دل به دریا زد
که دیوار، دور باطل بود
با گل سرخی خشک در گلو
و انگشتانی لرزان در جیب.
دل به رویا زد
که زبان کوتاه میآمد
و دریا دورتر میرفت
با رودی در چشم
و طبل خاموشی در دل.
دل به دیوار زد
که دریا کویر آمد
سایهها دور شدند در ساحل
و رازها در خط افق لرزیدند
دریایی در دل داشت
که در جیبش جا میشد.