خرابکاری با صدای نزدیک شدن قطار، مسافران دستهدسته نیمکتهای انتظار را ترک کردند و به طرف سکوی بار آمدند. پسر جوانی از پشت بوتهها بلند شد و نگاهی به مسیر قطار انداخت. پسر دیگری که کلاه به سر داشت و نشسته بود گفت: بگیر بشین! ممکنه کسی از اونطرف ببینهتت.
مرد مسن، که جوان تر از آنی بود که موهای سفیدش نشانمیداد، گفت: نگران نباش!
داشت با دگمههای دستگاهی ور میرفت که به اندازهی یک لنگه کفش بود، و صدای بیب بیب هر دفعه که روی دگمهای فشار میداد، بلند میشد. پسر جوان گفت: من برم اون جلو! همهمون که نمیتونیم با هم بریم. با منم که کاری ندارین!
پسر کلاهبهسر گفت: مواظب باش قفل نکنه!
مرد مسن گفت: میدونم!
پسر جوان راه افتاد و از خاکریز کنار بوتهها پایین رفت. مرد مسن گفت: خوبه. روبه راهه. فقط یه بار دیگه سیمها رو ببین درست وصل شدن یا نه!
پسر کلاهبهسر مسیر سیمها را با چشم دنبال کرد، گفت: بهتره دیگه بریم!
مرد مسن دستگاه را لای دستمال توری و خاکی رنگی که در دست داشت پیچید و با دقت آن را لای بوتهها گذاشت. با دست دیگرش آهسته به پشت پسر کلاه به سر زد و هر دو با عجله از خاکریز پایین آمدند.
مرد مسن برگشت و سعی کرد از بالای بوتهها نگاهی به ایستگاه بیاندازد. برای اینکار رفت روی کنده درختی ایستاد تا قدش به بالای بوتهها برسد. با ورود قطار به ایستگاه، مسافرانی که روی سکو جمع شده بودند و حالا به تعدادشان اضافه شده بود، پشت سنگینی قطار ماندند و ایستگاه دوباره درظاهر خلوت شد، فقط صدای همهمه بود و گاهی صدای داد باربری یا یکی از کارکنان ایستگاه. مرد مسن از لای چند درخت رد شد و به مسیر شنیای رسید. از دور پسر کلاهبهسر را دید که داشت دور و دورتر میشد. صدای پای خود را روی شن میشنید. ایستاد نفسی تازه کند.
به ساعتشنگاه کرد. عقربه ثانیه شمار چلکچلککنان مسیر دایرهای را طی میکرد و ثانیه به ثانیه جلوتر میرفت. صدای جیرجیرکی از توی علفزار بلند شد. حالا ایستگاه پشت درختها مانده بود. دوباره شروع به دویدن کرد. نفس نفس زنان خود را کنار بوتهی بزرگی رساند و ولو شد روی زمین. آسمان آبی و یکدست بالای سرش بود. ساعت را گرفت جلوی صورتش. صفحهی گرد و خاکستری ساعت تمام آسمان را پوشاند و عقربهی ثانیه شمار همچنان چلکچلککنان، آهسته پیش میرفت. شمرد: یک...دو...سه...