در مناقشات درباره فلسفه حسابرسی آنچه فراموش می شود، اصل موضوع يعني فلسفه حسابرسی است. حسابرس در واقع فعاليتی ساديستی، مازوخيستی (دگر آزادی، خودآزاری) است كه اساسش بر يافتن چيزی است كه نيست. حسابرسان هم مثل فيلسوفان قديم دستمزدهای ناچيز می‌گيرند و حرف‌های بی سر و ته می‌زنند. كسی آنها را جدی نمی‌گيرد. آخر سر هم كاسه و كوزه‌ها را بر سر اين دو خراب می‌كنند.
استالينيسم را انداختند گردن كمونيسم، كمونيسم را گردن سوسياليسم، سوسياليسم را گردن ماركس و ماركس را گردن هگل. فاشيسم را انداختند گردن نيچه و بنابراين هگل و نيچه شدند مسوولان مستقيم جنگ جهانی دوم. خودكشی را انداختند گردن نهيليسم (پوچي گرايي)، نهيليسم را گردن اگزيستانسياليسم و اگزيستانسياليسم را گردن ژان‌پل سارتر و بنابراين سارتر شد متهم رديف اول. حالا هم كاهش درآمدهای مالياتي را می‌اندازند گردن اشخاص حقوقي كه بالاخره دفتر و دستكی دارند (انگار كه اصلا اقتصاد زيرزميني وجود ندارد) اين اشخاص را مي‌اندازند گردن ماده 272 و ماده 272 را گردن حسابرسان. وقتی حباب قيمت سهام باد می‌كند، مسوولش حسابرسان هستند و وقتي هم می‌تركد، باز هم حسابرسان بايد جواب بدهند. بنابراين با شبهه يا بدون شبهه، حسابرسی عين فلسفه است.
اين يك باور عمومی است. وقتی امتحانی می‌گيريم و از 1400نفر فقط هفت نفر قبول می‌شوند، معلوم نيست می خواهيم حسابرس انتخاب كنيم يا فيلسوف! حسابرسان هم مانند فيلسوفان با فانوس در تاريكي به دنبال حقيقتی می‌گردند كه وجود ندارد. راستی حقيقت به كجا فرار كرده است؟

منصور شمس‌احمدی

نوشته شده توسط خامه پرست در چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۵ |