پیراهنام در خواب، اشکهای نارنجی میریخت
و تختام، روی راهآهن، تلق تلق میکرد.
زنی که از جوانی خود برمیگشت
دستی به آستین هوا چرخاند.
صورت آسمان، به لبخندی نارنجی نشسته بود
و درختهای مسافر
با دستهای بریده
های های گریه میکردند.
چه زیبایی سنگینی که مرگ، در برابرش شب شد
و شکنجه از گره خواب، پیر آمد.