مادر وارد اتاق شد. سر بچهها داد زد. چراغ ها را خاموش کرد. پنجره را بست و گفت: حق ندارین چراغ رو روشن کنین. حق ندارین تلوزیون رو روشن کنین یا صدای آدمآهنی رو درآرین!
بعد رفت و در را پشت سرش بست.
نورماه، طرح پنجره را روی در انداخته بود. طرح پنجره از روی در، حرکت کرد، حرکت کرد و لنگه راستش روی دیوار بزرگتر شد. لنگه دیگر هم کمکم بزرگتر شد و به لنگه اول، روی پوسترهای چسبخورده، روی در کمد چوبی رسید.
یکی از بچهها، پتویش را کنار زد و گفت: من اصلن خوابم نمیآد.
آن یکی گفت: منم خوابم نمیآد.
بلند شد رفت پنجره را باز کرد.
بچه اول هم بلند شد در را باز کرد. در چهارچوب در ایستاد. در آهسته آهسته بسته شد. دوباره باز شد. بچه اولی برگشت. گفت: می خوام تلویزیونو روشن کنم.
آن یکی که کنار پنجره ایستاده بود، سرش را برگرداند و گفت: پس درو ببند!
بعد رفت و تلوزیون را روشن کرد.
بچه اولی هم آمد نشست، کشویی کمد را باز کرد. از میان سیدیهای بازی یکی را انتخاب کرد. گفت: تو چی بازی میکنی؟