حالم کج استفریادهای صبح
در جمجمهها دفن شد
و سفیهان، 
جان به میزان نردبان بستند.
نگو! دهان آزادی
تصویر قرمزی دارد
در خاطرات سیاهی
که از جلد و شیرازه آزادند!
در خواب
به پهلوی گریه غلتیدم؛
ولی بر چشمهای خونینام
دو برگ کج زیتون
سایه انداخته بود.
آیا دوباره خورشید
آسفالت را گرم خواهد کرد؟