴۰۴ |
 
مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر