عمران صلاحیقلب مهربان عمران‌ صلاحي‌ شاعر و طنزپرداز معاصر نتوانست بيش از اين دنيا را تاب بياورد و در سحرگاه روز چهارشنبه، 12 مهرماه 85 برای همیشه از کار بازماند تا صلاحی براي هميشه 60‌ساله بماند.

«گريه در آب» اولين مجموعه شعر عمران صلاحي بود و يك هفته‌اي از انتشار آن نمي‌گشت كه توسط اداره سانسور حكومت پهلوي از بازار جمع‌آوري مي‌شود. كتاب سرآخر با  جرح و تعديل فراوان در سال 57 با حذف چند شعر تجديد چاپ مي‌شود.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط خامه پرست در پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۸۵ |

عجب خرابکاری ایبا صدای نزدیک شدن قطار، مسافران دسته‌دسته نیم‌کت‌های انتظار را ترک کردند و به طرف سکوی‌ بار آمدند. پسر جوانی از پشت بوته‌ها بلند شد و نگاهی به مسیر قطار انداخت. پسر دیگری که کلاه ‌به ‌سر داشت و نشسته بود گفت: بگیر بشین! ممکنه کسی از اون‌طرف ببینه‌تت.

مرد مسن، که جوان تر از آنی بود که موهای سفیدش نشان‌می‌داد، گفت: نگران نباش!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط خامه پرست در پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۵ |
کوهستان شمال زنجان، کوه گاوازنگ 
نوشته شده توسط خامه پرست در شنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۵ |

برزخ هندوانه ایصدای فرمانده یک‌باره قطع شد و یکی از سفینه‌ها  که بزرگ‌تر از بقیه بود آمد جلو کوبید به سپر سفینه‌اش. جرقه همه‌جا را برداشت. یک عالمه دود رفت به هوا و دید که یک‌دفعه از صندلی‌اش کنده شده زده از شیشه‌ی سفینه آمده بیرون و بی‌وزن بی‌وزن در فضا معلق مانده. بعد انگار چند دقیقه خوابید. یعنی همه چیز ساکت و سیاه شد فکر کرد لابد خواب است؛ یک خواب چرت! بعد انگار دری باز شد یا عده‌ای که سایه انداخته بودند کنار رفتند. نور سرخی تابید و همه‌جا روشن شد.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۵ |

روح کجا بود؟گفتم: شماها فکر نکنين من اين‌جا تک و تنهام. من يه نيرويی دارم. يکی، يه کسی که می‌تونه بهم کمک کنه.

آن که پيراهن چارخانه پوشيده بود گفت: اون کجاست؟

موبلنده خواست واسطه شود. يک قاه‌قاه مصنوعی سرداد که درجا افتاد روی زمين، ولو شد. از دهانش يک کپه آتش بيرون آمد.

گفت: آی سرم!

گفتم: نگفتم!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط خامه پرست در چهارشنبه ۵ مهر ۱۳۸۵ |