چاییصاحب چایخانه لـُنگ را روی گردنش جا به جا کرد و رو به شاگردش داد زد: بپر یه چایی تازه دم بیار واسه آقا بازرس!

با شنیدن نام بازرس هیاهوی مشتری‌ها فروکش کرد و همه برگشتند بازرس جوان را نگاه کردند که کنار پیشخوان با لباس‌های تمیز و مرتب ایستاده بود. کمی به جلو خم شد و زورکی لبخندی زد. ساعد دستش را که به پیشخوان تکیه می‌داد سُر خورد و کمی تعادلش را از دست داد. لبه‌های کتش را کشید و صاف کرد. گفت:آقایان!

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۶ |

نوازندهپسرک خیلی خوب تار نمی‌زد. هی! یک صدایی درمی‌‌آورد؛ اما حرکات اغراق‌آمیز سر و بدنش، کارش را تماشایی کرده بود. یکی از پشت سری‌ها با صدای دورگه و کلفتی، زیر لب گفت: عین انتر ورجه وورجه می‌کنه!

آخرهای کار زیادی کش‌دار شده بود و خم و راست شدن پسرک و تاب دادن به سر، دیگر تکراری و توی ذوق می‌زد...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط خامه پرست در سه شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۶ |

چشم‌های تو دختر یک جفت مداد است سوسمار نشان

تراش نیم صورتم پُلی است لـَنگ

و حلقه‌های صدایت بر دهان بوسه پیاله‌ای‌ست آب خنک

برنامه‌ای که پُست می‌شود به ساعت کودک

پلنگ صورتی! هنوز هم دی‌ریم؟

دی‌ریم، دی‌ریم دی‌ریم دی‌ری‌ی‌ی‌یم، دی‌ری ری ریم ری‌ی‌ی‌م


ادامه مطلب
نوشته شده توسط خامه پرست در جمعه ۱۹ مرداد ۱۳۸۶ |

پیرمرددکترش سفارش کرده بود که نباید اصلاً عصبی شود و باید از هرگونه بحث و مشاجره پرهیز کند. اتوبوس که رسید، پُر از مسافر بود. ایستادن وسط اتوبوس و تلوتلو خوردن، بیش از اندازه عصبی‌اش می‌کرد.

دستش را برای یک تاکسی خالی بلند کرد که به سرعت از کنارش رد شد. تاکسی بعدی هم همین‌طور. تاکسی‌های خالی عصبی‌اش می‌کردند. به امتداد پیاده‌رو ِ پُر درخت نگاه کرد. اما قدم زدن طولانی زیر درخت‌هایی با برگ‌های شته‌زده عصبی‌اش می‌کرد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط خامه پرست در یکشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۶ |

رنگت به ماه پریده استماه

و نگاهت

- دویده به حجم دو گیلاس-

خواب یک شب سفید را تا صبح

در چشمم آشفته می‌کند

 

سبدی میوه از انگشتهایمان می‌بافم

بوی سیب از گریبانت

حسرت ماه را به خون می‌کشد

و تا لبخندی

در صدایت جوانه زند

دُرشتی‌ی صبح

تمام خلسه‌ی شب را خرابیده است

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۶ |

شاملو

هنوز/ در فکر آن کلاغم در درّه‌های یوش:/ با قیچی ِ سیاهش/ بر زردی برشته‌ی گندمزار/ با خش‌خشی مضاعف/ از آسمان کاغذی مات/ قوسی برید کج،/ و رو به کوه نزدیک/ با غارغار خشک گلویش/ چیزی گفت/ که کوه‌ها/ بی‌حوصله/ در زلّ آفتاب/ تا دیرگاهی آن را/ با حیرت/ در کلّه‌های سنگی‌شان تکرار می‌کردند.// گاهی سوال می‌کنم از خود که/ یک کلاغ/ با آن حضور قاطع ِ بی‌تخفیف/ وقتی/ صلاﺓ ظهر/ با رنگ سوگوار مُصرش/ بر زردی برشته‌ی گندمزاری بال می‌کشد/ تا از فراز چند سپیدار بگذرد،/ با آن خروش و خشم/ چه دارد بگوید/ با کوه‌های پیر/ کاین عابدان ِ خسته‌ی خواب‌آلود/ در نیمروز تابستانی/ تا دیرگاهی آن را با هم / تکرار کنند؟

 

نوشته شده توسط خامه پرست در پنجشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۶ |