دل به دریا زد
که دیوار، دور باطل بود
با گل سرخی خشک در گلو
و انگشتانی لرزان در جیب.

دل به رویا زد
که زبان کوتاه می‌آمد
و دریا دورتر می‌رفت
با رودی در چشم
و طبل خاموشی در دل.

دل به دیوار زد
که دریا کویر آمد
سایه‌ها دور شدند در ساحل
و رازها در خط افق لرزیدند
دریایی در دل داشت
که در جیبش جا می‌شد.

نوشته شده توسط خامه پرست در یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵ |