در ايستگاه راه آهن جسدي يافتند. جسد محكم به زمين چسبيده بود و ديگر برايش فرقي نمي كرد كه قطار كمي دير كرده است.
آن سو تر مردي در سايه ايستاده بود و مي ديد كه ازدحام دور جسد هر لحظه بيشتر ميشود و عقربه ساعت هر لحظه بيشتر شتاب مي گيرد.
سپس زني وارد ايستگاه شد و قدم زنان به طرف اتاق انتظار رفت. مرد به سوي او شتافت: پس چمدانت كو؟
زن در حالي كه با سگك بند كيفش بازي مي كرد گفت: مي داني، من تصميمم را عوض كردم!
فرداي آن روز پشت ساختمان ايستگاه جسد ديگري يافتند؛ زني را با بند كيفش خفه كرده بودند.

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۳
|