پازلداماد از ماشین خارج شد و چند دقیقه بعد با سه بسته پازل هزار قطعه‌ای پیش عروس برگشت.

-          وای! همیشه دوست داشتم چندتا از این‌ها داشته باشم. کار خوبی کردی.

-          خودت گفته بودی که من آدم کسل کننده‌ای هستم.

-          این حرف را نزن! خیلی هم سرگرم کننده‌ای. حتا فرصت نمی‌کنم یکی از این‌ها را سرهم کنم.

آهی کشید. نگاهی به قیمت پشت بسته‌‌های پازل کرد و انداخت‌شان روی صندلی‌ی پشتی.

داماد با نیشخند گفت:

-          ولی من آن‌‌ها را برای خودم خریدم.

-          خيلی بی‌مزه‌ای!

 

ماه عسل کسل کننده با جور شدن آخرین پازل هزار قطعه‌ای به پایان رسید. در راه برگشت از کنار فروشگاه بزرگی رد می‌شدند.

-          فکر می‌کنی بعد از این چند پازل بزرگ بخواهیم؟

داماد لحظه‌ای فکر کرد و گفت:

-          من که سر گنج ننشسته‌ام!

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۵ آذر ۱۳۸۶ |