فرمانده دستهایش را به هم مالید و گفت: باور کردنی نیست! بدون شلیک حتا یک گلوله مواضع دشمن را تسخیر کردیم!
هوای خارج شده از دهانش در هوای سرد صبح تبدیل به بخار غلیظی شد. رو کرد به یکی از افسران رکن دو: فکر نمیکنی کلکی در کار باشد؟
افسر دماغش را بالا کشید: با آمادگی کامل عقب نشینی کردهاند! از حمله خبر داشتند. باید بررسی شود.
گروهبانی از روی برفها دوان دوان نزدیک شد و به طرف فرمانده آمد. نفس زنان گفت: قربان، جلو انبار مهمات یک آدم برفی گنده است.
- آدم برفی گنده!؟ چه قدر گنده؟
- قربان اون سفیدی رو میبینید، اون سر آدم برفییه. از همینجا دیده میشه.
چند دقیقه بعد سربازان، مقابل آدم برفی زانو زده و تفنگهایشان را به طرفش نشانه رفته بودند. آدم برفی غولآسا که دو پوکهی توپ 120جای چشمهایش کار گذاشته شده بود با وقار و خونسردی در میان تپههای برفپوش ایستاده و به افق مهآلود خیره شده بود.
چوب و پتوهای کهنهای را گرداگرد آدم برفی تلنبار کردند و رویشان بنزین ریختند. بقیهی گردان روی تپهی زاغه مهمات جمع شده بودند به تماشا.
فرمانده رو به افسران لبخندی زد: عجب حماقتی! کسی هست که تا حالا داستان اسب تروا به گوشش نخورده باشد؟!
آتش کمکم اوج گرفت و برفهای تن آدم برفی کمکم شروع کرد به آب شدن. مواد منفجره و گلولههای خمپاره درون شکم آدم برفی هم کمکم گرم و گرم و گرمتر میشد...