گرگ و میشحالم کج است
و خیالم،
می‌ریزد بر آسفالت خیابان.

فریادهای صبح
در جمجمه‌ها دفن شد
و سفیهان، برگ زیتون
جان به میزان نردبان بستند.

نگو! دهان آزادی
تصویر قرمزی دارد
در خاطرات سیاهی
که از جلد و شیرازه آزادند!

در خواب
به پهلوی گریه غلتیدم؛
ولی بر چشم‌های خونین‌ام
دو برگ کج زیتون
سایه انداخته بود.

آیا دوباره خورشید
آسفالت را گرم خواهد کرد؟

نوشته شده توسط خامه پرست در شنبه ۱۹ دی ۱۳۸۸ |