این تفنگ من نیست تزیینی استتفنگ پُر

 

مثل وحشی‌ها شروع کردند به جیغ کشیدن.

ـ واسه یه حیوون وحشی؟

و زدم.

 

***

تفاهم

 

ـ نمی‌فهمم چی می‌گی.

ـ من هم همین طور.

ـ پس بیا با هم عروسی کنیم.

 

***

آخرین شلیک

 

نشانه‌گیری کرد و طرف را زد.

ـ جنگه دیگه!

گلوله‌ی سرگردانی از راه رسید.

 

***

          به خاطر برادر

خنجر را بالا برد.

طرف جز آینه‌ای کوچک چیزی دم دستش نبود.

ـ برادر!

 

نوشته شده توسط خامه پرست در شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۶ |

عروسعروسی تمام شده بود و مهمان‌ها داشتند خداحافظی می‌کردند. دختر از پله‌ها بالا رفت. تا به پشت پنجره برسد چند بار برگشت و حیاط را که غرق در ریسه‌های نورانی بود نگاه کرد. دود و دمِ اسفندی که آتش زده بودند، همه جا را برداشته و دماغش از دود پُر شده بود.

از شکاف باریک پرده، عروس را دید. روی صندلی نشسته بود و دستش را در هوا تکان می‌داد. دود سیگاری را که در هوا معلق مانده بود پراکنده می‌کرد. جا به جا شد تا داماد را هم ببیند.

پرده با شیشه‌ی پنجره فاصله داشت. برای بهتر دیدن صورتش را به شیشه ‌چسباند. برگشت که به جای اول نگاه کند دید صندلی خالی است. جلو چشمش تاریک شد. فکر کرد: یعنی چی! چراغ را خاموش کردند؟!

صورتش را از شیشه برداشت. دست بزرگی که انگشت‌هایش اندازه‌ی نان باگت بود شکاف پرده را گرفت.  فوراً خودش را انداخت و زیر پنجره کز کرد.

پنجره ترققی باز شد. چشم‌هایش را بست و زانوهایش را که به لرزه افتاده بود محکم گرفت. نفس گرمی را پشت گردنش حس کرد. سرش را بیشتر پایین برد و موهایش روی موزائیک پخش شد.

صدای عروس از بالای سرش گفت: بیا ببین دارند می‌رند!

صدای لنگه دیگر پنجره بلند شد. حجم سنگینی را بالای سرش احساس کرد.

- از این‌جا چه قشنگه حیاط.

- شبیه یه کیک تولد می‌مونه با صد تا شمع.

- تو که نمی‌خوای توی پنجره یه کیک سفید ببینن با یه سیگار روشن؟!

- یه پوک بزن!

- چیزیش هم مونده مگه. بیا بریم تو! بیا بریم!

عروس خندید: وای مامان! نکن!

- بسه دیگه به فیلترش رسید!

چیزی پشت گردنش افتاد. پنجره که بسته شد، سوز شدیدی پوست گردنش را نیش زد. یک‌وری شد و دو دستی پشت یقه‌اش را تکاند. ته سیگار افتاد. پله‌ها را دوتا یکی پایین رفت.

 

نوشته شده توسط خامه پرست در پنجشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۶ |

دایره

فیروزه در خانه تنها بود. دفترچه‌اش را باز کرد. با خودکار آبی یک دایره کشید. دایره کج و کوله شد. اصلاً شبیه دایره‌ای که معلم توی دفتر نسرین کشیده بود نبود. دایره‌ی دیگری کشید؛ اما دوباره مثل سیب زمینی کج و کوله شد.

سراغ کمد کتاب رفت و دنبال پرگار برادرش گشت. با خود گفت: پس معلم چطور تونست بدون پرگار دایره کامل و قشنگی بکشه؟

پرگار را پیدا نکرد. رفت از آشپزخانه یک بشقاب کوچک ملامینی برداشت. روی قالی دراز کشید. بشقاب را روی دفترچه گذاشت. با یک دست بشقاب را گرفت؛ با دست دیگر خودکار آبی را به لبه‌ی بشقاب تکیه داد و شروع کرد به کشیدن دایره.

زنگ در خانه به صدا درآمد و بشقاب روی دفتر سُر خورد. فیروزه بلند شد و خودکار آبی به دست به طرف در رفت. دوباره صدای زنگ در بلند شد. با فریاد گفت: اومدم!

دوباره برگشت و خودکار را به طرف دفترچه پرت کرد. خودکار به بشقاب خورد و تققی صدا کرد. سپس چرخی زد و نک آبی خودکار درست همان‌جا که دایره‌ نصفه کاره مانده بود ایستاد.

 

بهروز، وارد اتاق شد و گفت: پرگار می‌خواهی چه‌کار؟

کیف مدرسه به دست آمد کنار دفترچه و نگاه کرد: به‌به!

فیروزه با شیر پاکتی‌هایی  که از دست بهروز گرفته بود به آشپزخانه رفت. برای جا دادن آن‌ها در یخچال مجبور شد بسته‌ی سبزی‌ها و کره‌های نیم‌خورده را جا به جا کند. دستش روغنی شد. غرولندکنان دستش را شست و هوله به دست سراغ دفترچه آمد.

- وای داداش دستت درد نکنه! چه جوری کشیدی؟

بشقاب را کمی روی دایره‌ای که وسط دفتر جا خوش کرده بود لغزاند. دایره کوچکتر از بشقاب بود. دنبال جای سوزن پرگار گشت. اما ورقه صحیح و سالم بود و دایره نه با مداد پرگار که با خودکار آبی، خیلی پُر رنگ و محکم کشیده شده بود.

بهروز با ساک ورزشی در دست از اتاق خواب بیرون آمد و به طرف کمد کتاب‌ رفت. سی‌دی‌هایی که در دست داشت توی قاب گذاشت و همراه دو سی‌دی دیگر، داخل ساکش انداخت.

- پرگار باید پشت این کتاب‌ها باشه، آها... ایناهاش!

فیروزه که دفترچه‌ی باز را دو دستی گرفته بود ذوق زده تکرار کرد: چه جوری کشیدی داداشی؟ چه قدر خوب شده!

بهروز، پرگار در دست، گردنش را روی دفتر خم کرد:

- با چی کشیدی؟ خوب در اومده.

- مسخره بازی در نیار! مگه تو نکشیدی؟

- من کجا کشیدم؟! من رفتم اون اتاق لباس ورزشی‌هامو بردارم.

- یعنی می‌گی خودکار آبی خود به خود این دایره رو کشیده؟!

بهروز پرگار را لای دفترچه گذاشت و خودکار آبی را از دست فیروزه گرفت و طرف نور نگه‌داشت:

- شاید این یه خودکاره جادویی باشه.

- ایش‌ش‌ش!

فیروزه خودکار را از دست بهروز قاپید و برگشت طرف کمد تا پرگار را سر جایش بگذارد.

 

بهروز که رفت، دفترچه را باز کرد و خودکار آبی را روی کاغذ سفید گذاشت. خودکار را جا به جا کرد و نوکش را جایی در محیط دایره‌ای فرضی قرار داد. بشقاب را به دقت روی دفترچه گذاشت. قدمی عقب رفت. برگشت و پشت به دفترچه ایستاد. رفت در آشپزخانه چرخی زد و برگشت. خودکار در سفیدی کاغذ تکان نخورده بود.

خودکار، تققی به بشقاب خورد و روی قالی افتاد. دوباره انداخت. و باز از نو تکرار کرد تا این که خودکار چرخید و نوکش روی سفیدی کاغذ آرام گرفت. رفت از کنار در خانه چرخی زد. به اتاق که برمی‌گشت سرش را بالا گرفت تا دفترچه را نبیند. دوید توی آشپزخانه و در یخچال را باز کرد. انگشت کوچکش را در مربای انجیر چرخاند و توی دهانش گذاشت.

دفعه بعد کمی بیشتر معطل کرد. زیر لب گفت: زود باش خودکار خوشگلم! ناامیدم نکن!

دستش را توی کره فرو کرد و رفت شست. هوله به دست آمد و کنار دفترچه نشست. خودکار را برداشت. سرش را بالا گرفت و با چشم بسته شروع کرد به کشیدن. طرح کج و کوله بیشتر شبیه گلوله‌ی کاموا از آب درآمد تا دایره.

 

 

- این که کاری نداره!

- جداً!

نسرین دفترچه‌اش را از کیف بیرون آورد و روی نیمکت پارک پهن کرد.

- به شرطی که شبیه این باشه. اینو معلم کشیده برام. ندیدیش! مث جادوگرا می‌مونه. خودکارو گذاشت رو دفترو و قیژ!

بهروز گفت:

- به شرطی که چشاتو ببندی!

- نمی‌خوام!

- یه دقیقه اون چشم‌های خوشگلت رو ببند و ببین من چه جادویی می‌کنم.

نسرین دست‌هایش را گرفت جلوی چشم‌هاش و گفت:

- بفرما! نا امیدم نکنی‌!

بهروز خم شد یکی از سی‌دی‌هایش را از ساک ورزشی بیرون آورد و روی دفترچه گذاشت. دایرهای کشید و به همان سرعت سی‌دی را سر جای اولش برگرداند.

نوشته شده توسط خامه پرست در جمعه ۱۹ بهمن ۱۳۸۶ |

اختتامیه ششمین جشنواره ادبی استان زنجان

پنج‌شنبه هجده بهمن ساعت 3 بعد از ظهر

مجتمع فرهنگی هنری شهرستان خرمدره

(حرکت از ساعت یک و نیم ظهر از فرهنگسرای امام زنجان)

نوشته شده توسط خامه پرست در دوشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۶ |

از روزی که نقاش، ریش پرپشت و انبوهش رانقاش به توصیه‌ی یکی از دوستانش برای شرکت در نمایشگاهی، تراشید، دیگر نتوانست مثل سابق نقاشی کند.

دوستش فقط گفته بود، هنرمندان در جاهایی ریش می‌گذارند که سیاستمداران در آن‌جا ریش و سبیل‌شان را از ته می‌زنند!

در طول نمایشگاه توانست از طرف هنردوستانی که محو ظرافت و قدرت دست او شده بودند، چندین تابلو سفارش بگیرد. روز آخر نمایشگاه مردی با مو و ریش جوگندمی پیش او آمد: مایلم پرتره‌ای از دخترم بکشید.

و دخترش را که دست در دست پدر داشت برای آشنایی جلوتر کشید.

 

تابلوی دختری با  صورت لاغر، چشم‌های ورقلمبیده و دماغ عقابی دیگر چیزی در مایه‌های مونالیزا، آن‌طور که پدر می‌خواست، درنمی‌آمد؛ اما انگار استاد از بیخ نقاشی کردن را از یاد برده باشد هفته‌ها با تابلو کلنجار رفت.

دوست نقاش نخستین کسی بود که تابلو را بعد از تمام شدن مشاهده کرد. صورت رنگ پریده دختر با ریشی جوگندمی و نامرتب پوشانده شده بود و چشم‌ها انگار در تقلید از آثار پیکاسو کج و کوله شده و دماغ مثل خمیر نان در حال ذوب شدن بود.

- فکر نمی‌کنم تغییر جنسیت دخترشان چندان راضی و خوشحال‌شان کند!

- این طوری اتفاقاً زیباتر هم شده. باید از من ممنون باشند.

 

هر روز صبح صورتش را می‌تراشید و پشتِ بوم نقاشی می‌نشست. کارها و سفارش‌های دیگرش یکی پس از دیگری از سبک و سیاق گذشته دور و دورتر می‌شد. نهرهای آب در منظره‌ها شبیه برکه‌ی قیر می‌شدند و شاخ و برگ درخت‌ها شبیه موهای وزوز فوتبالیست‌های قبل از انقلاب از کار درمی‌آمد.

ماجرای استعداد معکوس نقاش از محافل هنری فراتر رفت و پس از دریافت چند جایزه‌ی بین‌المللی به روزنامه‌ها و تلویزیون و حتی توسط پدر آن دختر ریشو که یک منصب مهم دولتی داشت به هیأت دولت و مجلس هم کشیده شد.

قبل از برگزاری آخرین نمایشگاه نقاشی بود که همراه دوستش به جلسه‌ی حزبی پرنفوذ دعوت شد. سر میز شامی که بعد از جلسه برگزار شده بود، دوستش گفت: چرا تو برای کاندیداتوری از طرف حذب داوطلب نمی‌شی؟

- اتفاقاً خودم هم توی فکرش هستم!

غذا توی گلوی دوست نقاش پرید و شروع کرد به سرفه کردن. پدر دختری که به مدد بخت مدل نقاشی مشهوری شده بود، لیوان آبی به دستش داد و گفت: چرا که نه!

 

شرکت کردن در جلسات سخنرانی و فعالیت‌های سیاسی مانع از به وجود آوردن شاهکارهای بی‌نظیری که توجه همه را روز به روز بیشتر به خود جلب می‌کرد نشد. دستش تند و تیزتر شده بود و با حرکت چند قلم در عرض چند دقیقه اثر ارزشمندی پدید می‌آورد. کسانی که یکی از کارهای استاد بزرگ را بالای تاقچه خانه‌شان نداشتند، پیش مهمان‌ها و در و همسایه احساس شرمندگی می‌‌کردند.

کاندیداتوری نقاش برای دوره بعدی ریاست جمهوری مورد تایید همه اعضای مرکزی حزب قرار گرفت اما در آخرین نشست رئیس حزب گلویی صاف کرد و گفت: اما به نظر من هنوز مشکلات کوچکی وجود دارد که با هوشمندی و درایتی که در استاد سراغ دارم از میان برداشته خواهد شد.

و بقیه با تکان دادن سر موافقت خود را با این حرف نشان دادند.

 

روز بعد، دوست‌اش، در گالری نقاشی، دستی به چانه‌اش کشید و گفت: اما چه مشکلاتی؟ تو هم محبوبیت داری هم اعتماد به نفس...

دختر چشم ورقلمبیده‌ی مدل نقاشی دست از هم زدن شکر توی قهوه‌اش کشید و به پدرش چشم دوخت.

پدر دختر که حالا پدر زن نقاش هم به حساب می‌آمد طوری به نقاش نگاه می‌کرد انگار بخواهد طرحی از صورتش بکشد.

- م‌م‌م...ریش! تو یک ریش خوب احتیاج داری.

نوشته شده توسط خامه پرست در یکشنبه ۷ بهمن ۱۳۸۶ |