چهارمین بار بود که کلاهم را میدزدیدند و چهارمین بار بود که بدون کلاه راهیی خانه میشدم.
از چهارراه که پیچیدم سمت خیابان اصلی کلاهم را دیدم که روی سر مرد جوان و بلند قدّی داشت از عرض خیابان عبور میکرد.
ممکن بود آن کلاه مرد جوان، کلاه دیگری باشد ( فقط من نیستم که توی این شهر سرم کلاه میگذارم) اما به همان اندازه هم ممکن بود کلاه من باشد و تنها راه مطمئن شدن دیدن کلاه از نزدیک بود. از دو هفته پیش، که یکی از دوستانم، خاکستر سیگارش را روی کلاهم ریخت و باعث سوختن و قهوهای شدن قسمتی از دگمهی وسط کلاه شد، میتوانستم کلاهم را از ده متری بشناسم. بنابراین دنبال کلاهم راه افتادم و از لابهلای ماشینهای در حال عبور خودم را به سمت دیگر خیابان رساندم.
قدمهایم را بلند برداشتم و رسیدم پشت سر مردی که کلاه من را دزدیده بود. کاش کمی کوتاه قدّتربود تا میتوانستم کلاهم را خوب برانداز کنم و ببینم. لبهی پایینیی کلاه از پشت سر اطلاعات زیادی بهم نمیداد. تا بالای خیابان یک راست پشت سرش رفتم. گاه تندتر میرفت و گاه آهسته میکرد و جلوی ویترین مغازهای پا سست میکرد. لابد میخواست ببیند میتواند از آن مغازه هم چیزی بلند کند یا نه! معلوم بود با یکی از آن دزدهای خردهپا که فقط میتوانند قالپاق و کلاه بدزدند سر و کار دارم. از توی جام مغازهها میتوانستم قسمت جلو کلاه را هم ببینم، اما نه خیلی واضح!
کمی که جلوتر رفتیم فهمیدم مردک از چهارراه افتاده پشت سر دوتا دختری که از جلوتر یللیکنان میرفتند. با آنها تند میکرد و با آنها میایستاد. یکی از دخترها کلاه پشمیی سرمهای رنگی داشت. شاید مرد جوان میخواست یک کلکسیون کلاه بهم برساند. اما کلاه من خوب بهش میآمد طوری که دلم رضایت نمیداد کلاه را ازش پس بگیرم. چه طور میشد اگر خیلی متمدنانه میرفتم با او صحبت میکردم و بعد پول کلاه را حساب میکردیم و هر دو میرفتیم دنبال کار و زندگیمان.
یک بار خیلی بهش نزدیک شدم و پا به پایش رفتم و کمی برگشتم به صورتش دقت کردم ببینم چه جور آدمی است. حواسش پاک پیی دخترهای جلویی بود و مرا که تقریباً داشتم دورش میچرخیدم نمیدید. البته من حواسم به اطرافم بود و همهی کلاههایی را که از روبه رو میآمدند یا از پشت سر نزدیک میشدند یا از طرف دیگر خیابان پایین و بالا میرفتند، دید میزدم شاید نشانهای از کلاه خودم روی سر کسی ببینم. شاید این کلاه روی سر مرد جوان کلاه من نباشد چون در نهایت زور من به مرد جوان به این بلند قدّی که نمیرسد.
دخترها کوتاه قدّتر بودند و میتوانستم از بالا کلاهشان را ببینم اما دیدن کلاهم روی سر مرد دیلاق یک نردبان میخواست. سرعتم را زیاد کردم و ازش سبقت گرفتم. نقشهام این بود که کمی جلوتر، پله و سکوی مغازه یا خانهای پیدا کنم و بروم بالا و وقتی مردک آمد بتوانم از زاویهی بهتری سوختگی دگمهی روی کلاهم را روی سرش شناسایی کنم.
مرد جوان را پشت سر گذاشتم و حالا من بودم که افتاده بودم پشت سر دخترها و دلم میخواست میتوانستم بهشان برسانم که مواظب کلاهتان باشید. نیازی نبود پشت سرم را مدام بپّام چون خیالم راحت بود که مرد جوان تا وقتی دخترها هستند، هست و پشت سرم میآید. ولی دیگر نه تنها خبری از پله و سکوهای دم در خانهها و مغازهها نبود بلکه به دیوار نردهای و طولانی بیمارستان رسیده بودیم و همینطور دسته جمعی قدم میزدیم.
سر نبش کوچهای در انتهای ساختمان بیمارستان دخترها کنار باجهی تلفنی ایستادند. خودم را کشیدم گـَل دیوار و وانمود کردم دارم ریگ کفشم را که خیلی پایم را اذیت کرده درمیآورم و به این بهانه نیمنگاهی به پشت سر انداختم. دیگر مطمئن شدم کلاهی که میدیدم کلاه خودم بوده چون دیگر هیچ خبری از مرد جوان نبود. پیادهرو مثل کلهی پوک و بیکلاه من خالی بود. همهی نقشهاش این بوده که سر مرا گرم کند و در برود. دخترها مرا به اشتباه انداخته بودند. دخترها همیشه آدم را به اشتباه میاندازند.
از کنارشان که رد میشدم خود به خود دستم رفت طرف سرم که کلاهم را بردارم و بگویم: روز به خیر! شما چه کلاه قشنگی دارید!
کنار خیابان ایستادم. یک تاکسی نارنجی رسید. رفتم جلو گفتم چهارراه. مسافرش تکمیل بود و جا نداشت. رد که شد دیدم کلاهم، با دگمهی گندهی وسطش، پشت پنجرهی عقبیی تاکسی، سر مردی که قیافهاش به معتادها میرفت تکان تکان میخورد. انگار داشت مرا صدا میکرد.
منتظر شدم تاکسی دیگری بیاید.