از روزی که نقاش، ریش پرپشت و انبوهش را به توصیهی یکی از دوستانش برای شرکت در نمایشگاهی، تراشید، دیگر نتوانست مثل سابق نقاشی کند.
دوستش فقط گفته بود، هنرمندان در جاهایی ریش میگذارند که سیاستمداران در آنجا ریش و سبیلشان را از ته میزنند!
در طول نمایشگاه توانست از طرف هنردوستانی که محو ظرافت و قدرت دست او شده بودند، چندین تابلو سفارش بگیرد. روز آخر نمایشگاه مردی با مو و ریش جوگندمی پیش او آمد: مایلم پرترهای از دخترم بکشید.
و دخترش را که دست در دست پدر داشت برای آشنایی جلوتر کشید.
تابلوی دختری با صورت لاغر، چشمهای ورقلمبیده و دماغ عقابی دیگر چیزی در مایههای مونالیزا، آنطور که پدر میخواست، درنمیآمد؛ اما انگار استاد از بیخ نقاشی کردن را از یاد برده باشد هفتهها با تابلو کلنجار رفت.
دوست نقاش نخستین کسی بود که تابلو را بعد از تمام شدن مشاهده کرد. صورت رنگ پریده دختر با ریشی جوگندمی و نامرتب پوشانده شده بود و چشمها انگار در تقلید از آثار پیکاسو کج و کوله شده و دماغ مثل خمیر نان در حال ذوب شدن بود.
- فکر نمیکنم تغییر جنسیت دخترشان چندان راضی و خوشحالشان کند!
- این طوری اتفاقاً زیباتر هم شده. باید از من ممنون باشند.
هر روز صبح صورتش را میتراشید و پشتِ بوم نقاشی مینشست. کارها و سفارشهای دیگرش یکی پس از دیگری از سبک و سیاق گذشته دور و دورتر میشد. نهرهای آب در منظرهها شبیه برکهی قیر میشدند و شاخ و برگ درختها شبیه موهای وزوز فوتبالیستهای قبل از انقلاب از کار درمیآمد.
ماجرای استعداد معکوس نقاش از محافل هنری فراتر رفت و پس از دریافت چند جایزهی بینالمللی به روزنامهها و تلویزیون و حتی توسط پدر آن دختر ریشو که یک منصب مهم دولتی داشت به هیأت دولت و مجلس هم کشیده شد.
قبل از برگزاری آخرین نمایشگاه نقاشی بود که همراه دوستش به جلسهی حزبی پرنفوذ دعوت شد. سر میز شامی که بعد از جلسه برگزار شده بود، دوستش گفت: چرا تو برای کاندیداتوری از طرف حذب داوطلب نمیشی؟
- اتفاقاً خودم هم توی فکرش هستم!
غذا توی گلوی دوست نقاش پرید و شروع کرد به سرفه کردن. پدر دختری که به مدد بخت مدل نقاشی مشهوری شده بود، لیوان آبی به دستش داد و گفت: چرا که نه!
شرکت کردن در جلسات سخنرانی و فعالیتهای سیاسی مانع از به وجود آوردن شاهکارهای بینظیری که توجه همه را روز به روز بیشتر به خود جلب میکرد نشد. دستش تند و تیزتر شده بود و با حرکت چند قلم در عرض چند دقیقه اثر ارزشمندی پدید میآورد. کسانی که یکی از کارهای استاد بزرگ را بالای تاقچه خانهشان نداشتند، پیش مهمانها و در و همسایه احساس شرمندگی میکردند.
کاندیداتوری نقاش برای دوره بعدی ریاست جمهوری مورد تایید همه اعضای مرکزی حزب قرار گرفت اما در آخرین نشست رئیس حزب گلویی صاف کرد و گفت: اما به نظر من هنوز مشکلات کوچکی وجود دارد که با هوشمندی و درایتی که در استاد سراغ دارم از میان برداشته خواهد شد.
و بقیه با تکان دادن سر موافقت خود را با این حرف نشان دادند.
روز بعد، دوستاش، در گالری نقاشی، دستی به چانهاش کشید و گفت: اما چه مشکلاتی؟ تو هم محبوبیت داری هم اعتماد به نفس...
دختر چشم ورقلمبیدهی مدل نقاشی دست از هم زدن شکر توی قهوهاش کشید و به پدرش چشم دوخت.
پدر دختر که حالا پدر زن نقاش هم به حساب میآمد طوری به نقاش نگاه میکرد انگار بخواهد طرحی از صورتش بکشد.
- ممم...ریش! تو یک ریش خوب احتیاج داری.