عروسعروسی تمام شده بود و مهمان‌ها داشتند خداحافظی می‌کردند. دختر از پله‌ها بالا رفت. تا به پشت پنجره برسد چند بار برگشت و حیاط را که غرق در ریسه‌های نورانی بود نگاه کرد. دود و دمِ اسفندی که آتش زده بودند، همه جا را برداشته و دماغش از دود پُر شده بود.

از شکاف باریک پرده، عروس را دید. روی صندلی نشسته بود و دستش را در هوا تکان می‌داد. دود سیگاری را که در هوا معلق مانده بود پراکنده می‌کرد. جا به جا شد تا داماد را هم ببیند.

پرده با شیشه‌ی پنجره فاصله داشت. برای بهتر دیدن صورتش را به شیشه ‌چسباند. برگشت که به جای اول نگاه کند دید صندلی خالی است. جلو چشمش تاریک شد. فکر کرد: یعنی چی! چراغ را خاموش کردند؟!

صورتش را از شیشه برداشت. دست بزرگی که انگشت‌هایش اندازه‌ی نان باگت بود شکاف پرده را گرفت.  فوراً خودش را انداخت و زیر پنجره کز کرد.

پنجره ترققی باز شد. چشم‌هایش را بست و زانوهایش را که به لرزه افتاده بود محکم گرفت. نفس گرمی را پشت گردنش حس کرد. سرش را بیشتر پایین برد و موهایش روی موزائیک پخش شد.

صدای عروس از بالای سرش گفت: بیا ببین دارند می‌رند!

صدای لنگه دیگر پنجره بلند شد. حجم سنگینی را بالای سرش احساس کرد.

- از این‌جا چه قشنگه حیاط.

- شبیه یه کیک تولد می‌مونه با صد تا شمع.

- تو که نمی‌خوای توی پنجره یه کیک سفید ببینن با یه سیگار روشن؟!

- یه پوک بزن!

- چیزیش هم مونده مگه. بیا بریم تو! بیا بریم!

عروس خندید: وای مامان! نکن!

- بسه دیگه به فیلترش رسید!

چیزی پشت گردنش افتاد. پنجره که بسته شد، سوز شدیدی پوست گردنش را نیش زد. یک‌وری شد و دو دستی پشت یقه‌اش را تکاند. ته سیگار افتاد. پله‌ها را دوتا یکی پایین رفت.

 

نوشته شده توسط خامه پرست در پنجشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۶ |