نشستن
مجسمهاي زيبا از تو بود
و گريستن، دريايي
كه از چشمهاي تو شروع ميشد.
گفتن
به لبهايت شكل معجزه ميداد
و باز گفتن
پيغمبران ايمان را پير ميكرد.
چگونه سال به لبخند تو تحويل شد
و تنهايي
مثل سنگي از بام افتاد.
ترسي در آينه لرزيد
و دستهايت از موسيقي
ايستاد.
جوانههاي بخت
در سبزهي هفتسين
به هم گره خوردهاند.