آدم برفیفرمانده دست‌هایش را به هم مالید و گفت: باور کردنی نیست! بدون شلیک حتا یک گلوله مواضع دشمن را تسخیر کردیم!

هوای خارج شده از دهانش در هوای سرد صبح تبدیل به بخار غلیظی شد. رو کرد به یکی از افسران رکن دو: فکر نمی‌کنی کلکی در کار باشد؟

افسر دماغش را بالا کشید: با آمادگی کامل عقب نشینی کرده‌اند! از حمله خبر داشتند. باید بررسی شود.

گروهبانی از روی برف‌ها دوان دوان نزدیک شد و به طرف فرمانده آمد. نفس زنان گفت: قربان، جلو انبار مهمات یک آدم برفی گنده است.

-          آدم برفی گنده!؟ چه قدر گنده؟

-          قربان اون سفیدی رو می‌بینید، اون سر آدم برفی‌یه. از همین‌جا دیده می‌شه.

 

چند دقیقه بعد سربازان، مقابل آدم برفی زانو زده و تفنگ‌هایشان را به طرفش نشانه رفته بودند. آدم برفی غول‌آسا که دو پوکه‌ی توپ 120جای چشم‌هایش کار گذاشته شده بود با وقار و خونسردی در میان تپه‌های برف‌پوش ایستاده و به افق مه‌آلود خیره شده بود.

 

چوب و پتوهای کهنه‌ای را گرداگرد آدم برفی تلنبار کردند و رویشان بنزین ریختند.  بقیه‌ی گردان روی تپه‌ی زاغه مهمات جمع شده بودند به تماشا.

فرمانده رو به افسران لبخندی زد: عجب حماقتی! کسی هست که تا حالا داستان اسب تروا به گوشش نخورده باشد؟!

آتش کم‌کم اوج گرفت و برف‌های تن آدم برفی کم‌کم شروع کرد به آب شدن. مواد منفجره و گلوله‌های خمپاره درون شکم آدم برفی هم کم‌کم گرم و گرم و گرم‌تر می‌شد...

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۶ |

برابرینه عادت کردن خوبه نه محتاج بودن. آدم‌ها باید به‌هم دیگه مشتاق باشن

تو وقتی مشتاقی که در موقعیت برابری هستی از لحاظ هوش و آگاهی و ...

چون رابطه بین دکتر و مریض، استاد و شاگرد، دانا و نادان، مهربون و خودخواه، طولی نخواهد کشید.

 

نوشته شده توسط خامه پرست در جمعه ۲۳ آذر ۱۳۸۶ |

روزنامه را که ورق زد، چهره‌های مشهور عالم سیاست جایش را به لبخندهای هنرپیشگان داد. صفحه ورزشی هم پر از آدم‌های مشهور بود.

-: خودنماهای مزخرف! فک کردن کی‌اند!

دراز کشیده بود و یک پایش را در هوا تکان تکان می‌داد.

چشمش در صفحه حوادث به چهره‌هایی افتاد که نواری سیاه رنگ، چشم‌هایشان را مخفی کرده بود.

صفحه حوادث را با دقت تا کرد و گذاشت زیر سرش. لوله‌ی تفنگ را روی شقیقه‌اش گذاشت و پلک‌هایش را به هم فشار داد.

-: نه! من آدم معمولی نیستم...!

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۶ |

پازلداماد از ماشین خارج شد و چند دقیقه بعد با سه بسته پازل هزار قطعه‌ای پیش عروس برگشت.

-          وای! همیشه دوست داشتم چندتا از این‌ها داشته باشم. کار خوبی کردی.

-          خودت گفته بودی که من آدم کسل کننده‌ای هستم.

-          این حرف را نزن! خیلی هم سرگرم کننده‌ای. حتا فرصت نمی‌کنم یکی از این‌ها را سرهم کنم.

آهی کشید. نگاهی به قیمت پشت بسته‌‌های پازل کرد و انداخت‌شان روی صندلی‌ی پشتی.

داماد با نیشخند گفت:

-          ولی من آن‌‌ها را برای خودم خریدم.

-          خيلی بی‌مزه‌ای!

 

ماه عسل کسل کننده با جور شدن آخرین پازل هزار قطعه‌ای به پایان رسید. در راه برگشت از کنار فروشگاه بزرگی رد می‌شدند.

-          فکر می‌کنی بعد از این چند پازل بزرگ بخواهیم؟

داماد لحظه‌ای فکر کرد و گفت:

-          من که سر گنج ننشسته‌ام!

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۵ آذر ۱۳۸۶ |