مگسروسری‌اش را جلوتر کشید و موهای کنار شقیقه‌هایش را صاف کرد. مگسی که داشت روی سرش راه می‌رفت پرید؛ بالای سرش دوری زد و باز وززی آمد همان جای قبلی نشست.

صدای پچ‌پچ پیشخدمت‌ها می‌آمد اما کسی پشت پیشخوان نبود. پیر مردی انتهای ردیف صندلی‌های خالی، روی میزش قوز کرده بود.

با منو خودش را باد زد. مگس از دم گوشش وززی کرد. رد مگس را در هوا گم کرد.

روسری‌اش را جلوتر کشید. منو را دو دستی گرفت و منتظر شد.

نوشته شده توسط خامه پرست در یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷ |