دستبرددختر کنار دستی‌اش داشت از ترس می‌لرزید و ته کفش پاشنه بلندش روی موزائیک کف بانک تلکتلک صدا می‌داد. یکی از دزدها بالای سرشان ایستاده بود.

با خودش گفت، از پس سربازان دیلاق عراقی برآمدم از پس این جوجه دزدها برنیام؟!

با چشم به کفش دختر اشاره کرد. دختره گیج و ویج بود. دزده که به طرف همدستانش برگشت، پچ‌پچ‌کنان گفت: کفشت!

دختر گفت: چی؟

دزده برگشت: خفه شین! ساکت!

همدست دزد، که مشغول خالی کردن صندوق بود به کارمند بانک پرخاش کرد: زود باش!

دزده که برگشت طرف صندوق، خم شد کفش پاشنه بلند را از پای دختره بیرون کشید.

 

ته پاشنه را پشت گردن دزده گرفت: تکون نخور، والا شلیک می‌کنم!

دختره جیغ‌کشان از وسط بانک دوید و یک لنگه پا به طرف در رفت.

دزده دست‌هایش را آهسته پایین آورد و رو به مردی برگشت که یک کفش پاشنه بلند توی دستش یخ زده بود.

نوشته شده توسط خامه پرست در جمعه ۲۱ تیر ۱۳۸۷ |