گیرهر چه دستگیره را به چپ و راست چرخاند در باز نشد که نشد. پیرمرد مغازه‌دار از پشت پیشخوان گفت: اون قلق داره!

راننده، دست از دستگیره برداشت: کل مغازه‌ات که قلق داره! بجنب بابا! الان داد مسافرا درمی‌آد.

 

پیرمرد در را فشار داد، دستگیره را بالا کشید و چرخاند: سگ مصب باز شو دیگه!

شاگرد راننده آمد میله‌های حفاظِ در را گرفت و نک دماغش را به شیشه چسباند: چی شده عباس آقا؟

عباس آقا بازوی پیرمرد را گرفت: بیا کنار پیرمرد، کار خودمه!

پایش را بالا آورد و به لبه‌ی دیوار تکیه داد. دو دستی دستگیره را گرفت و زور زد.

داد پیرمرد در آمد: چی‌کار می‌کنی مرد حسابی؟ این جوری که در رو از جا کندی!

مسافران کم کم از اتوبوس پایین آمدند و پشت در مغازه جمع شدند.

 

شاگرد راننده مسافران را کنار زد و پیچ گوشتی به دست جلوتر آمد. پیرمرد به شیشه زد: قفله رو خراب نکن بابا! با اون پیچ گوشتی که باز نمی‌شه.

عباس آقا پیرمرد را به عقب کشید: پدرجان بیا عقب ببینیم چی‌کار می‌کنیم.

پیرمرد زیر لب لندید و با دستمال یزدیش عرق صورتش را پاک کرد: من حالم خوش نیست!

یکی از مسافران به ساعتش اشاره کرد و گفت: نیم ساعت این‌جا معطل شدیم بابا! مردم کار دارند.

 

پیچ گوشتی شاگرد راننده توی قفل گیر کرد و بیرون نیامد.

یکی از مسافران که هیکل درشتی داشت آمد پیچ گوشتی را گرفت و به چپ و راست تکان داد. چهارچوب در به لرزه درآمد.

پیرمرد داد زد: نکن بابا جان نکن، در رو شکستی!

عباس آقا رفت روی چهارپایه و لولاهای در را بررسی کرد.

پیرمرد به طرف ته مغازه رفت. سرش گیج خورد. دستش را به جعبه‌های نوشابه گرفت. جعبه در رفت. تعادلش را از دست داد و افتاد روی جعبه‌ها. جعبه‌های نوشابه پخش زمین شدند.

شاگرد راننده و مسافران سرشان را به شیشه نزدیک کردند تا ببینند توی مغازه چه خبر است.

عباس آقا دستش را زیر سر پیرمرد گرفت: چت شد پدرجان! بلند شو!

شاگرد راننده سنگ بزرگی آورد و شروع کرد به کوبیدن روی پیچ گوشتی. در به لرزه درآمد و یکی از شیشه‌ها ترک برداشت.

عباس آقا داد زد: بزنین در رو بشکنین! این پیرمرد تلف شد.

 

مسافران کنار رفتند و اتوبوس عقب عقب تا چند متری پشت در مغازه جلو آمد. یکی از مسافران سیم بکسل را به دستگیره و میله‌های حفاظ گیر داد و یکی دیگر از مسافران با کف دست روی بدنه اتوبوس زد: بکش!

در مغازه با جام ویترین یک‌جا کنده شد و روی زمین افتاد. عباس آقا از بین گرد و خاک ظاهر شد. از روی خرده شیشه‌ها گذشت. پیرمرد را که رو دست گرفته بود آورد و روی زمین گذاشت: آب بیارین!

مسافران دور پیرمرد جمع شدند. یکی، شیشه‌ای آب آورد. عباس آقا چند سیلی به صورت پیرمرد زد. مسافری که آب آورده بود شیشه‌ی آب را روی پیر مرد خالی کرد. پیر مرد سرش را تکان داد و به سرفه افتاد.

شاگرد راننده پیچ گوشتی را از قفل در بیرون کشید.  قفل کج و کوله را آورد و گذاشت توی کف دست پیرمرد.

 

مسافران از پنجره‌ی اتوبوس عباس آقا را صدا کردند.

 

نوشته شده توسط خامه پرست در چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۷ |