دستش را برای یک تاکسی خالی بلند کرد که به سرعت از کنارش رد شد. تاکسی بعدی هم همینطور. تاکسیهای خالی عصبیاش میکردند. به امتداد پیادهرو ِ پُر درخت نگاه کرد. اما قدم زدن طولانی زیر درختهایی با برگهای شتهزده عصبیاش میکرد.
مسافرکشی، زیر پایش ترمز کرد. پیکان لکنتهای بود که باید درش را محکم میکشید تا بسته شود؛ فنرهای خشکش، صندلیها را عصبی میکرد و تلق و تلوقشان را در میآورد. رانندهی جوان کمی به جلو خم شده بود و فرمان پیکان را مانند سکان یک کشتی گرفتار شده در تلاطم امواج دو دستی گرفته بود. چشمهایش را بست و با خود گفت: خیال کن چهل سال برگشتهای عقب و سوار یک گاری سلطنتی هستی و چیزی برای عصبی شدن وجود ندارد.
کنار تابلو مطب پیاده شد. در حالی که منتظر باقی پولش بود به ساعتش نگاه کرد. رانندهی جوان نمیدانست که پیر مرد نباید عصبی شود و نباید بیخودی خونش را کثیف کند بنابراین با خونسردی پول بیشتری خواست چون فکر میکرد او را دربست سوار کرده است.
دکتر به تندی او را روی برانکارد خواباند و گفت: گفته بودم که نباید خودت را اینقدرعصبی کنی. نگفته بودم؟ صورتت را توی آینه نگاه کن! مثل لبو قرمز شدهای! آستینات را بزن بالا ببینم فشارت چند است! اگر خودت رعایت نکنی چه کاری از دست دکتر برمیآید؟
آینهی روی دیوار زاویهای نداشت که بتواند در حال خوابیده صورتش را ببیند. دکترهای احمق او را عصبی میکردند. دکترهایی که از هیچ چیز سر در نمیآورند.