داماد از ماشین خارج شد و چند دقیقه بعد با سه بسته پازل هزار قطعهای پیش عروس برگشت.
- وای! همیشه دوست داشتم چندتا از اینها داشته باشم. کار خوبی کردی.
- خودت گفته بودی که من آدم کسل کنندهای هستم.
- این حرف را نزن! خیلی هم سرگرم کنندهای. حتا فرصت نمیکنم یکی از اینها را سرهم کنم.
آهی کشید. نگاهی به قیمت پشت بستههای پازل کرد و انداختشان روی صندلیی پشتی.
داماد با نیشخند گفت:
- ولی من آنها را برای خودم خریدم.
- خيلی بیمزهای!
ماه عسل کسل کننده با جور شدن آخرین پازل هزار قطعهای به پایان رسید. در راه برگشت از کنار فروشگاه بزرگی رد میشدند.
- فکر میکنی بعد از این چند پازل بزرگ بخواهیم؟
داماد لحظهای فکر کرد و گفت:
- من که سر گنج ننشستهام!