نشستنماهي
مجسمه‌اي زيبا از تو بود
و گريستن، دريايي
كه از چشم‌هاي تو شروع مي‌شد.

گفتن
به لب‌هايت شكل معجزه مي‌داد
و باز گفتن
پيغمبران ايمان را پير مي‌كرد.

چگونه سال به لبخند تو تحويل شد
و تنهايي
مثل سنگي از بام افتاد.

ترسي در آينه لرزيد
و دست‌هايت از موسيقي
ايستاد.

جوانه‌هاي بخت
در سبزه‌ي هفت‌سين
به هم گره خورده‌اند.

نوشته شده توسط خامه پرست در چهارشنبه ۵ فروردین ۱۳۸۸ |